عرفان و تصوف

 

HTML tutorial

حکایت شیطان و عرفا: بایزید بسطامی را گفتند : کار تو با شیطان چگونه است؟ گفت : همسایگان ما به حشمت ما از وسوسه های او بر آسوده اند..سی سال است که شیطان یارای آن نداشت که در کوی ما قدم نهد….. ________________ ابراهیم خواص گوید : وقتی در بیابان راه گم کردم..کسی را دیدم که مرا به سر راه آورد . گفتم : تو کیستی؟؟ گفت : مرا نمی دانی؟؟منم آن سر بی دولتان که مرا ابلیس گویند. گفتم : چون است کار تو ؟؟که مردم را از راه به در بری نه اینکه به راه آری؟؟ گفت : من بی راهان را از راه به در برم ..اما آنان که بر سر راه حق باشند ، به ایشان تقرب جویم و خاک پای ایشان تبرک نمایم ….. کشف الاسرار : خواجه عبدالله انصاری

پاسخی بگذارید

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.