در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 71- 80

photo

در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 71- 80

صفحه 71

شفیع زاده
جعفر شفیع زاده به همراه احمد خمینی در یک پایگاه نظامی در ایران

تشکر کند، گفت : در همه عمرش ، آدمی به مهربانی من ندیده است ! و بعد از ماجرای فیلم گفت . از این که نمی داند . چطوری آن حرفها را زده است و وقتی صحبت بازگشت به ایران و سرنوشتش پیش آمد بار دیگر آنچنان منقلب شد که تردید نداشتم اگر می توانست بار دیگر تجربه خودکشی را تکرار می کرد ! دلداری بسیار به او دادم و همه حکایت هایی را که از رفتن آدمهای بیگناه به پای چوبه دار و نجات معجزه آسایشان سراغ داشتم، برایش تعریف کردم و کوشیدم آرامشی برایش پدید آید. گمان کردم برای اذیت کردنش باز هم فرصت خواهد بود . چند روز بعد عبدالرضا از بیمارستان به زندان منتقل شد. حالا هر دو آنها یقین داشتند که بزودی توسط مقامات سوری به نیروی هوایی ایران تحویل داده می شوند و در تهران محاکمه و اعدام انتظارشان را می کشد. فردای روزی که تقوی نیا از بیمارستان مرخص شد : من در زندان بدیدارش رفتم. دستور عبدالسلام بود . قبلا کار را با نعمانی تمام کرده و قول مساعد همکاری با رژیم مثلا سوری و در حقیقت لیبی را از او گرفته بودم و حالا نوبت تقوی نیا بود۔ به او گفتم که خیلی دوستش دارم و چون هموطن من است خیال دارم کمکی به او بکنم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . فکر کرده بود در صدد فرار دادن او هستم. این را خیلی زود اعتراف کرد اما متوجه اش ساختم که فرار بهیچ روی امکان ندارد و اضافه کردم : ببین اتهامات تو خیلی سنگین است . به محض آن که به ایران برسی تورا تیرباران می کنند. این خودکشی تو مرا به این فکر انداخته است تا با مقامات اینجا صحبت کنم و طوری رضایتشان را جلب کنم که به مأموران اعزامی از سوی دولت ایران بگویند تو خود کشی یا فرار کرده ای و تو هم در عوض قول بدهی که اینجا بمانی و با مقامات اینجا

صفحه 72

همکاری کئی ! تقوی نیا که در تمام این مدت با اشتیاق به سخنان من گوش می داد ، دستهایش را بهم کوبید و گفت :  یعنی تازه خیانت به وطنم را شروع کنم ؟ گفتم: اسمش همکاری است اما آیا چاره دیگری هم داری ؟ اگر داری بگو تا من هم کمکت کنم ، گفت : نمی دانم ولی آیا شما با مقامات اینجا در این مورد صحبت کرده اید؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : نه! یعنی هنوز نه! و از همه مهمتر شاید اصلا موافقت نکنند و وضع خود من هم بدتر شود ! بهر حال کار ساده ای نیست . تقوی نیا، اندکی سکوت کرد و آنگاه در حالی که آه بلندی میکشید گفت :  باید روی آن فکر کنم، یک امشب به من فرست بدهید! گفتم : هر طور میل توست،۰ ولی فکر می کنم فردا تا بعد از ظهر مراسم تحویل رسمی تو به نمایندگان دولت ایران انجام می شود و باید سریعتر تکلیف خودت را روشن کنی، می دانی که رئیس جمهوری باید تصمیم نهایی را بگیرد و دسترسی به او هم در آخرین ساعت ها کار ساده ای نیست. با لبخند تلخی که نخستین با رقه های تسلیم در آن دیده می شد، گفت :

– پس شب جواب می دهم. همین امشب !

شب که شد، دوباره در زندان به دیدارش رفتم . در میان اشک و آه و افسوس رضایتش را اعلام کرد و تنها نگرانیش درباره وضع همسر و فرزندش بود . هیچ قول مشخصی به او ندادم، ولی گفتم می روم که شبانه با مقامات سوری مذاکره کنم و نتیجه را برایش بیاورم، اگر آنها با ماندنش موافقت می کردند. شاید می شد ، ترتیب انتقال زن و بچه اش را هم داد ! گفتم که نعمانی ، با صحنه سازی مشابهی رضایتش را

صفحه 73

اعلام کرده بود و حالا دو روز بود که از زندان به یک خانه امن انتقال یافته بود و زیر نظر مقامات لیبیایی دوره ای را می گذراند تا روزی که بتواند موثر باشد. نعمانی ازدواج نکرده بود و چون به مراتب خونسردتر از تقوی نیا بود ، خیلی زود تسلیم شد و زندگی را بر تیرباران ترجیح داد! بدستورعبدالسلام، صبح فردای آنروز اجازه نداشتم به دیدار تقوی نیا بروم. او باز هم باید با یک صحنه ساختگی دیگر روبرو می شد. پیش از ظهر نزد او می روند ، او را به سلمانی و حمام می فرستند و به او هشدار می دهند که تا چند ساعات دیگر، تحویل مقامات ایرانی خواهد شد . تقوی نیا، پی در پی سراغ مرا گرفته بود و هر بار جواب سر بالایی به او داده بودند . سرانجام، چند دقیقه قبل از آن که فرصت فرضی تمام شود . من نفس زنان سراغش را گرفتم و بالاخره مژده دادم که موافقت شخص رئیس جمهوری را بدست آورده ام و چنانچه همکاریش مورد رضایت مقامات باشد ، ترتیب انتقال زن و فرزندش نیز داده خواهد شد ، ساعتی بعد، عبدالرضا تقوی نیا نیز به یک خانه امن منتقل شد تا دوره تازه ای از زندگیش را شروع کند. همین جا گفتنی است که این چهار نفر یعنی #رضا چایچی ، #حمید احمدی، #عبدالرضا تقوی نیا و #جمشید نعمانی و بعدها پس از انجام چند عملیات تروریستی تمام عیار در اردن و اسراییل در یک ماجرای هواپیما ربایی نیز شرکت کردند و یکسال و چند ماه در لیبی ماندند و بعد بعنوان محافظان شخصی خمینی در نوفل لوشاتو با من همکاری داشتند و همگی با هواپیمای ایرفرانس و در کنار خمینی به تهران رفتیم. هر چهار نفر در نخستین روزهای ورود به تهران سر دسته همافران قلابی ای شدند که از برابر خمینی رژه رفتند و نخستین شکاف و شکست در ارتش شاهنشاهی را با این نمایش ساختگی به مرحله عمل در آوردند . ماجراهایی که بموقع خودش از آن سخن خواهم گفت .

صفحه 74

من اگر بخواهم خاطرات روز بروز خود را برای شما تعریف کنم، سالها به طول خواهد انجامید، اما همین دو سه موردی که تعریف کردم  می تواند نشان بدهد که هسته مرکزی کمیته ها و سپاه پاسداران خمینی را چه کسانی و با چه تجربیات و طرز تفکری تشکیل دادند . همه ما ابتدا فریفته پول مفت و بی دردسر شدیم ویا از طریق پرونده سازی و درگیر شدن در مسائلی که #تقوی نیا و #نعمانی هم به آن مبتلا شدند، قدم در این راه گذاشتیم. بعد از این مرحله قدرت به ما لذت داد . اسلحه و حمایت دولتهای تروریست پرور، دلگرممان ساخت و همین که دستمان به خون آغشته شد، دیگر راه بازگشتی برایمان باقی نماند. بدنبال یک جنایت ساده  قتل ، انفجار، تخریب و کشتارها تکرار شد و لاجرم قبح و زشتیش را ازدست داد و بزودی بصورت عادت در آمد. بنا براین مثلاً شبی که روی پشت بام مدرسه رفاه و در برابر چشمان آیت الله های تازه بقدرت رسیده، قلب افسران ارتش را نشانه گرفته بودیم تا به زندگیشان خاتمه دهیم ، دیگر چیزی بنام ترس از کشتن در ما وجود

صفحه 75

نداشت . شاید زشت بود و بهمین دلیل هم خود خمینی گفت تا شایعه کنیم جوخه مرگ را فلسطینی ها تشکیل داده بودند، اما راستش اینست که کشتن دیگر حرفه ما بود و اگر از آن لذت نمی بردیم، دست کم ناراحت هم نمی شدیم . این دیگر دنیای ما شده بود . بهر حال ، پس از ماجرای همافرها و تسلیم اجباری و گوسفند وار آنها، من هر روز مثل یک کارمند وظینه شناس در اداره امنیت و مخابرات لیبی حاضر می شدم و با عبدالسلام و عبد العامر و چایچی و احمدی در موارد مشابهی همکاری داشتم و به تناوب گاهی با نعمانی و زمانی با تقوی نیا نیز دیدار می کردم و به آنها آموزشهایی می دادم، این را همین جا اضافه کنم که آنها برای مدت یک سال و نیم همچنان یکدیگر را مرده می پنداشتند ، در حالی که هر دو در یک شهر می زیستند و وقتی از حقیقت ماجرا آگاه شدند که دیگر خیلی دیر شده بود، دوستان ساده دل ما دیگر دستشان به خون ، کشتار و هواپیما ربایی آلوده شده بود و امن ترین مکان برایشان همان بارگاه آقای #قذانی بود . زن و بچه #تقوی نیا نیز همچنان در تهران ماندند و بی آن که تلاشی برای آوردن آنها به لیبی صورت بگیرد، خانواده #نعمانی و #تقوی نیا هم، بر اساس یک خبر جعلی که در یکی از روزنامه های بیروت بدستور عبدالسلام چاپ شد ، باور کردند که #ساواک و #ضد اطلاعات ارتش ، فرزندان آنها را در آمریکا کشته و جنازه آنها را به رودخانه #هودسین نیویورک انداخته است . آنها حتی برای فرزندانشان مجلس ختم و فاتحه ترتیب دادند و تنها پس از پیروزی انقلاب بود که به حقیقت ماجرا پی بردند ، خوشبختانه همسر #تقوی نیا همچنان به عشق خود وفادار مانده بود و توانستند زندگی خود را ادامه دهند، تا مرگ فجیع #تقوی نيا رخ داد . #قطب زاده که بمن قول داده بود ظرف مدت یک هفته به #طرابلس برگردد و دو ماه بر نگشت ، اما هر هفته دوبار تلفن می کرد. در این مدت دوماه ، دولت لیبی دوبار و

صفحه 76

هر بار دو هزار دلار آمریکایی بعنوان حقوق بمن پرداخت کرد. وقتی #صادق قطب زاده پس از دو ماه و چند روز به #طرابلس آمد، پس از پرس و جو درباره آنچه انجام داده بودم، از محاکمه #سید مهدی هاشمی و بستگانم خبرداد و باز توصیه کرد که رفتن به ایران هنوز به مصلحتم نیست و بعد پرسید علاقه مندم با او به پاریس برگردم ؟ و یا همچنان در لیبی بمانم ؟ خیلی صادقانه به اوجواب دادم که پاریس را دوست دارم ولی این ماهی دو هزار دلار خيلي زير دندانم مزه کرده و اگر قرار است در پاریس بیکار با شم و انگل دوستانی مثل او، ترجیح می دهم در لیبی باشم و دلار روی دلار اضافه کنم، به شرط آن که او ترتیبی بدهد که بتوانم هر چندماه یکبار به پاریس بروم. #قطب زاده که دمی از خندیدن باز نمی ماند . گفت که با مقامات لیبیایی صحبت می کند و بعد نتیجه را بمن خواهد گقت . حال #پاتریسیا را پرسیدم با خنده گفت اگر فوری به دادش نرسی وفاداریش ابدی نخواهد بود، من با #قطب زاده همیشه خوش بودم. او یک خوشگذران بمعنای واقعی بود و هر لحظه نشستن با او برای من تجربه تازه و دلچسبی به حساب می آمد. يـك مـاه در طرابلس ماند و بعد باتفاق راهی پاریس شدیم . مقامات لیبیایی با اشتیاق مایل به ادامه همکاری من بودند و به این ترتیب قرار شد، در بازگشت از پاریس یک منزل با آشپز و یک اتومبیل با راننده هم در اختیارم بگذارند، تا از اقامت در هتل لعنتی راحت شوم #قطب زاده گقت ، حاضرم کاری کنم که #پاتریسیا هم به لیبی کوچ کند اما بشرط آن که از آن ماهی دو هزار دلار ، حد اقل هزار دلارش را به #پاتریسیا بدهی ! گفتم در پاریس درباره اش صحبت می کنیم۔ با #قطب زاده سوار بر هواپیمای لیبیایی ابتداً به لندن رفتیم و بعد بی آن که منتظر بشویم، راهی پاریس گردیدیم. ورود و خروج پاریس همیشه بجز یکبار با

صفحه 77

هواپیمای غیر لیبیایی انجام می گرفت و چرایش را هرگز ندانستم . شب ، باز همه دور هم بودیم و #قطب زاده ، #بنی صدر، سلامتیان ۰ #حبیبی ، #پاتریسیا و #بئاتریس… عمر سفر من به پاریس که قرار بود بیست روز باشد بمیل خودم به پانزده روز تقلیل یافت و دوباره به طرابلس برگشتم، دولت لیبی با آمدن #پاتریسیا موافقت نکرده بود. این را #قطب زاده گفت و شاید هم که دروغ می گفت اما بهر حال من هم کسی نبودم که ماهی هزار دلار به پاتریسیا بدهم! از آن پس هر بار که به پاریس می آمدم و معمولاً هر دو یا سه ماه این مسافرتها انجام می شد ، دوستان پاریسی را گرفتارتر از دفعه قبلی می دیدم ، تنها دقایق خوش با #قطب زاده می گذشت و دیگران آنقدر مشغول بحث و گفتگوهای سیاسی بودند و برنامه ریزی می کردند که براستی حضور در جلساتشان خسته کننده شده بود . بهر حال از آن زمان تا پنج روز پیش از مسافرت خمینی(10 مهر) به پاریس ، من مقیم لیبی بودم و در اداره امنیت و مخابرات کار می کردم و هر دو یا سه ماه یکبار سری هم به پاریس می زدم و هر بار سر خورده تر از دیدار این دوستان به لیبی باز می گشتم. تنها جاذبه ای که پاریس ہرایم داشت ، علاوه بر دیدار #قطب زاده و همخوابی با #پاترسیا، تلفن هایی بود که به اصفهان می کردم و با پدر و مادرم و داود ، صحبت می کردم.

182222222p
علی فلاحیان و محسنی اژه‌ای در دادگاه مهدی هاشمی

این تلفن ها هم بیشتر برای آن بود که بدانم دوستان بر سر قول و قرارشان هستند، یا نه ؟ و آیا پول بطور مرتب به پدرم داده می شود و به حساب خودم هم واریز می شود یا نه ؟ که جواب هم همیشه مثبت بود . تنها، یکبار بطور جدی تصمیم گرفتم به ایران برگردم و آن موقعی بود که در جریان محاکمه سید مهدی هاشمی و بستگانم به اتهام قتل آیت الله شمس آبادی قرار گرفتم. تا از لیبی خودم را به پاریس برسانم ، دادگاه رایش

 

صفحه 78

را صادر کرده بود و #سید مهدی هاشمی ، مردی که اینهمه پول و دبدبه و کبکبه را از او داشتم و به دوبار اعدام محکوم شده بود . من معنی دوبار اعدام شدن را نمی دانستم و همین موضوع سوژه ای شده بود تا #قطب زاده لودگی کند و مرا دست بیندازد . به #قطب زاده گفتم : هر طور شده من باید خودم را به ایران برسانم و #سیدمهدی هاشمی را از زندان نجات دهم. به قطب زاده گفتم : من حالا دیگر تنها نیستم و حداقل پنجاه شصت نفر مثل خودم در لیبی زیر دستم کار می کنند که از هیچ چیز ترس ندارند و می توانیم از کوه بزنیم برویم ایران و بهر قیمتی که شده #سید مهدی هاشمی را نجات دهیم ، قطب زاده گفت : اولاً از کجا معلوم که آن شصت نفر بدون اجازه #قذافی با تو همکاری کنند؟ ثانیاً هنوز که خبری نیست، این یک رای ابتدایی است که ما و کنفدراسیون هم داریم علیه اش اقدام بین المللی می کنیم و هرگز هم اجرا نخواهد شد . ثالثا یک دادگاه تجدید نظرهم بدنبال دارد و بعد تازه استیناف و اعاده دادرسی و از این جنقولک بازیهای حقوتی و بعد در حالی که از #بنی صدر تایید گفته های خودش را می خواست ، به خنده گفت حالا ، معنی دوبار اعدام را فھمیدی؟ گفتم نه ! گفت : یعنی اگر بار اول که خواستند اعدامش کنند ، تو و سپاه شصت نفریت به تهران نرسیدید، بار دوم حتماً خواهید رسید! و بعد غش غش خنده را باتفاق سایرین سر داد . پیش از آن که دوباره به لیبی برگردم، معلوم بود که به خواست قطب زاده، #آیت الله بهشتی ، #پرورش و پدرم تلفنی صحبت کردند و گفتند فکر آمدن به ایران را فعلاً از سرم بیرون کنم . پدرم گفت این پیغام خود آقا مهدی است ، چاره ای جز تسلیم نداشتم و ناگزیر به لیبی باز گشتم ، همان کارهای همیشگی و همان بی خبری های تحمیلی تنها دلخوشیم پول بدست آوردن بود. همین و والسلام، و

صفحه 79

برای آن حاضر به هر کاری بودم. در لیبی بمن خوش می گذشت و بتدریج احساس می کردم که دارای شخصیت تازه ای می شوم. شخصیتی که دیگر نمی تواند در فقر و دکان قصابی زندگی کند. شخصیتی که باید حتما راننده و آشپز داشته باشد، در حالی که می داند هر دو آنها ماموران امنیتی رژیم آقای #قذافی هستند .

صفحه 80

یک روز صبح بسیار زود به وقت طرابلس، #صادق قطب زاده از پاریس تلفن کرد و گفت که هر چه زودتر خودم را به پاریس برسانم، چون کارهای اساسی شروع شده و به وجودم در پاریس و تهران بیشتر نیاز است تا در لیبی ، #قطب زاده گفت که با مقامات لیبیایی هم صحبت خواهد کرد و چون آنها هم در جریان همه امور هستند، می توانند تورا با اولین پرواز به پاریس برسانند . #قطب زاده گفت که دیگر به لیبی باز نخواهم گشت و بنابراین هر چه دارم با خودم به پاریس ببرم .

من که در آن موقع هنوز بمعنای واقعی کلمه، سیاسی نشده بودم و خط زندگیم بیشتر از منجلاب تروریسم و چریک بازی می گذشت ، با شنیدن نام تهران از زبان قطب زاده ، گمان کردم برنامه فرار دادن #سید مهدی هاشمی در دست اجراست و حالا نوبت من است که همه محبتها و مهربانی های #سید مهدی هاشمی را با نجات دادن او از زندان ،

 

آگهی‌ها

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.