مرد بالدار یا کورُش بزرگ

 
HTML tutorial

مرد بالدار

یا کورُش بزرگ

ارمغانی از بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا (1)

Untitled_Copy

بنیاد گذار و سرپرست: هومر آبرامیان

سنگ نگاره ی کورش بزرگ در پاسارگاد

کورش بزرگ در سال 530 پیشازایش چشم از جهان فرو بست و پسرش کمبوجیه بر جای او نشست و آرامگاه خیال انگیزی در پاسارگاد برای پدر بساخت و پیرامونش را با گلها و گیاهان و درختانی که کورش بزرگ دوست می داشت بیاراست، و فرمان داد تا دو تندیس که نمایانگر فَرّ و شکوه آن بزرگوار باشند از سنگ بتراشند و در دو سوی آرامشگاه کورش بگذارند.

یکی از این سنگ نگاره ها در سده ی نوزدهم زایشی در نزدیكى استخر در دشت مُرغاب پیدا شد كه به بلندای

یك مرد است. این تندیس، كورش بزرگ را بگونه یی  نشان می‌دهد كه دو بال همانند بال شاهین از دو سویش

 برکشیده و تاجى از نمادهای مصری و ایرانی مانند: دو شاخ گاو، دو مار کُبرا و سه چنبر خورشید بسر دارد.

این یگانه تندیس ایرانی نیست که آن را با نمادهای مصری و ایرانی آراسته اند، در سال 1351 کوچی  درکاوشهای باستانشناسی که در شوش انجام گرفت  تندیس شکسته یی از شاهنشاه داریوش بزرگ بدست آمد که هم اکنون در موزه ایران باستان نگهداری می شود. باستان شناسان بر این باورند که این تندیس در روزگار فرمانروایی داریوش یکم بدست هنرمندان مصری ساخته شده و آن را از مصر به درگاه شاهنشاه ایران ارمغان آورده اند.

Untitled_Copy

بلندای این تندیس با همین شکستگی دو متر و چهل و یک سانتیمتر، و جنس آن از سنگ گرانیت مصری است. این بزرگترین تندیس سه سویه از روزگار هخامنشی است که برای ما بجا مانده . بر روی جامه ی داریوش به سه زبان پارسی باستان، عیلامی و بابلی نام اهورامزدا نوشته شده و درزیر پای تندیس با دبیره ی هیروگلیف از پیروزی شاهنشاه داریوش بزرگ بر مصر و بیست و چهار ملت دیگر یاد شده است.

Untitled_Copy

روی این تندیس  با سه دبیره ی پارسی – ایلامی و بابلی و هیروگلیف مصری نام شاهنشاه داریوش کنده شده و

 برنام فرعون بزرگ مصر به او داده اند. بر روی پایه ی این تندیس،  نگاره هایی از خدایان مصری که در کار

 گره زدن گل های نیلوفر آبی و پاپیروس مصری  به نشان دوستی دو ملت کهنسال  ایران و مصر دیده می شود.

 

 

 

مرد بالدار یا کورش بزرگ؟

سنگ نگاره ی کورش بزرگ نمونه ی بسیار برجسته یی از هُنرِ کنده کاری در سنگ، و از چنان والامندی در جهان هنر برخوردار است كه شمار بزرگی از باستان شناسان و دانش پژوهان اروپایی را تنها براى دیدن آن به ایران کشانده است.

خوشبختانه این تندیس هم اکنون در دشت مُرغاب برپا است و به نوشته ی زنده یاد استاد بهرام فروشی این دشت بپاس همین سنگ نگاره دشت مُرغاب نام گرفته است چرا که مردم از دیر زمان پیکر زیبای کوروش بزرگ را با بال هایی که بر شانه دارد یک مرغ آسمانی پنداشته و آن دشت را مُرغاب نام داده اند.

زنده یاد دکتر بهرام فروشی ایرانشناس برجسته ی روزگار ما در نامه ی بسیار ارجمندی بنام ایرانویچ چاپ دانشگاه تهران که تا کنون شش یا هفت بار بزیر چاپ رفته و بیدرنگ نایاب گشته است می نویسد:

جهانگردان و باستانشناسانی که در زمانهای گذشته به ایران آمده اند، از روی پیکره ی بالدار کورش بزرگ نگاره برداری کرده و فرتورهایی از آن برداشته اند.

 Untitled_Copy

یکی از نامدارترین کسانی که این تندیس را دیده و از روی آن نگاره برداشته، کسی است بنام سر رابرت کرپورتر Sir Robert Kerporter   سیاستمدار- هنرمند- نویسنده و جهانگرد انگلیسی که در سال  1777 در انگلستان زاده شد، در سال 1818 بدیدار سنگ نگاره ی کوروش بزرگ شتافت و از روی آن با آب و رنگ نگاره بر داری کرد و در سال 1842 چشم از جهان فرو بست.

Untitled

Sir Robert Ker Porter, KCH (1777-1842)

سر رابرت کرپورتر نخستین کسی  بود که دانست ساختمانی که تا آن زمان در پاسارگاد بنام: قبر ام النبی–  یا قبر مادر سلیمان دانسته می شد، کاری به سلیمان(پسر داود پادشاه اسراییل) و یا مادراو ندارد!. بلکه آرامشگاه بزرگترین مرد تاریخ جهان کورش بزرگ است.

در نگاره یی که سر رابرت کرپورتر با آب و رنگ از سنگ نگاره ی پاسارگاد کشید، مانند بسیاری از دیگر نگاره هایی که دیگر جهانگردان پیش و پس از او از این سنگ نگاره کشیده اند، با سه  دبیره ی پارسی باستان – ایلامی و بابلی نوشته شده است: اَدم کوراش خشَه یَتیا هَخَه مَنَه شیا  که برگردان آن به پارسی امروز می شود: منم کورش پادشاه هخامنشی.

این بخش از این سنگ نگاره در  زیر تازیانه های باد و باران روزگار شکسته و از میان رفته است. و شوربختانه در پی بی انگاریهای دولت اسلامی آنچه که بر جای مانده نیز رو به فرسایش و میرِش است!.

مارسل دیولا فوا Marcel Diolafoa باستانشناس نامدار فرانسوی به همراه همسرش ژانت دیولافوا Jeanette Diolafoa سه بار پیاپی از سوی دولت فرانسه برای کاوش های باستانشناسی به ایران فرستاده شدند.  مارسل اگر چه مهندس راه آهن فرانسه بود ولی به  باستان شناسی بیش از مهندسی دلبستگی داشت. همین دلبستگی او به داشته های جهان باستان بود که در سال 1881 زایشی او و همسرش ژانت را به ایران کشانید. این دو در گشت و گذار خود در خوزستان به تپه های باستانی در شوش رسیدند و سرانجام با همکاری پزشک فرانسوی ناصرالدین شاه قاجار پروانه ی کندوکاو در تپه های شوش را بدست آوردند و از سال 1884 تا سال 1886 شوش را چنان غارت کردند که اسکندر نکرد. از ماندمانهای زیر خاکی، گاوسنگی بزرگی بود که چون نمی توانستند آنرا به فرانسه ببرند، ژانت دیولافوا با پتک آن را تکه تکه کرد و تکه های خرد شده ی آن را با خود به پاریس برد!.

Untitled_Copy

مارسل دیولافوا یکی از دُژمنش ترین غارتگران ماندمانهای ایران

مارسل و همسرش ژانت نیز  این سنگ نبشته را بر بالای سر سنگ نگاره ی کورش بزرگ دیده و از روی آن نگاره برداری کرده اند.

Untitled_Copy

پیش از آنها نیز جهانگردان و باستانشناسان دیگری این سنگ نبشته را دیده و در گزارش خود از آن یاد کرده اند، از نامدارترین آنها می توان از جیمس موریه  James Justinian Morier نویسنده و دیپلمات بریتانیایی سده ی نوزدهم نام برد.

Untitled_Copy

James Justinian Morier   (1780-1849)

 جیمز موریه در روزگار فتحعلی شاه قاجار به ایران آمد و از شهرهای بوشهر – شیراز – اسپهان– تبریز و تهران دیدن کرد و مردم ایران را به شوند نا بهره مندی از آزادی،  مردمی واپسگرا – پس مانده از تکاپوی جهانی – ستم پذیر- دروغگو- چرب زبان و بت ساز نامید!..

البته از برخی فروزه های نیک ایرانیان نیز مانند میهمان نوازی یاد کرد، از نامدارترین نوشته های او نامه ی بسیار پُر ارزشی است بنام سرگذشت حاجی بابای اصفهانی که بدستیاری میرزا حبیب اصفهانی به پارسی برگردانده شد.  موریه در دیدار از شیراز به پاسارگاد و تخت جمشید رفت و از بسیاری از سنگها و سنگ نگاره ها،  و از آن میان سنگ نگاره ی کوروش بزرگ نگاره برداری کرد و با خود به انگلستان بُرد. در نگاره یی که او با سیاه غلم کشیده است همان چیزی دیده می شود که در نگاره ی آب و رنگ سر رابرت کرپورتر، و همان سخنان شیوای شاهنشاه کوروش بزرگ که:  اَدم کوراش خشَه یَتیا هَخَه مَنَه شیا =   منم کوروش پادشاه هخامنشی.

در سال 1851 کشیشی بنام فوستر از این تندیس دیدن کرد و همان چیزی را در گزارش خود  نوشت که  تنی چند از اروپاییان پیش از او دیده و گزارش کرده بودند.

در سال 1906 ویلیام جکسن باستانشناس نامدار اروپایی  بدیدار این سنگ نگاره شتافت و از روی نوشته ی بالای سر آن نگاره برداری کرد و در گزارش خود نوشت:

            « بر روی تخته سنگی که 12 پا بلندی و پنج پا پهنا و 2 پا کلفتی دارد پیکره ی شاه بزرگ دیده می شود که بر سر آن تاج پادشاهی مصر نشسته و دو بال شاهین بر شانه های او شکوه شاهانه اش را آنچنان  به رُخ می کشند که انگاری سرشت ایزدی دارد، این تندیس پادشاهی است بزرگ که بر بالای سرش نوشته شده است: منم کورش شاه هخامنشی…»

 Untitled_Copy

در دانشنامه ی کلان لاروس نیز فرتوری از این سنگ نگاره بچاپ رسیده و زیر آن نوشته اند:

« سنگ نگاره ی کوروش بزرگ شاهنشاه هخامنشی».

نکته ی بسیار شایان ژرف نگری در اینجاست که این تندیس پس از دو هزار و پانسد سال همچنان برسر پا ایستاده، و ما می دانیم که بسیاری دیگر از تندیسها و پیکره های سنگی، در دشت مُرغاب یا تخت جمشید، و پاسارگاد، و ایلام، و همدان، و جای جای ایران، بدست روستاییان و شکارچیان شکسته و از میان رفته اند، ولی ایزد گونگی این تندیس،  مردم را از آسیب رساندن به آن باز داشته است.

 

چرا کورش کفش ندارد؟

برخی گفته اند: اگر این کورش است، چرا کفش ندارد؟ مگر زمان هخامنشیان ایرانیان کفش نمی پوشیدند؟.

پاسخ این است که این سنگ نگاره در زمانی به درازای دو هزار و پانسد سال در زیر تازیانه های باد و باران روزگار بوده و در این رهگذر آسیب های فراوان دیده است، با اینهمه از پای پشتی می توان دریافت که او کفش بدون بند بپا دارد، و ما این را می دانیم که در روزگار هخامنشی تنها شهریاران و شاهزادگان کفش بدون بند می پوشیدند. برای نمونه  در سنگ نگاره ی شاهنشاه داریوش بزرگ در تخت جمشید تنها او و پسرش خشایار، کفش بدون بند پوشیده، ولی مگس پران و چتر دار کفش های بند دار بپا دارند..

تن پوش

در این سنگ نگاره، کورش جامه ی بلندی بتن دارد که در میان، دارای نواری است که در  سرتاسر آن گلهای نیلوفر آبی در کنار هم چیده شده اند..

والتر هینتس ایران شناس نامدار آلمانی، در باره ی جامه شهریاران ایران می نویسد:

              « تن‌پوش شاهان پارسی عبارت است از جامه‌یی سپید با رگه‌های ارغوانی و ردایی ارغوانی زربافتی که در بخش جلو نواری سپید در میان داشت…»

و می افزاید:

              «… در نزد هخامنشیان رنگ سپید نشانه روحانیون، رنگ (ارغوانی) نشان جنگجویان و رنگ آبی نشانه کشاورزان بوده است. تنها شاه می‌توانست از جامه با ترکیب رنگ سپید و (ارغوانی) داشته باشد. ریشه‌های چسبیده به نوار گلدار از گروه‌های هفت ریسمانه تشکیل شده‌اند که با توجه به تقدس‌ شماره ی هفت در نزد پارسیان و زرتشتیان قابل توضیح است…»

گل نیلوفر آبی بر کناره ی پیراهن کوروش بزرگ  نشان ایزد بانوی والاتبار ایرانزمین اردویسورَ آناهیتا، و نماد شهر یاری ِ پسندیده است، همان است که در تخت جمشید در دست راست شاهنشاه داریوش بزرگ دیده می شود.

Untitled_Copy

نی در دست چپ  شاهنشاه داریوش، نشان سیمرغ زنخدای خردمند ایرانی، و گل نیلوفر آبی در دست راست او نشان اردویسور آناهیتا ایزد بانوی آبها است که خود به پرُی و سرشاری همه ی آبهای زمین است . در این تندیس شاهنشاه ایران نماد دو زن خدای ایرانی را در دست گرفته و این یکی از شاهکارهای هستی شناسی و جهان بینی ایرانی است..

گل نیلوفر آبی در خاور زمین همان اندازه ارجمند بود که گل رُز در باختر. این گل از آن رو در ایران و مصر و میان رودان و فینیقیه گرامی داشته می شد که در بیشتر افسانه های کُهن، آب بُنمایۀ آفرینش دانسته شده است. از آنجا که گل نیلوفر آبی در سپیده دم باز، و بهنگام فروشد خورشید بسته می شود، با خورشید همانندی پیدا می کند. خورشید در بیشتر افسانه های آفرینش پدر زندگی است، از این رو گل نیلوفر آبی نُماد روشنایی – آفرینش – باروری – نو شوندگی و بیمرگی است. و از آنجا که برگ و گل و میوه اش چنبری هستند نُماد رسایی هم  هست.

از سوی دیگر گل نیلوفر آبی در هستی شناسی ایرانی نشان شکفتن مینوی است، چرا که ریشه هایش در گِل و لای هستند ولی رویش و بالش آن رو به بالا است. بدین گونه خود را از تیرگیها و پلیدیهای پایین می رهاند و رو به روشنایی بالا می بالد. این بینش ایرانی با آن سخن سعدی که می گوید:

                    پرتو نیکان نگیرد آنکه بنیادش بد است    تربیت نا اهل را چون گردگان بر گنبد است

سر سازگاری ندارد. فرهنگ ایران بر این باور است که نیکی همانند خورشید است و (بدان) ، در بند تاریکیهای نادانی، اگر بد کاران و پتیارگان را از ژرفای تاریکی به جهان روشن اهورایی بیاورند و در پرتو خرد و اندیشه  نیک پرورش دهند، دیری نخواهد پایید که همانند گل نیلوفر آبی از آلودگیها خواهند رَست و در جهان روشن و شاد اهورایی رویش و بالش خواهند گرفت…

Untitled_Copy

گلی که در دست پادشاهان هخامنشی مانند کورش بزرگ و داریوش بزرگ  دیده می شود افزون بر آنچه که گفته شد، نُماد دوستی و مهر گستری و شادی پراکنی هم هست که شالوده های بنیادین فرهنگ ایران اند.

در کنار هم جا گرفتن گلهای نیلوفر آبی در کناره ی پیراهن کوروش نشان همبستگی ملتها است .همانگونه که

گل نیلوفر آبی و پاپیروس مصری در کنار هم در تندیس شاهنشاه داریوش نشان همبستگی دو ملت کهنسال ایران و مصر بوده است.

می رسیم به تاجی که برسر کوروش بزرگ است:

Untitled_Copy

این تاج که با شکوهی سزاوار بر سر کوروش بزرگ جاگرفته همان تاج شاهان بزرگ مصر است  و در اینجا راستینگی سخن گزنفون را نشان می دهد که در گزارش خود در باره ی شیوه ی فرمانروایی آن پارسی بزرگ می نویسد:

           «… می دانیم که مردمان گوناگون شتابان فرمانبردار کورش گشتند، مردمی که آنچنان از او دور بودند که می بایست آنرا در مدت زیادی از روزها و ماهها بپیمایند، برخی او را هرگز ندیده بودند و برخی می دانستند که او را هیچگاه نخواهند دید . مردم از اینرو فرمانروایی کورش را خواستار بودند که  خواست کورش خواست خود آنها بود، و خواست آنها چیزی بجز زیستن به  آرامی و بهره داشتن از بهترین شادمانیها نبود .

Untitled_Copy

این تاج  با شکوه،  برخی از نُماد های مصر کهن را نشان می دهد که با نُماد های بنیادین فرهنگ ایران بسیار

 نزدیک و در برخی از زمینه ها این همان اند، مانند:

هآرآس فرزند خدای آسمان و روشنایی و زندگی در بینش مصری که با  ایزد مهر ایرانی همانندی بسیار دارد.

Untitled_Copy

هآرآس فرزند خدای آسمان

اُسیریس ( پدر) یا  خدای مرگ!  که با واژه ی « مَرد» که بُن مُردن است و مَردُم که همان مردنی ها هستند و مُرداد که مردنی است! (وارون اَمُرداد که نا میرندگی است) همانندی بسیار دارد.

Untitled_Copy

اُسیریس

آیزس مادر یا زن خدای سپهر، و نیروی زندگی که با واژه (زن) در زبان پهلوی که بُن زندگی است این همان است.

Untitled_Copy

آیزس

 

Untitled_Copy

خدایان مصری درکنار یکدگر ( یاد آور پدر ، پسر ، روح القدس در مسیحیت)

 

 

شاخ گاو یا گوسپند نر نماد اشویی جان( تقدس جان) در فرهنگ ایران و نماد توانمندی و شهریاری پسندیده در فرهنگ مصر و اسراییل و ایران است.

Untitled_Copy

دانیال نبی یکی از انبیاء بزرگ بنی اسراییل در فرگرد هشتم گزارش خود در تورات می نویسد:

             « در سـال سوم  سلطنت بَلشَصَر پادشاه، رویایی بر من دانیال ظاهر شد، در آن رویا دیدم كـه من در کاخ پادشاهی شوشان که در عیلام میباشد بودم و در عالم رؤیا دیدم که در کنار رود اُولاى(آب های پرزور،  نام شاخه ی خاوری رود کرخه که از شوشان می گذشت) می باشم. پس چشمان خود را برافراشته دیدم که ناگاه قوچى نزد نهر ایستاده بود که  دو شاخ داشت و شاخ هایش بلند بود و یکی از دیگری بلند تر و بلندترین آنها آخر بر آمد* وقوچ را دیدم که بسمت مغرب و شمال و جنوب شاخ می زد و هیچ وحش با او مقاومت نتوانست کرد و کسی نبود که از دستش رهایی دهد و بر حسب رأی خود عمل نموده بزرگ می شد* و حینیکه متفکر می بودم، اینک بُز نرّی از طرف مغرب بر روی تمامی زمین می آمد و زمین را لمس نمی کرد و در میان چشمان بُز نر شاخی معتبر بود * و به سوی آن قوچ صاحب دو شاخ که آن را نزد نهر ایستاده دیدم آمد و به شدت قوت خویش نزد او دوید* و او را دیدم که چون نزد قوچ رسید با او بشدت غضبناک شده قوچ را زد و هر دو شاخ او را شکست داد و قوچ را یارای مقاومت با وی نبود، پس ویرا بزمین انداخته پایمال کرد و کسی نبود که قوچ را از دستش رهایی دهد * و بُز نر بی نهایت بزرگ شده و چون قوی گشت آن شاخ بزرگ شکسته شد و در جایش چهار شاخ معتبر بسوی بادهای اربعه ی آسمان بر آمد و از یکی از آنها یک شاخ کوچک برآمد و بسمت جنوب و مشرق و فخر زمینهای بسیار بزرگ شد…. اما آن قوچ صاحب دو شاخ پادشاهان مادیان و فارسیان می باشد( کورش؟) و آن بُز نر  ستبر پادشاه یونان می باشد( اسکندر؟) وآن شاخ بزرگی که در میان دو چشمش بود پادشاه اول است و آن شکسته شدن و چهار در جایش برآمدن، چهار سلطنت از قوم او اما نه از قوت او بر پا خواهند شد… »

یهودیان که تا آن زمان در اسارت بابل بسر می بردند رویای دانیال نبی را مژده ی رهایی بشمار آوردند و دانستند که زود خواهد بود که بندهای اسارت شان بدست یکی از پادشاهان ایرانزمین گشوده خواهند شد.

دیری نپایید كه كورش بزرگ سرزمینهای ماد و پارس را همبسته کرد و بُنیاد یک شاهنشاهی بزرگ را در ایران پی ریخت، و هـمان‌ گونه كه دانیال در رویاى خود دیده بود كه {آن قوچ، شاخ‌ هایش را به غرب و شمال و جنوب می‌‌زند}، كوروش بزرگ نیز کرانه های شاهنشاهی ایران را در باختر و شمال و جنوب گسترش داد ویهودیان را از بند اسارت ننگین رهایی بخشید و زمینه ی بازگشت آنها را بسرزمین نیاکانشان فراهم آورد.

 

شاخ گاو در نزد مصریان نشان باروی و دهش خداوندی، وگاو در فرهنگ ایران نماد ورجاوندی و اشویی جان است… بر پایه ی این جهان بینی است که فردوسی بزرگ از زبان ایرج به برادران می گوید:

                          میازار موری که دانه کش است    که جان دارد و جان شیرین خوش است.

و باز در بستر همین جهان بینی است که شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانگاه خود می نویسد:

               « هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به {جان} ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد..».

Untitled

آن قوچِ دارندِه ی دو شاخ، پادشاه ماد و پارس است…

 

در استوره های ایرانی که باید آنها را بیخ و بُن فرهنگ ایران شمرد «گاو» و «آدمی» هر دو از جنس آتش اند. در بندهش می خوانیم:

                    «  اهورا مزدا در پنجمین گامه ی آفرینش گاو را در ایرانویچ بر بالای رود وهِ دائیتی که در میانه ی جهان است آفرید، آن گاو سپید و روشن بود چون ماه…

Untitled

پس از گاو سپید و ماه گونه، گیومرت ( کیومرس) را بر بالای رود وه دائیتی در ایرانویچ آفرید روشن چون خورشید…

         گیومرت بر سوی چپ و گاو بر سوی راستِ هُرمزد آفریده شدند!.. والامندی گاو را در فرهنگ ایران از همین اینجا می توان به روشنی دریافت.  بر پایه ی برخی دیگر از استوره های ایرانی، هُرمَزد گاو را از دست راست خویش و گیومرت را از دست چپ خویش آفریده است..

در دنباله ی گزارش بندهش می خوانیم:

            « اهورا مزدا از روشنی و سبزی آسمان تخمه ی مردمان و گاوان را فراز آفرید، زیرا این دو تخمه را که آتش تخمه اند نه آب تخمه در تن گاو و گیومرت بداد تا افزایش یافتن مردمان و گوسپندان از آن بُوَد.

واژه ی« گئوش » در گرامی نامه ی اوستا همان است که امروزهگاو می گوییم، این واژه در بر گیرنده ی همه جانهای سود رسان است، همانگونه که واژه گرگ در برگیرنده ی همه  جانهای آسیب رسان و پلید است.

در سرود بیست و نهم یسنا{دومین سرود از گاتهای اشو زرتشت ورجاوند}، اهورا مزداوهومن – اشا و گئوش تشن  {آفریدگار جهان زنده} در کنار هم دیده می شوند، و می بینیم که روان گئوش، که همان گاو یا جهان زنده است به درگاه اهورا مزدا خروش بر می کشد که:

برای چه مرا آفریدی؟!..

که مرا به کالبد هستی درآورد؟.

خشم و زور و دست یازی و سنگدلی و گستاخی

مرا فرا گرفته است،

رهاننده ی نیکی که مرا برهاند بمن بنمای

این سرود را می توان نخستین نمایشنامه  تاریخ ادب جهان بشمار آورد.

درفش کویانKavian یا کاویان که از پوست گاو ساخته شده بود نشان اشویی یا تقدس جان بوده است، این درفش که در یورش تازیان بر خاک افتاد و بدست آن بیابانگردان بی فرهنگ تکه پاره شد و سنگهای گرانبهایش بدست مسلمانان بتاراج رفت، همواره پیشاپیش سپاه ایران بر افراشته می شد تا رزم آوران شیردل ایرانی بیاد داشته باشند که کشتن زیستمندان کشتن زندگی و آزردن جان آزردن اهورا مزدا است…  و بیاد بیاورند که  برای پدافند از ارزشهای والای میهنی به آوردگاه آمده اند نه برای کُشتن و خون ریختن و چاپیدن و آزردن جان!.

جایگاه گاو برمایون را هم در پرورش فریدون از یاد نبریم، اگر این گاو نبود ما هنوز گرفتار بیداد ضحاک بودیم، گاو در استوره های ایرانی یاد آور نبرد روشنایی و تاریکی و خوبی و بدی است . این گاو است که با شیر خود فریدون را می‌پروراند تا با بر افکندن ضحاک،  شالوده های شهریاری ایرانی را پی بریزد و زمینه را برای چیرگی دوباره روشنایی بر تاریکی  فراهم بیاورد.

نمادین‌ ترین بخش داستان فریدون خیزش کاوه ی آهنگر و درفش اوست که چرم پاره ی آهنگری او بود، این چرم پاره آهنگری که از پوست گاو ساخته شده بود، نماد خیزش آزادگان ایرانی در برابر ستم و بی داد است. فردوسی با بر افراشتن درفش کاویان می خواهد بگوید آنچه که زمینه ی پیروزی خیزش گران ایرانی را در برابر بیداد ضحاک و ضحاکیان فراهم آورد،  چرم پاره ی آهنگری کاوه نبود!. بلکه آن اندیشه ی خُجسته ای بود که چرم گاو را که نماد اشویی جانها است  کار مایه ی مبارزه کرد و بیارمندی آن بر بیداد چیره گشت.

Untitled_Copy

Untitled_Copy

فریدون و گرز گاو سر

در فرهنگ ایران، کاوه بدون فریدون نا رسا است!.  نیمه کاره است!.  نا فرجام است!.  همچنانکه فریدون بدون کاوه ره بجایی نمی بَرَد!! فریدون و کاوه فرجام دهنده ی یکدیگرند، دو نیمرخ گوناگون از خیزش بزرگ ایرانیان در برابر ستم اژدها… و نکته اینجا است که یکی چرم پاره ی آهنگری خود را که از پوست گاو است بر می افرازد، و آن دیگری با  گرزه ی گاو روی خود  پا به میدان می نهد، هر دو پیوندی نا گُسستنی با گاو دارند!!..

 

سام نریمان، که به سام یک زخم نامور شد با گُرز گاوچهر خود به اژدهای برآمده از کشف رود یورش بُرد و اورا با یک کوبش گرز بکشت. سام نریمان نبرد خود را با اژدها به درگاه منوچهر چنین گزارش می کند:

                              جهان پیش چشمَ م چو دریا  نمود     به  اَبر  سیه  بَر، شده  تیره  دود

                              ز   بانگش  بلرزید  روی  زمین     ز زهرش زمین شد چو دریای چین

                              بَر او بَر، زدم بانگ بر سان شیر     چنان  چون  بود کار  مرد   دِلیر

                              یکی   تیر  الماس  پیکان  خَدنگ     به چرخ اندرون راندم بی دِرَنگ

                              به سوی  دهان کردم آن تیر، رام      بدان   تا   زبانش بدوزم  به  کام

                              چو شد دوخته یک کران از  دهانش      بمانداز شگفتی به بیرون زبانش

                              هم اندر زمان  دیگری  هم  چُنان      زدم   بر دهانش   بپیجید   از آن

                               سه دیگر زدم  بر  میان   زَفَرش     بر آمد همی جوش خون از جگرش    ( زفر= دهان)

                               چو تنگ اندر  آورد با من  زمین     بر   آهیختم  آن گاوسر گُرز  کین

                              به نیروی  یزدان  و گیهان  خدای     بر انگیختم  پیل  تن  را  ز جای

                              زدم بر سرش  گرزه ی  گاو چهر     بر او  کوه    بارید  گفتی   سپهر

در ( روایات پهلوی/31) می خوانیم: گرشاسب با همه ی دلاوریها و کارهای برجسته ای که انجام داد ولی در پی گستاخی که با آتش کرد، پروانه ی در آمدن به سرای درخشان مینو را نیافت، تا آنکه گوشورون { روان گاو} بپا خاست و گفت: من او را به دوزخ نهِلَم زیرا نیکی بسیار با من کرد.

بهرام در پهلوی Wahram  در گرامی نامه ی اوستا به چم پیروزی، و از والاترین ایزدان زرتشتی است، او در چهره های گوناگون مانند: گاو نر زرین شاخ و زرد گوش،  همیشه زیبا و پیروزگر است..

بهرام در شاهنامه پانزدهمین شهریار از زنجیره ی شاهان ساسانی است، دوران کودکی را در دربار مُنذِر بن نعمان فرمانروای حیره گذراند و در همانجا شیوه ی رزم آوری و فرمانروایی آموخت و برای نشستن بر تخت پادشاهی به ایران باز گشت و تاج شاهی را از میان دو شیر برداشت:

                           همی رفت با  گرزه ی گاو  روی      چو  دیدند    شیران   پرخاشجوی

                           یکی زود زنجیر  بُگسست و بند      بیامد        بر      شهریار     بلند

                           بزد بر سرش  گرز، بهرام  گُرد      ز چشمش  همی  روشنایی   ببرد

                           بر  دیگر  آمد   بزد   بر  سرش      فرو ریخت از دیده خون از بَرَش

                           جهاندار  بنشست  بر تخت عاج       به سر بر نهاد  آن دل افروز تاج

بنابراین جایی برای چون و چرا کردن و شک ورزیدن بر جای نمی ماند که این دو شاخ گاو بر تاج کورش چه می کنند؟  همین شاخ های گاو بر سر کورش بزرگ اند که او را به پایگاهی آنچنان والا فرا می برند که شبان ملتها از سوی خداوند نامیده می شود، به سخن دیگر او شبانی است که جانها را از آسیب گرگ پاس می دارد...

Untitled_Copy

بهرام گور در کار کشتن شیران با گرز گاو سر

Untitled_Copy

نگاره از از رستم دستان با کلاخودی که دو شاخ گاو بالای آن دارد

مار بر تاج کوروش بزرگ

در بالای این دو شاخ سه چیز همانند کوزه ی آب ، یا ماهی دیده می شوند که به هر روی نماد آب اند و در بالای آنها سه چنبره که نماد خورشید اند.. سه تایی بودن این نمادهای آب و خورشید بیگمان همان پیام پر آوازه ی آیین زرتشتی اندیشه و کردار و گفتار نیک است.. از سوی دیگر آب و خورشید در کنار هم نشان سپندینه بودن اردویسورَ آناهیتا، ایزد آب و ایزد مهر است..

از سویی دیگر اگر نگاهی ژرف تر به این تاج بیندازیم آن را بگونه ی زبانه های آتش نیز خواهیم دید، آنگاه این سخن پذیرفتنی تر خواهد بود که این تاج بگونه ی آشکار و پنهان نشان چهار آخشیج سپندینه در هستی شناسی ایرانی است که همان آب و خاک و هوا و آتش اند..

مار کبرا در جهان بینی مصر کهن دور کننده ی چشم بد، و در جهان بینی ایرانی به شوند پوست اندازی سالانه نشان نوشوندگی است .

Untitled_Copy

پوست‌اندازی مار چندین کاربرد دارد، نخست آنکه پوست نو بر جای پوست کهنه می نشیند. دوم اینکه به مار  یاری می رساند تا خود را انگل‌های گوناگون دور بدارد. مارگونه بودن یکی از آروزهای دیرینه ایرانیان بود تا بتوانند پوست اندیشه های کهنه و فرسوده را همه ساله از خود دور کنند و خود را از آسیب انگلهای کهنگی و خرافه باوری دور بدارند. واژه ی «فرشکرد» یا « فرَشوکِرتی» در اوستا بچم (جهان نوساخته) و در سرودهای اشو زرتشت ورجاوند بچم (نوشوندگی و نو سازی جهان) است. بپاس همین نو شدن دوره ای مار است که آن را نماد بهزیوی و درمان می دانند .

Untitled

دکتر شاهین سپنتا پژوهشگر و ایرانشناس نامی در پاسخ به پیشنهاد جایگزینی سیمرغ بجای مار در نماد دارو و درمان می نویسد:

 مار در نشان جهانی دارو و درمان که جامعه پزشکان، داروسازان و دامپزشکان با اندک تفاوت هایی آن را به کار می گیرند، یکی از نماد های آیین مهر است و با باورهایی که مار را از شمار «خرفستران » یا جانوران زیانکار اهریمنی می داند، ارتباطی ندارد.  

مار در آیین مهر یک نماد بُنیادی است و زیانکار و نامقدس و اهریمنی نیست. برای شناخت بهتر مفاهیم این نماد آیینی باید به جایگاه این نماد در آثار بازمانده از پیروان آیین میترا توجهی ویژه داشت.

در مصر کهن مار ، بویژه مار کبرای نیل در جرگه ی خدایان جای گرفت و بر تاج فرعون ها نشست.

Untitled

دو سوی نیایشگاه توت عنخ آمون، فرعون مصری با چهار مار کبرا ساخته شده از زر و لاجورد.

دوره ی پادشاهان 1347 پیش از میلاد

این سنگ نگاره با اندازه های هشتاد و هفت سانتیمتر در یک متر و شست و چهار سانتیمتر کنده شده در سنگ مَرمَر در سال 1931 در ایتالیا بدست آمد

Untitled_Copy

در  این سنگ نگاره جوانی را می بینیم که بر پشت گاوی پریده و دشنه ی خود را در شانه ی گاو فرو برده و یک رشته خون از زیر دشنه ی او جاری است. یک سگ و یک مار بسوی این رشته خون خیز برداشته اند. و در آن پایین یک گزدُم هم دیده می شود که می خواهد تخم گاو را نیش بزند و گاو را از زه و زاد بیندازد، ولی چنانچه به روشنی پیدا است  دُمَش افتاده و توان نیش زدن ندارد!.

در دو سوی نگاره دو جوان دیگر دیده می شوند که یکی فروزانه{مشعل} خود را رو ببالا، و دیگری فروزانه  خود را رو بپایین دارد.

در بالا در سوی راست چهره ی زیبای زنی  را می بینم که نگاه او رو بپایین است. و در سوی چپ سیمای مردی با تاجی از پرتو خورشید بر سر..

آن گاو بباور بسیاری از خاور شناسان {گاو مقدس خداوندی} است که به فرمان اهورا مزدا بدست ایزد مهر کشته می شود تا از خون او زندگانی پدید آید!!.. و بباور نگارنده این سخن یاوه ای بیش نیست!. هر پژوهنده ی آگاه ایرانی می داند  آن گاو نماد زمین است و کاری به گاو مقدس الهی ندارد!!… آن جوانی که زانوی خود را بر پشت گاو فشرده خورشید یا ایزد مهر است… آن دشنه که در شانه ی گاو فرو کرده پرتو خورشید است که بر زمین گسترانیده می شود تا آن را ببارورد… آن رشته ی خون که از شانه ی گاو جاری است نشان جوشش زندگی است که در پی تابش خورشید بر زمین روان است، به سخن دیگر می توان گفت که نوروز است!!…

در همه نگاره ها و پیکره های های « میترای گاو اوژن » که نمونه های فراوانی از آن در نیایشگاه های میترایی به دست آمده است، داستان « رستاخیز طبیعت به هنگام بهار » در صحنه ای که میترا به عنوان نماد خورشید به کنایه از بهار و به نشانه فناپذیر بودن زمستان، گاوی را از پای در می آورد، تکرار می شود. در این صحنه « مار » به عنوان نماد خاک یا زمین حضور دارد که به نشانه تجدید پذیر بودن زندگی از خون گاو می نوشد تا بارور شود و زمین برکت یابد..   (دکتر شاهین سپنتا )  

سگی که بسوی این رشته خون خیز برداشته به پاسبانی زندگی برخاسته است… و آن مار چنانچه دیدیم نشان نوزایی و نو شوندگی است تا  زندگی را نا فرسودنی و کهنگی نا پذیر بگرداند…

آن گزدُم که می خواهد تخم گاو را نیش بزند، نماد اهریمن است ولی در پرتو خورشید که زیست مایه و نماد ایزد مهر است زور و توان بلند کردن دم خود را ندارد، آن جوانی که فروزانه ی خود را رو ببالا دارد همان خورشید است که بهنگام  بامداد از خاوران سر بر می کشد، و آن دیگری که فروزانه ی خود را رو بپایین دارد نشان فرو شد خورشید بهنگام  شامگاه در باختر است.. آن زن زیبا که در میان نیم چنبره در سوی راست،   پایین را می نگرد ایزد ماه است. دو شاخ در کناره های چهره اش ماه نو را نشان می دهند و چهره ی گِردش ماه پُر را در شب چهاردهم…

آن سیمای مردانه  در سوی چپ (در بالا) نشان اهورا مزدا است و میان اهورا مزدا و ایزد مهر پرنده ای است که نماد ایزد سروش پیک ایزدی است که پیام اهورا مزدا را به میترا می رساند..  نگاه مهر بجای اینکه  که بر دشنه و گاو باشد رو به اهورا مزدا و پیک ایزدی است..

Untitled_Copy

شیری در کار پاره کردن گاو- در اینجا شیر نماد تابستان و گاو نماد زمستان است، این را نیز نماد

دیگری از نوروز می توان شمرد

در فرهنگ بابلی هم مار نشان نوشوندگی و تر و تازگی است، یک سنگ نگاره ی بابلی در موزه ی لندن ماری را نشان می دهد که زهر خود را در پیاله ی  ماه نو  فرو می چکاند!..

Untitled_Copy

ماه نو در فرهنگ ایران و بابل و نیز در فرهنگ مصر کُهن نماد « زهدان آفرینش» است، اینکه مار زهر خود را در زهدان آفرینش فرو می چکاند برای این است که پویش نا ایستای هستی را نو به نو بگرداند و زهدان آفرینش را از پوسیدگی و میرندگی دور نگهدارد!.. امروز هم در دارو سازی چنانچه دیدیم مار نشان بهزیوی و تندرستی است.

از این رو نباید شگفت زده شد که چرا دو مار کبرا بر روی شاخ های گاو در تاج کورش سر برافراشته اند.

می رسیم به بالهایی که بر پیکر کورش بزرگ دیده می شوند. پیش از اینکه به گزارش این بال ها بپردازیم بد نیست که نگاهی به نگاره  فرَوَهَر داشته باشیم:

Untitled

مرد فرزانه یی که در نگاره ی فروهر در میان دو بال جا گرفته، نشان آزمون زندگی- جهاندیدگی – خردمندی – کار ورزی و دانایی است .

دست راست پیر مرد به سوی بالا بر افراشته شده است که نشان دهنده ی  والامنشی – بلند نگری – پیشرفت – و جهش و جنبش در راستای آموزه های خرد پذیر اهورایی است .

چنبره ای که در دست او است نشان دهنده ی گیتی بهم پیوسته { پیوند میان تن و جان و روان }- پیمانداری – نیرومندی – و رستگاری و نیروی شهریاری و پیش برندگی است.

بالهای گشوده شده در دو سو، نشان تیز پروازی- بلند پروازی- و پرواز در جاودانگیها و بیکرانگیهای هستی است

سه لایه بودن بالها نشان اندیشه و گفتار و کردار نیک است.

چنبره ای که کمر او را در بر گرفته نشان شهریاری نیک – نیروی فرمانروایی- و از دیدگاه دیگر نشانی از زمان بیکرانه است.

دو رشته ی آویز در دو سوی پایین نماد {سپنتا مینو} منش ِ ستوده ی اهورایی،  و {انگره مینو} منش ِ خشم آلود اهریمنی است.

در هستی شناسی ایرانی، زندگی از آغاز تا پایان آوردگاه این دو نیروی نیک و بد است. این درست آن چیزی است که دو {بُنی} یا {دو گوهری} در هستی شناسی زرتشتی بر آن پایه ریزی شده و بسیاری از زرتشت شناسان باختری را به گمراهی کشانده است، تا آنجا که  این {دو بُنی} در سرودهای زرتشت را باور داشت به اهورا و اهریمن پنداشتند!!…

اشو زرتشت در سرود در بند سوم از سرود سی ام می گوید:

اینک،

آن دو مینوی همزاد که در آغاز،

در اندیشه و انگار پدیدار شدند،

یکی نیکی را می نمایاند و آن دیگری بدی را،

و از این دو،

دانا راتسی را بر می گزیند، نه نادان!.

 

4/30

و آنگاه،

که در آغاز،

آن دو مینو بهم رسیدند،

زندگی و نازندگی را پدید آوردند.

و تا پایان هستی چنین باشد که

بد ترین منش ها از آن پیروان دروغ

و بهترین منشها از آن پیروان راستی خواهد بود

 

سه لایه دامنِ پر دار در پایین نشان بد اندیشی – بد زبانی – و بد کرداری است…این نکته شایان ژرف نگری است که بدی که همان روان فرماینده ( یا نفس اماره) است، هرگز جدای از آدمی نیست، از این رو، بدی را نمی توان کُشت و یا از میان برداشت، ولی می توان آن را به بند کشید، همانگونه که فریدون هم ضحاک را نکشت ، ولی او را در گاباره ای در دماوند به زنجیر کشید!.   آدمی هم می تواند به نیروی خرد و اندیشه ی نیک، و «وهو خشترا» (نیروی فرمانروایی نیک) { که همان چنبره یا دایره ی میانی است } بدیها را از خود دور کند و به پایین ترین لایه های روان خود براند، ولی نمی تواند بدی را یکسره از میانه بردارد!.. نبرد میان نیک بد همچنان برجا خواهد بود، همچنانکه نبرد سپنا مئنیوSpenta Mainyu   و انگره مئنیو  Angra Mainyu، بسته به این استکه ما در کدامین سو و به سود کدامیک برزمیم!.

نگاره ی  فروهر را  دستکم از زمان روی کار آمدن پادشاهی ماد در ایران می بینیم، این نگاره چه در زمان پادشاهی ماد و چه در دوران هخامنشی و سپس تر در دوره ی اشکانی، و سرانجام در دوره ی ساسانی همواره  نشان ملی و میهنی ایرانیان بوده است.

ایرانیان برای آن نیروی مینوی که جهش و جنبش و پیشرفت و فراپویی آدمی را در پی می آوَرَد هیچ نمادی را  شایسته تر از شاهین نیافتند.

شاهین پرنده ای است بلند آشیان… تیز پرواز… تیز بانگ… سهمگین چنگال – تند نگاه.. و بلند پرواز که شاه مرغان هم نامیده می شود و در بسیاری از زمینه ها با سیمرغ این همانی دارد.

در هستی شناسی ایرانی «شاهین» با نام «  وارَغنَ Vareghna»  نشان « فر کیانی »  دانسته می شد.

وارَغنَ یک واژۀ دو بهری از زبان اوستایی است، بهر نخست آن « وار » به چم { بال} و بهر دوم   {غنَ}  در چم زدن و کُشتن است، در گرامی نامه ی اوستا این واژه  گاه در کنار { مرغ }  دیده می شود که آرش آن { مرغ بال زن}  و اشاره ای است به همان مرغ شکاری تیز پرواز. بیشینه ی اوستا شناسان آن را شاهین تیز پرواز برگردان کرده اند. در یشت چهاردهم، ایزد بهرام در پیکرهای گوناگون رُخ نشان می دهد که یکی از آنها همین شاهین بلند پرواز دور نگر است:

             « بهرامِ » اَهوره آفریده را می ستاییم.

             زَرتُشت از اَهوره مَزدا پرسید:

ای اَهورَه مَزدا ! ای سپند ترین مینو! ای دادار جهان اَستومَند! ای اَشَوَن!

کدام یک از ایزدان مینوی زیناوند تر است ؟ ( زیناوند = دارنده ی جنگ ابزار)

           آنگاه اَهوره مَزدا گفت:

ای سِپیتمان زَرتُشت،

          آن ایزد مینوی، بهرامِ اَهوره آفریده است.

2

                   بهرام اهوره آفریده نخستین بار،  به کالبد باد شتابان ِ زیبای مزدا آفریده ای به سوی

 او (زرتشت)  وزید و فرّ مزدا آفریده، فَرَّ نیک مزدا آفریده و درمان و نیرو آورد.

3

          آنگاه بهرام اَهورَه آفرید ی بسیار نیرومَند بدو گفت:

          من نیرومَند ترین، پیروز ترین، فَرِّه مَند ترین، نیک ترین ، سودمَند ترین و درمان بخش ترین آفریدگانم.

4

        من ستیهندگی را، ستیهندگی همه ی دشمنان را – چه جادوان و پریان، چه کوی ها و کَرَپ های ستمکار در هم شکنم.   ( کوی ها و کَرَپ ها نام دو گروه از کیش بانان روزگار زرتشت اند)

5

         برای فَرّ و فروغش، من او را – آن بهرامِ مزدا آفریده را – با نماز { ی به بانگ} بلند می ستایم .

19

       بهرامِ اَهوره آفریده، هفتمین بار به کالبد « وارِغنَ » که } شکار خود را{ با چنگالها بگیرد و با نوک پاره کند به سوی او «زرتشت» پرید..

     … وارَغنَ که در میان پرندگان، تند ترین و در میان بلند پروازان ، سبک پرواز ترین است

20

    در میان جانداران تنها اوست که خود را از تیرِ پرّان – اگر چه آن تیر ، خوب پرتاب شده و در پرواز باشد – تواند رهانید..

       اوست که سپیده دمان، شهپر آراسته به پرواز درآید و از بامدادان تا شامگاهان به جست و جوی خوراک بر آید

21

… اوست که در تنگه های کوهساران { شهپر} بپساود، { پساویدن= لمس کردن – مالیدن} که بر ستیغ کوهها { شهپر} بپساود، که در ژرفای دره ها {شهپر} بپساود ، که بر شاخساران درختان { شهپر } بپساود، و به بانگ مرغان گوش فرا دهد .

           بهرام اهوره آفریده اینچنین پدیدار شد.

29

بهرام اهوره آفریده ، او را تخمه ی بارور و نیروی بازوان و تندرستی و پایداری تن آنچنان نیروی بینایی بخشید که ماهی ((کر)) در آب داراست که خیزابی همچند مویی را در رود (( رنگها))یِ دور کرانه ، در ژرفایِ هزار بالای آدمی تواند دید.

33

بهرام اَهوره آفریده ، او را تخمه ی بارور، نیروی بازوان، تندرستی و پایداری تن وآنچنان نیروی بینایی بخشید که کرکس زرین طوق داراست که پاره گوشتی همچند مُشتی از دوری نُه کشور باز تواند شناخت، اگر چه در بزرگی، چون تابش سر سوزنی درخشان بنماید.

34

بهرام اهوره آفریده را می ستاییم.

          زرتشت از اهوره مزدا پرسید:

ای اَهورَه مزدا! ای سپند ترین مینو! ای دادار جهان استومند! ای اَشَوَن!

         اگر من از جادویی مردمان بسیار بد خواه آزرده شوم، چارۀ آن چیست؟

                                                                 35

آنگاه اهوره مزدا گفت:

       پری از مرغ « وارِغنَ » یِ  بزرگ شهپر بجوی و آن را بر تن خود بپساو و بدان پَر، {جادویی ِ} دشمن را ناچیز کن { نگاه کنید به داستان رستم و اسفندیار و پر سیمرغ و زخمهای تن رستم!!. و باز نگاه کنید به داستان زاده شدن رستم و یاری رساندن سیمرغ در پی به آتش کشیدن پری از او..}

36

       کسی که استخوانی یا پری از این مرغ دلیر با خود داشته باشد، هیچ مرد توانایی او را از جای بدر نتواند برد و نتواند کشت.

       آن پَر ِ مرغکان مرغ ( مرغ همه ی مرغان، همانگونه که می گوییم موبد موبدان یا شاه شاهان )  بدان کس پناه دهد و بزرگواری و فرِّ بسیار بخشد.

38

آن کس که{ این} پَر  با اوست، همگان از او هراسانند، همان سان  که همۀ دشمنان از من (اهورامزدا)  به تن خویش بیمناکند. همۀ دشمنان از نیرومندی و پیروزی که در خویشتن من هست، ترسانند

 

41

بهرام اهوره آفریده را می ستاییم.       

       بشود که پیروزی و فرّ { بهرام}، این خانه و گله و گاوان را فرا گیرد، همان سان که « سیمرغ» و ابر بارور کوهها را فرا گیرند.

در این بند از « سیمرغ » بجای شاهین  نام می برده می شود، در داستان (زال)، و چگونگی زاده شدن رستم و درمان زخمهای او در نبرد با اسفندیار نیز همین سیمرغ است که شادی بخش دلهای ایرانیان می شود. آیا سیمرغ و شاهین این همان اند؟؟..

در زامیاد یشت آمده است که « فر کیانی » به پیکر مرغی که همان { وارَغنَ}  یا شاهین باشد از جمشید جدا گردید.  این فر در زامیاد یشت چنین ستوده می شود:

              فر کیانی نیرومند مزدا آفریده را می ستاییم،

آن فر بسیار ستوده،

زبر دست، پرهیز کار، کار آمد و چالاک را،

 که برتر از دیگر آفریدگان است،

فری که از آن اهورا مزدا است،

 که اهورا مزدا بدان آفریدگان را پدید آورد،

               فراوان و خوب،

               فراوان و زیبا،

               فراوان و دلپذیر،

               فراوان و کار آمد،

               فراوان و درخشان .

تا آنان گیتی را نو کنند، گیتی پیر ناشدنی، نا میرا، تباهی ناپذیر،  نا پژمردنی، جاودان زنده، جاودان بالنده و کامروا

شاهین زرین بر درفش هخامنشی

گزنفونXenophon    ( 354- 430 پیش از میلاد)  در گزارشی بنام « کوروش نامه » در بخش دوم از فرگرد یکم می نویسد:

هنگامی که کوروش از فارس لشکر آراسته به سوی بابل می رفت، پدرش تا به مرز فارس او را پسواز کرد و در آنجا شاهین زرینی دید که پیشاپیش آنان در پرواز بود. پدر کوروش آن را به فال نیک گرفت و بی گمان شد که پسرش از این  پیکار پیروز بازخواهد گشت.

گزنفون در جای دیگری در همان کوروش نامه (Kyrupadi ,14 ) می نویسد:

درفش شاهنشاهی ایران شاهینی بود از زر ناب ساخته شده که بر نیزه ای بر افراشته بودند.

Untitled_Copy

شاهین تیز پرواز بر درفش دوره ی هخامنشی

 

هردوت Herodotus  ( 425- 486پیش از میلاد) در تاریخ خود می نویسد:

پیش از اینکه داریوش و شش تن از همراهانش به گئومات ستمگر( بردیای دروغین)  یورش برند، برخی از آنها دچار دو دلی گشته خواستند از این نبردی که فرجامش دانسته نبود پس بکشند، در این زمینه با هم در گفتگو بودند که ناگاه هفت جفت شاهین زرین را دیدند که دو جفت کرکس را دنبال می کنند، این رخداد را به فال نیک گرفتند و خود را برای نبردی پیروزگر آماده ساختند.

از سوی دیگری آدمی را دارنده ی نیروهای چند گانه ی تنی و روانی دانسته اند، اشو زرتشت در بند هژدُهم از سرود چهل و چهارم یسنا از این نیروهای تنی و روانی بگونه ی ده اسب و ده شتر یاد می کند.

تارا پور والا در بررسی کتاب کاتوپانیشاد Katopanishad  و دیگر پژوهشهای ارزشمند خود روان آدمی را همانند راننده ی گردونه – تن او را خودِ گردونه – و نیروهای دهگانه ی تنی و روانی  او را به اسبانی همانند کرده است که گردونه یا تن آدمی را با خود به اینسو و آنسو می کشانند.

روان آدمی که گردونه ران  است باید آرزوها و خواست های دون پایه ی آدمی را که همانند اسب سرکشی است مهار کند .

این نیروهای پنجگانه ی تنی همان: بینایی- شنوایی- چشایی- بویایی و بساوایی اند ، ولی در  باره ی نیروهای روانی سخنان گوناگونی در میان است، برخی نیروهای روانی را پنجگانه و بدین گونه می شمارند:

  • سرشت یا غریزه، کودک نوزاد بیاری همین نیرو است که می داند چگونه پستان مادر را مِک بزند، بیاری همین نیرو است که از راه گریه با آهنگهای گوناگون با مادر پیوند برپا می کند.
  • هوش که کارش شناختن شایست و نا شایست است.
  • یاد که کارش انباشتن و نگهداشت دیده ها و شنیده ها و بوییده ها و چشیده ها و بساواییده ها است.
  • گویایی که کارش زبانی کردن اندیشه است.
  • پویایی که کارش به کردار در آوردن اندیشه است.

در گرامی نامه ی اوستا برخی از این پنج نیرو جاودانه، و برخی از میان رفتنی و چنین اند:

اَهو Ahuدئنا Daena– بئوذه Baoozaاورون Urvan– فروهر  Fravahar

ولی در هستی شناسی ایرانی گاه بجای پنج نیرو از چهار نیروی بنیادین زیر سخن بمیان آمده:

  • جان .
  • روان
  • بو
  • آیینه

جان و روان را می شناسیم و کرد و کارشان را نیز می دانیم ، ولی شاید کاربرد {بو} و {آیینه} را آنچنان که باید نشناسیم.

بو، با گویش اوستایی ( بئوذَ Baooza) یکی از نیروهای شناخت شایست و نا شایست در نهانخانه ی آدمی است، امروزه از داده های دانش زیست شناسی در می یابیم که آدمی تنها از راه بوییدن، و بدون بهره گرفتن از دیگر سهش های تنی خود می تواند ده هزار چیزهای گوناگون را  بشناسد، برای نمونه با چشمان بسته و تنها از راه بوییدن می تواند نفت – ماهی – سیر – پیاز – بنزین – گل سرخ و ده هزار چیز دیگر را بشناسد، از اینرو بو یا «بئوذَ»  یکی از کار مایه های شناخت شایست و نا شایست است، هنوز هم در زبان پارسی گاه می گوییم: « … من بو بردم که… یا فلانی بو برده است…

چهارمین نیروی شناخت، آیینه و همان است که در گرامی نامه ی اوستا با واژه ی «دئنا Daena »  یا دین از آن یاد شده است.

آیینه ابزاری است که ما بیارمندی آن می توانیم خود را ببینیم و بشناسیم، این خود شناسی سرآغاز هستی شناسی است، هنوز هم در زبان پارسی زبانزدی داریم که می گوید: خود را بشناس تا خدای خودت را بشناسی، کسی که خویشتن خود را نشناسد چگونه می تواند ارزشهای فرمانروای بر هستی را بشناسد؟ برای رسیدن به این گامه از شناخت، کار را باید از خود شناسی آغاز کرد و برای این کار آیینه ای باید..

این همان چشم خورشید گونه ی درون بین است که ما به شیوه ی تازی گویان آن را « وجدان » می گوییم، این «دین» ایرانی هیچ پیوندی با آن واژه ی « دین»  که برآمده از زبان اکدی از بُن واژه ی « دینو » و در چم داوری و راه و روش است ندارد.

فرهنگ ایران این چهار نیروی درون را چهار بال آدمی برای پرواز بسوی جاودانگیها و بیکرانگیها دانسته است. مولوی بلخی می گوید:

                          من از کجا، غم و شادی این جهان ز کجا      من از کجا غم باران و ناودان ز کجا

                          چرا به  عالم  اصلی خویش  وانروم       دل از کجا و تماشای خاکدان  ز کجا

                          چو خر ندارم و  خربنده نیستم  ای جان       من از کجا غم پالان و کودبان زکجا

                          هزارساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان      تو از کجا و فشارات بد گمان  ز کجا

                          تو مرغ  چار پری تا بر  آسمان پری        تو از کجا  و  ره بام و نردبان  ز کجا

                          کسی تو را و تو کس را به بُز نمی‌ گیری     تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا

                          هزار  نعره  ز   بالای   آسمان   آمد       تو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا

چناچه دیدیم فرهنگ ایران می گوید:  تو مرغی هستی دارنده ی چهار پَرِ پرواز که بیارمندی آنها می توانی بر فراز بام هستی تا جاودانگیها و بیکرانگی ها بپرواز در آیی، ترا با بام و نردبان چکار!! این بام و نردبان اشاره به شریعت و پیامبر و امام و آخوند و جز اینها است که راه پرواز را به سوی جاودانگی ها و بیکرانگیها می بندند و آدمی را دست و پا بسته اسیر بام و نردبان می کنند..

تو مرغ چارپری تا بر آسمان پری    تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا

 

از این دیدگاه،  این چهار پر یا بالهای شاهین بر پیکر کورش بزرگ نشان دهنده ی پیشرفت – فراپویی – هستی شناسی – والامندی – مهر گستری – شادی پراکنی و آزادگی است.

Untitled

تندیس کوروش بزرگ در روز بیست و نهم اکتبر سال 1994 ( روزجهانی کوروش بزرگ) از سوی بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا به سرپرستی هومر آبرامیان در پاک دهکده المیک سیدنی گذاشته شد

آگهی‌ها