در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 61- 70

photo

در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 61- 70

صفحه 61

بچه ها همه خوب بودند. هم #عبد السلام و #عبدالعامر و هم #چایچی و #احمدی. کار روزانه را باید شروع می کردیم. در حین نوشیدن قهوه تلخ عربی قرار شد که من به بازجویی از #جمشید نعمانی بپردازم. خودم هم مشتاق بودم ببینم حال و احوال این همافر ورزشکار پس از واقعه سردخانه و دیدار جنازه دوست و همکارش از چه قرار است . وقتی به اتاق بازجویی رفتم ، نخستین چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که جمشید، حداقل از دیروز 5 تا 6 کیلو وزن کم کرده بود. تصمیم گرفتم بیش از آنچه لازم است با او مهربان باشم . او را در بغل گرفتم، صورتش را بوسیدم و بعد طوری وانمود کردم که خود من هم در معرض خطر هستم وگرنه بیشتر همدلی با او نشان می دادم. بنظر می آمد که جمشید هم آن آدم خونسرد و آرام دو روز پیش نیست و نگرانی و اضطراب مثل موریانه به جانش افتاده است . به او گفتم:

– باید خیلی مواظب باشی ، من علاقه مندم به تو کمک کنم ولی اگر اینها بو ببرند که چنین خیالی دارم، وضع من هم بهتر از تو نخواهد شد . . .

صفحه 62

جمشید نعمانی که قیافه یک آدم عزادار و مصیبت کشیده را داشت ، گفت :  آقا بخدا من تقصیری ندارم، این عبدالرضا صمیمی ترین# دوست من بود . من چطور می توانم او را که عزیزترین کس من بود به قتل برسانم. شما او را نمی شناختید : در مهربانی نظیر و مانند نداشت . او یک بچه شش ماه داشت ، زنش را به حد پرستشش دوست داشت . چطور؟ چطور ممکن است من او را کشته باشم؟ با تعجب نگاهی به او انداختم و پس از چند لحظه سکوت ، گفتم:  ببین، خواهش می کنم به من دروغ نگو! تو می گویی او زنش را به حد پرستش دوست داشت و عاشق بچه اش بود، پس چطور دیروز گفتی که با 3دختر آمریکایی بمنزل #سونیا رفته اید؟ اینها با هم جور در نمی آید؛ بلافاصله گفت : خدا شاهد است که او را به زور بردیم، نمی آمد. او حتی وقتی که در پایگاه #لانگ آیلند بودیم، شب و روز جز نامه نگاری برای زنش و اشک ریختن کاری نداشت . دلم می خواهد باور کنید، حتی اگر اینها مرا اعدام کنند، هم نیست . من آنقدر از کشته شدن عبدالرضا ناراحتم که مرگ هم دیگر برایم اهمیتی ندارد. همه اش در این فکرم که چه بر سر خانواده او خواهد آمد؟ گفتم ، ببین ! بهر حال تو متهم به قتل عبدالرضا هستی و باید کمک کنی تا حقیقت قتل او فاش شود. اگر واقعاً تو مرتکب قتل نشده باشی . دلیلی ندارد تورا اعدام کنند و وقتی اعدام نشدی، می توانی به ایران برگردی و سر پرستی زن و بچه عبدالرضا را تقبل کنی . اما مسئله یکی و دوتا نیست. قتل است، دزدی است ،جاسوسی است ، مرز شکنی است و خیلی حرفهای دیگر ، برای اینها چه جوابی خواهی داشت ؟ هنوز حرفهایم تمام نشده بود که باز صحنه دیروز تکرار شد، افسر لیبیایی با اسلحه کلت وارد شد ، ابتدا بجان من افتاد و تا سربازها مرا بیرون بردند ، هجوم به

صفحه 63

جمشید نعمانی آغاز گردید. همان سناریو بدون کوچکترین تغییری ! و باز در اتاق مخفی ، خنده و شوخی، قهوه و پانسمان انتظارم را# می کشید !. حالا دیگر کم کم از #چایچی و #احمدی بدم می آمد. فکر می کردم چرا این دونفر وارد کار بازجویی نمی شوند ؟ چرا همه کارهایی را که به عذاب و شکنجه ختم می شود ، بعهده من می گذارند و این دو نفر در پشت صحنه قرار دارند. هنوز ، قهوه را تمام نکرده بودم که عبدالعامر گفت:  برای بازجویی حاضری ؟ گفتم : می بینی که طرف همچنان مشغول کتک خوردن است ، خودم هم بحد کافی برای امروز خورده ام ! خنديد بعد عبدالعامر گفت ، نه، جمشید را نمی گویم، می خواستم بگویم نه ! می خواستم فریاد بزنم که دیگر حاضر نیستم شریک جنایتهای آقای #ژنرال #قذافی و ماموران امنینش بشوم ، اما همه فریادها در گلویم خشکید و لحظه ای بعد در حالی که هر سه نفر سیگارهایشان را روشن کرده بودند ، بطرف اتاق بازجویی شماره ۱ براه افتادیم ، همان اتاقی که عبدالرضا تقوی نیا را آخرین بار در آنجا زنده دیده بودم. چایچی و عبدالعامر به اتاق مخفی رفتند و من کج خلق و بی حوصله# به تنهایی وارد اتاق بازجویی شدم و در نخستین نگاه کم مانده بود قلبم از کار بیوفتد . باور نکردنی بود. میان تعجب و شادی، میان خوشحالی و ناباوری، میان خنده و حیرت ،میان آنچه در برابرم بود می نگریستم عبدالرضا تقوی نیا، مردی که دیروز جنازه اش را در سردخانه ، در کشو مرده ها دیده بودم، روی صندلی در جای همیشگیش نشسته بود و سیگار می کشید! لحظه ای ایستادم و نگاهش کردم، برایم باور کردنی نبود. من شاهد آن حمله و شکنجه و خشونت بیرحمانه ای که #عبدالعامر در حق ابن جوان بکار برده بود ، بودم. من

صفحه 64

دیروز ، همين ديروز جنازه او را در کشو سردخانه اداره امنیت و مخابرات لیبی دیده بودم . حالا چطور امکان داشت که همان قربانی، همان همافر که دیشب بخاطر او برای اولین بار عذاب وجدان را حس کرده بودم نمرده باشد و صحیح و سالم  جای همیشگیش ، روی صندلی اتهام اتاق بازجویی ، مقابلم نشسته باشد؟ گویی که از لحظه ورود به این ماجرا، باید همه چیز برای من رنگی از حادثه و اتفاق داشته باشد! همه چیز در دنیایی از دروغ و نیرنگ و فریب خلاصه شود. به هرحال اینها افکاری بود که شاید مجموعه آن در یک لحظه از خاطرم گذشت، چون بلافاصله خندیدم و عبدالرضا را که سلامی میگفت و از جا بلند میشد بوسیدم و از حادثه

دیروز با خونسردی ابراز تاسف کردم. عبدالرضا گفت : من نگران شما بودم که داشتید به من کمک می کردید و بخاطر این محبتتان خودتان مورد بی احترامی همکارانتان قرار گرفتید . خونسرد و آرام در حالی که او را با اشاره دعوت به نشستن می کردم، گفتم :  اینها هم بالاخره حق دارند ، سوه تفاهمی شده بود که خوشحالم ، برای شما خوشحال که برطرف شد. فکر می کردند چون من ایرانی هستم شاید به شما کمک کنم . آدم بد جنس هم که همه جا پیدا می شود. گزارشی هم داده بودند که من نقشه فرار شما را از زندان ریخته ام و بهر حال آنچه اتفاق افتاده ، اما بالاخره حقیقت روشن گردید و میبیند که پرونده شما مجددا دست من است ، اما شما هم باید قول بدهید که با توجه به همه این مسائل در بازجویی همکاری کنید و بگذارید قال قضیه را بکنیم و بعد بازجویی را شروع کردم. قصد من از تعریف این ماجراها، شرح حادثه ها و رویدادهای لیبی نیست . امروز دیگر همه مردم دنیا از جنایاتی که در لیبی و سوریه می گذرد، آگاهند. من اگر

صفحه 65

بشرح این خاطرات می پردازم به این سبب است که شما بدانید در دنیای جاسوسی، تعلیمات چریکی و بالاخره تا پاسدار خمینی شدن، مثلاً یک آدم کم سواد #قهدریجانی چه مراحل و اوضاعی را باید طی کند. به عبارت دیگر من این خاطرات را شرح می دهم تا جواب کسانی را داده باشم که می پرستد و با تعجب هم می پرسند که چرا این پاسداران اینقدر قسی القلب هستند؟ من می خواهم بگویم، من و بسیاری دیگر از کسانی که همگی از پایه گذاران کمیته ها و سپاه پاسداران بودیم، قبل از این که خمینی پیروز شود ، دستمان به خون آغشته بود، جنگ کرده بودیم، آدم کشته بودیم، تخریب کرده بودیم. به انفجار دست زده بودیم و همیشه هم شرح حوادث طوری بود که اگر چهار مورد قتل واقعی می کردیم یک مورد هم مثل همین مورد #تقوی نیا بود که قتلی صورت نگرفته بود، یعنی که نصف ماجراها واقعی و حقیتی بود و نصف دیگر قلابی و ساختگی و این شیوه ای بود که ما خودمان ، خودمان را گول بزنیم و هرگز نتوانیم یا تصمیم واقعی بگیریم. از همین تجربه لیبی بود که فهمیدم در دنیای چریکی می توان براحتی آب خوردن یا اسیر را شکنجه داد، کتک زد، به زندان انداخت، یا یک آمپول بیهوشی برای یکی دوساعت او را بعنوان جنازه در کشو معمولی یک سردخانه گذاشت ، ملحفه روی او کشید ۰ تا از دل همه این صحنه سازیها، کاری که معلوم نبود سر نخش بدست کیست انجام بگیرد. بارها و بارها، پس از تجربه لیبی ، من این شیوه های ضد انساتی را در ایران خودمان بکار بردم و نتایج مؤثر بدست آورد وشرحش را بموقع خواهم داد. بهر حال ، در آن هفته، کار همگی ما به بازجویی از عبدالرضا تقوی نیا گذشت و فردای آنروز، درست همان برنامه ای را که برای جمشید نعماتی پیاده کرده بودیم، برای عبدالرضا تقوی نیا ترتیب دادیم . این بار جنازه #جمشید نعماتی در سردخا نه بود و تقوی نیا باید آنرا شناسایی می

صفحه 66

کرد. ظاهر قضیه این بود که هر یک از آنها، متهم یه قتل دیگری بود و طبیعتاً چون این دو همافر جوان از اتهامهایی که به آنها زده می شد، آگاهی نداشتند ، حرفی هم برای گفتن نداشتند، اما #عبدالسلام و #عبدالعامر ، دست بردار نبودند و در پایان هر روز ، وقتی نوبت به برنامه ریزی طرز کار فردا می رسید ، مقداری وعده و وعید ، شکنجه و قول و قرار،تهدید و تهجیب سفارش می دادند که فردا توسط من باید در بازجویی های تکراری و ملال آور اعمال می شد. نکته ای که برای خود من هم سوال بر انگیز بود، این بود که مقامات امنیتی لیبی هرگز حقیقت را حتی به خود من هم نمی گفتند. من فقط یک آلت بلا اراده در دست آنها بودم. بعدها فهمیدم که همه این طرحها و نقشه ها همه آنچه که به من می گفتند و انجامش را از من می خواستند، جز دروغ و فریب چیز دیگری نبوده است. این بازجویی ها، ده روز بطول انجامید و طی این ده روز مقامات امنیتی لیبی از این دو همافر فیلم، مدارک جاسوسی ، امضاهای جعلی زیر اوراق بازجویی ، عکسهای سکسی و بسیاری اسناد ساختگی دیگر تهیه کردند و آنچنان آنها را تحت فشار قرار دادند که حاضر به انجام هر کاری بودند . پس از ده روز بازجویی ، وقتی که رو کردن هر یک از مدارکی که تهیه شده بود ، چه از نظر دولت شاهنشاهی ایران، چه از نظر مقامات دولت آمریکا و حتی پلیس بین المللی می توانست به معنای اعدام این دو موجود بیگناه باشد، آنچه که لیبیاییها « جلسه مهم » می گفتند، آغاز شد . کار من دیگر تمام شده بود. حالا برای روزهای آینده ، قرار بود که جای من با #چایچی و #احمدی عوض شود. من راهی اتاق مخفی می شدم و مرحله تازه کار شروع میشد آنروز صبح شنبه بود. وقتی که من به اداره امنیت و مخابرات رسیدم ، در اتاق مخفی اوضاع به حالت دیگری

صفحه 67

بود. #عبدالسلام و #عبدالعامر لباسهای همیشگی ارتش لیبی را بتن داشتند. اما #چایچی و #احمدی لباس همافران نیروی هوایی شاهنشاهی ایران را بتن کرده بودند . در اتاق بازجویی هم یک پروژکتور نمایش فیلم گذاشته بودند. ساعت ۹ صبح عبد الرضا تقوی نیا وارد اتاق بازجویی کردند. دست بند بدست داشت و لباس نیروی هوایی ایران بر تن و هاج و واج به دستگاه نمایش فیلم نگاه می کرد. نزدیک به نیمساعت او در اتاق تنها بود تا این که #عبدالعامر، #عبد السلام و #چایچی در کنار یکدیگر وارد اتاق بازجویی شدند . تقوی تیا، بی اختیار فریاد زد :  سلام #چایچی؛ تو اینجا چکار می کنی ؟ و ، #چایچی که خشک و عبوس بنظر می آمد، خونسرد و آرام گفت – آمده ام تورا تحویل بگیرم این گفتگو چندان طولانی نبود، چون بدستور عبدالسلام، چراغ اتاق بازجویی خاموش شد و نمایش فیلم شروع شد . فیلم از همان لحظات اول برای من هم جالب و دیدنی بود. قیلم عبدالرضا تقوی نیا و جمشید نعمانی و چند نفر دیگر را بهنگام خروج از پایگاه هوایی #لانگ آیلند نشان می داد. بعد آمدنشان به نیویورک، گردش در خیابانها، رفتن به رستوران و بار دختران جوان، و صحنه هایی سکسی که ظاهرا باید در خانه #سونیا فیلمبرداری شده بود . بعد صحنه های دیگری نمایش داده شد که در آن #تقوی نیا مشغول بد و بیراه گفتن به شاه و #رژیم پادشاهی بود. من با دیدن این صحنه ها، مات و مبهوت بودم، چون صحنه ها بنظرم آشنا بود، منهم در صحنه هایی از فیلم حضور داشتم اما حرفهایی که تقوی نیا در فیلم می زد همانهایی نبود که در صحنه واقعی به من گفته بود. صدا هم صدای خود تقوی نیا بود . داشتم از تعجب دیوانه می شدم. عکس تقوی نیا در یک پاسپورت سوریه ای نشان داده شد و خیلی صحنه های دیگر . حدود بیست دقیقه نمایش فیلم طول کشید. من که

صفحه 68

در نیمی از اینهمه برنامه ها شرکت داشتم از آنچه می دیدم غرق در حیرت بودم ، چه رسد به بیچاره تقوی نیا . یکی دوبار اعتراض کرد . اما به اعتراض او خندیدند . وقتی چراغ اتاق بازجویی دوباره روشن شد، عبدالسلام یک پرونده قطور به #چایچی داد و باتفاق عبدالعامر از اتاق خارج شدند و به اتاق مخفی آمدند. #چایچی بر خلاف لحظات ورود، این بار با لحنی دوستانه به تقوی نیا گفت :  عبدالرضا ، چطور؟ چطور توانستی اینهمه به وطنت خیانت کنی ؟  اینها دروغ است ! بخدا دروغ است ، #چایچی تو مرا می شناسی …

چطور دروغ است ؟ مگر فیلمها را ندیدی؟ فیلم به این روشنی که دروغ نمی شود ! تو فکر نکردی ایران و سوریه دارای روابط سیاسی هستتند و وقتی #اعلیحضرت بخواهند ، تورا تحویل می دهند : ببین چه سرنوشتی برای خودت ساخته ای ! من ، دوست تو باید بیایم اینجا تورا تحویل بگیرم ، به ایران ببرم… در آنجا هم که تکلیف معلوم است .زندان، بازجویی و بعد هم به جرم #جاسوسی و خیانت تیر باران ! و السلام. تقوی نیا، گریه و زاری و التماس می کرد، خدا و پیغمبر را به شهادت می طلبید که آینها همه صحنه سازی است و او مرتکب قتل و جنایت و جاسوسی نشده است . اما چایچی هم که همه اینها را می دانست قرار نبود گوش شنوایی داشته باشد : نیم ساعت بعد، مجددا عبدالعامر و عبد السلام وارد اتفاق بازجویی شدند ، فیلم را به چایچی دادند و سربازان لیبیایی بار دیگر تقوی نیا را به سلول باز گرداندند. حالا نوبت تکرار همین صحنه برای جمشید نعمانی بود. آنها باید قائع می شدند که در آستان تحویل شدن به مقامات نظامی دولت شاهنشاهی ایران هستند و زندان و اعدام در

صفحه 69

ایران انتظارشان را می کشد . همه چیز حکایت از موقق بودن این صحنه سازیهای مصنوعی و ساختگی می کرد. در پایان روز  وقتی که همه ما براستی خسته شده بودیم، عیدالسلام گفت که باید دست کم دو روز آنها را در حالت انتظار بگذاریم تا نتیجه کار قطعی تر شود. قرار بعدی برای ورود من به صحنه ، صبح روز سه شنبه بود . ساعت 10 شب به هتل رسیدم و بی درنگ حمامی گرفته و خوابیدم، اما ناگهان با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم، گمان می کردم #قطب زاده است اما صدای #چایچی بود که از من می خواست به فوریت لباس بپوشم و تا چند دقیقه دیگر به مقابل در ورودی هتل بیایم که او بدنبالم خواهد آمد. وقتی پرسیدم چه شده است ؟ جواب داد : عجله کن ، بزودی خواهی فهمید؛ سراسیمه از جا برخواستم – صورتم را شستم ، لباس پوشیدم و در حالی که بشدت ناراحت و مضطرب بودم، خودم را به کنار در ورودی هتل رساندم . هزار و یک سوال در مغزم بود. آنقدر صحنه سازی و ماجراهای ساختگی و مصنوعی دیده بودم که کم کم داشتم به وضع خودم هم مشكوك می شدم که مبادا من نیز به دام افتاده ام و بنحوی همان بلاهایی که به سر تقوی نیا و نعمانی می رود . برای من هم پیش بینی شده است . دقایقی بعد جیپ تظامی رسید . بجز راننده لیبیایی ققط #چایچی بود. گفتم : چه شده است که این موقع شب باید به اداره برگردیم؟ چایچی گفت : به اداره نمی رویم، عازم بیمارستان هستیم! پرسیدم:  چرا بیمارستان؟ مگر چه اتفاقی اقتاده است؟ چایچی در حالی که نگران و دستپاچه بنظر می آمد گفت چیز مهمی شاید نباشد، تقوی نیا خودکشی کرده است ؛. بلاقاصله گفتم: از آن خودکشی ها؟ ، خندید و گفت : نه! جدی جدی خودکشی کرده است ! گقتم ؛ یعنی می خواهی بگویی این دفعه حکایت سردخانه پزشکی قانونی حقیقی است؟ گفت : اگر دیر برسیم و دکترها دیر بجنبند، شاید، پرسیدم: چکار باید کرد ؟

صفحه 70

گقت : برای همین تورا بیدار کردم، می دانی که من اجازه ندارم با او روبرو شوم ، من نماينده دولت ايرانم ولی تو بايد به دادش برسی و کارهایش را روبراه کنی گفتم يك آدم خودکشی کرده چه کاری دارد که من بتوانم انجام بدهم ؟ من که دکتر نیستم ! گفت : فراموش نکن که اینجا لیبی است و دکتر و پر ستارها زبان فارسی بلد نیستند و تو باید کمکش کئی . جیپ نظامی بسرعت وارد بیمارستان نظامی #طرابلس شد و #عبدالعامر در کنار در ورودی بیمارستان در انتظارمان بود. از جیپ بیرون پریدم و با عجله پرسیدم: چه خبر؟خونسرد و آرام گفت : در اتاق عمل است ! گفتم: امیدی هست ! عبدالعامر جواب داد :  فقط خدا می داند ، رگهای دستش را زده است خوشبختانه، #عبدالرضا تقوی نیا از مرگ نجات یافت . با لبه قاشق غذاخوری رگهای دستش را بطرز فجیعی قطع کرده بود. نجات دادنش از مرگ به معجزه شباهت داشت . همین که ساعت 8 صبح او را از اتاق عمل بیرون آوردند، نشان می دهد که چه عمل جراحی سنگینی بر روی او انجام گرفته بود. او را که همچنان بیهوش بود به یک اتاق اختصاصی انتقال دادند و اجازه داده شد که من بالای سرش باشم ۔ ساعت ۹

احمدی و عبدالسلام آمدند. من خوشحال بودم که از مرگ نجات یافته است و آنها خوشحال بودند که بهانه ای بدست آمده است تا زودتر طرف را رام کنیم. #عبدالسلام مقداری دستور تازه داد و آنگاه با احمدی رفت. بار دیگر رشته کارها بدست من بود. وقتی در حدود ساعت ۳ بعد از ظهر #تقوی نیا به هوش آمد و چشم باز کرد، از این که من در کنارش بودم، آشکارا خوشحال بود، اما تا بتواند حرف بزند، هنوز باید مدتی انتظار می کشیدم. هنگامی که توانست صحبت کند، سعی کردم با او مهربان باشم. مقداری پند و اندرز به او دادم . وقتی خواست

 

آگهی‌ها

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.