در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 51- 60

photo

در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 51- 60

 صفحه 51

آورم ! حالا تو تا فردا صبح نعره بزن ، توی این خراب شده مترجمی ، دیلماجی ، کسی پیدا نمی شود که مثل آدمیزاد حرف بزند؟! با بلند شدن و اوج گرفتن صدای همافر ، عبدالسلام که حالا نشان می داد به شدت عصبانی شده است ، جلو رفت و سیلی محکم و آبداری به گوش #همافر زد. احمدی بمن گفت : رفیق ! حالانوبت توست ! با عجله خودم را به اتاق بازجویی رساندم ، در را باز کردم به عبد السلام، سلام نظامی دادم. به عربی مشغول صحبت با من شد و من هم بطوری که وانمود شود ، همافر را شناخته ام ، همانطور که عبدالسلام مشغول دستور دادن بود، به جوانك گفتم: تو ایرانی هستی ؟! از ناباوری با چشمهای دریده مرا لحظه ای نگاه کرد و بعد در حالي که معلوم بود آشکارا خوشحال شده است گفت : آره بابا! . . . . من بدبخت ایرانی هستم! … می خواست به صحبتش ادامه دهد که عبدالسلام باز با صدای بلند شروع به صحبت کرد و بعد اشاره کرد که باتفاق بیرون برویم . این نوع کارها، ساده ترین و پیش پا افتاده ترین نوع بازجویی در فعالیت های چریکی است ؛ ایجاد شرایط جنگ روانی و کاشتن تخم امید ، ترس ، وحشت از اعدام و ویران کردن سیستم اعصاب طرف به هر صورت و با هر وسیله ای که باشد . از پشت شیشه، تماشای حرکات و رفتار همافر ورزشکار دیدنی بود. می خندید ، بشکن می زد! و معلوم بود که پیدا شدن یک همزبان در آن حال و هوا، خیلی خوشحالش کرده است . حالا باز باید منتظر گذشت زمان می شدیم تا طعمه هایمان بخوبی در میان افکار خود از پا می افتادند ! و به این ترتیب ساعتی بعد و بعد از این نمایش ابتدایی هر پنج نفر در یک اتاق دیگر جمع شدیم تا بطور کلی ، در جریان

 صفحه 52

photo_2017-11-30_13-12-33
کارخانجات هواپیما سازی گرومن

اطلاعات بیشتری قرار بگیریم، اطلاعاتی که بتوانیم مسیر بازجویی را بر اساس آن تعیین کنیم و یا به بیراهه بکشانیم. از همان اولین لحظات معلوم شد که #عبدالسلام رئیس گروه بازجویان، یعنی همه ما است . او گفت خلاصه قضیه اینست که در نزدیکی شهر نیویورک ۰ یک جزیره بنام #لانگ آیلند وجود دارد که قسمتی از #کارخانجات هواپیما سازی گرومن در آنجاست  . این کارخانجات هواپیماهای# F14# را می سازد و بیش از یکصد نفر #همافر ایرانی در قسمت آموزشی آن مشغول فراگیری تخصص های مربوط به این نوع هواپیما هستند . دو مستله برای ما و کشورهای مترقی عرب در این رابطه مطرح است . اول آن که امریکایی ها، علاوه بر آموزشی تکنیکی به این همافرها، آنها را مغزشویی می کنند و مطالبی با آنها در میان می گذارند که نوعی گرایش به چپ مارکسیستی است و در حقیقت همافران را برای فعالیتهای انقلابی علیه رژیم شاه آماده می کند. آنها بطور مرتب مشغول ایجاد نفرت نسبت به رژیم شاه در میان #همافران هستند و اغلب آنها هم تحت تاثیر قرار گرفته اند و به محض ورود به ایران نوعی فعالیت سیاسی و یارگیری می کنند که این با توجه به همکاری ایران با امریکا برای ما و کشورهای مترقی عرب و همچنین اتحاد جماهیر شوروی که تامین کننده سلاح جنگی بیشترین کشورهای عربی است سوال بر انگیز است . در این زمینه ما فقط می خواهیم بدانیم چرا امریکا دارد گور رژیم شاه را می کند ؟ همین و همین ، اما مساله دوم شامل دو قسمت است ، یکی این که علاوه بر این دو نفر که امروز دیدید یک نفر سوم هم هست که از چنگمان در رفته است و هر 3 اینها ماموران #ضد اطلاعات و جاسوسی رژیم شاه در میان همافران هستند که گزارش بچه ها را به تهران می فرستند و ما می خواهیم از آنها به سود خودمان و اهداف مترقی و انقلابی خودمان استفاده کنیم و دیگر این که با عنایت به این که کشورهای عربی اکثراً دارای سلاحهای روسی هستند و F14# هواپیمای

 صفحه 53

بسیار پیشرفته ای است که روسها مشابه آنرا نتوانسته اند هنوز به بازار بدهند . اگر بشود ترتیبی بدهیم که نقشه ها و برخی لوازم این هواپیما را برای استفاده و مطالعات خودمان بدست آوریم. داشتن یک نقشه کامل از تاسیسات پایگاه #لانگ آیلند، این فهرست خواسته های ما را تکمیل می کند! و اینها مطالبی است که باید از دل این بازجویی ها بدست آید! اعتراف می کنم که هنوز هم نمی دانم عبدالسلام همه حقیقت را می گفت یا این هم بازی دیگری بود از بازیهای قمپز در کردن عربها !درست است که من از شاگرد قصابی تا آنجا آمده بودم، اما این را می دانستم که مثلاً اگر خودم می خواستم بروم از خوراسگان ، گوسفند قاچاق بخرم، حتی به داود شوهر خواهرم، یک مقصد عوضی دیگری را می گفتم و بنا براین ، این لیبیایی ها باید خیلی احمق باشند که به این روشنی از نوکری برای روسیه و هواپیما سازی برای من و چایچی و احمدی ، قصه بگویند. البته بگویم برای من هم مهم نبود. آنچه در آن لحظات فکر و ذهن مرا مشغول می داشت ، ابن بود که دلم می خواست بدانم چطوری دوتا آدم گنده را بی آن که خودشان بفهمند ، دزدیده اند و به این راحتی از نیویورک به طرابلس آورده اند. برای من ققط همین مهم بود … بالاخره هم طاقت نیاوردم و وقتی توضیحات عبد السلام تمام شد موضوع را با آن در میان گذاشتم ، خندید و گقت : اگر همین طور پیش بروی  بزودی خودت هم در کار مشابهی شرکت خواهی کرد!. آتروز صبح، ساعت ده نخستین مرحله بازجویی را شروع کرده بودیم و حالا برای دومین بار وقتی به اتاق اولی بر می گشتم تا یاز جویی از #همافر جوان را شروع کنم دو و نیم بعد از ظهر بود و یعنی این که قربانی ما چهار ساعت بود که از تنهایی و قشار روحی زجر می کشید . ما مطمئن بودیم که چنین فرصتی آنهم در یک دنیای تنها، پر از وهم و خیال و بدون پاسخ ، برای شکستن قدرت هر طرز روحیه ای

 صفحه 54

کافی است . این بار وقتی وارد شدم، یک پرونده هم زیر بغل داشتم. قرار بود به تنهایی بازجویی را انجام دهم. آنها در اتاق مخفی همه چیز را می دیدند و می شنیدند و ضبط می کردند. به محض آن که وارد شدم، پرونده را روی میز گذاشتم، با او دست دادم، سیگاری تعارف کردم و در مهربانانه ترین حالت ، دعوت به نشستنش کردم، گفتم:  اسم من سعید رجایی است و بالاخره موافقت اینها را جلب کردم که شخصاً از شما بازجویی کنم . این که دیر شد به این خاطر بود. اول موافقت نمی کردند، اما بهر ترتیب که بود راضیشان کردم. در حالی که با آشتیاق به سیگارش پک می زد، گقت: نمی دانم ، با چه زبانی از شما تشکر کنم . باور کنید که دارم دیوانه می شوم. آخر فکرش را بکنید، من در نيويورک بـودم ، حالا شما می گویید در دمشق هستم . چطوری ممکن است اینهمه راه را آدمی آمده باشد بی آن که خودش خبر دار شده باشد؟ لحظه ای ساکت ماندم و بعد، گفتم :  اتفاقاً، این سئوال همین دوستان ما است . یعنی ما نباید بشما بگوییم که چطوری آمده اید، شما باید بگویید و راست هم بگویید که چطوری از امریکا سراز دمشق در آورده اید؟ با چتر نجات و زیر نظر ارتش امریکا؟ یا بطریق دیگری ؟ به این دلیل است که می گویم وضعت خراب و بسیار خراب است و صحبت از اعدام و محاکمه و دزدی و جاسوسی در میان است . آشکارا رنگ از رویش دوباره پریده بود و باز به گریه و التماس افتاده بود که آقا ! ترا به خدا کمکم کنید. رحم کنید . گفتم: ببین با گریه و زاری که کار درست نمی شود ! من هر کاری از دستم ساخته باشد برای تو انجام می دهم ، اما بشرط آن که تو هم همکاری کنی ؛ بنا بر این بجای گریه و زاری ، حواست را جمع کن و بگذار از اول یک بازجویی

صفحه 55

حسابی انجام بدهیم. بهرحال من تا آنجایی که بتواتم از تو حمایت خواهم کرد. خوب، حالا بگو اسم، فامیل و مشخصات تو چیست ؟ چند ثانیه ای ساکت ماند و چون شاید براستی چاره ای نداشت . شروع به پاسخ دادن کرد. اسمش #عبدالرضا تقوی نیا، فرزند محمد و متولد سال 1330 بود. #همافر و ابواب جمعی پایگاه #خاتمی دراصفهان بود. سه ماه بود که برای طی یک دوره تکمیلی به نیویورک و پایگاه #لانگ آیلند آمده بود. دو سال پیش ازدواج کرده و یک کودک 6ماهه به اسم مهرداد داشت . از هیچ چیز دیگری خبر نداشت . گفتم : حالا بگو که چطوری توانسته ای از امریکا به دمشق بیایی ؟ دوباره گریه و زاری شروع شد که بخدا خودم هم نمی دانم! گفتم : سعی کن یادت بیاید. هر چه را که بیاد داری بگو! آخرین چیزهایی که بخاطرت مانده تعریف کن ، شاید . بتوانی به سرنوشت خودت کمکی بکنی گفت : بعد از ظهر جمعه بود. من با دو نفر از دوستانم از #لانگ آیلند به #نیویورک آمدیم. دو روز تعطیلی در پیش بود و خیال داشتیم یک تعطیلات خوب و خوش بگذرانیم . مدتی در #سنترال پارک قدم زدیم ۔ بعد سه تایی خیابان پنجم نیویورک را قدم زنان بطرف بالا آمدیم و از خیابان چهل و دوم وارد #پارک اوینیو شدیم ۰ مهدی امیر حسینی « یکی از همقطارها گفت برویم یک نوشیدنی الکل بخوریم. از یک بار ژاپنی در پارک #اوینیو شروع کردیم، بعد شام خوردیم و در یک رستوران مکزیکی که در کمرکش این خیابان بود ، با سه تا دختر امریکایی آشنا شدیم. اسمشان جودی ، کارول و سونیا بود. سونیا تعریف کرد که در ایران زندگی کرده و مدتها در شرکت آی بی ام ، سمت منشی و سکرتر داشته است. دخترهای بسیار خوشگلی بودند. ساعت

صفحه 56

11 شب بود که دخترها پیشنهاد کردند برویم در #برادوی ، خیابان معروف نیویورک و کمی سیر و سیاحت کنیم . مست تر از آن شده بودیم که بتواتیم در برابر چنین پیشنهادی نه بگوییم . راه افتادیم و شاد و سر حال خودمان را به #برادوی رساندیم . برادوی زنده و سرحال بود . شلوغ و پر جمعیت از این ور به آن ور رفتیم و باز تا توانستیم مشروب خوردیم. من دیگر براستی چیزی نمی فهمیدم ، اما همین قدر یادم هست که سونیا پیشنهاد کرد، همگی به آپارتمان او برویم . این را هم یادم هست که همگی سوار یك ماشین بزرگ امریکایی شدیم . شبحی را هم از خانه سونیا بیاد دارم، اما دیگر چیزی بخاطرم نمی آید تا سه روز پیش که در زندان اینجا بهوش آمدم. بالاخره اگر من این راه را آمده باشم ، باید چیزهایی بخاطرم مانده باشد، ولی هیچ، هیچ چیز بخاطرم نمی آید. این همه واقعیت است، اما می دانم که شما باور نخواهید کرد . . . خودم هم باور ندارم که از نیویورک و خانه سونیا یکدفعه در دمشق پیدا شوم. در این موقع و فرصت در حالی که عبدالرضا تقوی نيا داشت گرمتر و پر حرارت تر از همیشه صحبت می کرد ، ناگهان در اتاق بازجویی باز شد و #عبدالعامر خشمگین و عصبانی وارد شد و در حالی که با اسلحه کلت بطرف من اشاره می کرد، شروع به داد و فریاد کرد و سپس با مشت و لگد بجان من افتاد. متعاقب آن سه نفر سرباز وارد شدند و مرا که کمی هم زخمی شده بودم، خونین و مجروح از اتاق بازجویی بیرون بردند . در آخرین لحظه خروج از اتاق دیدم که #عبدالعامر بجان عبدالرضا افتاده و با قنداق کلت مرتب به سر و صورت او می زند. آنقدر از حرکت ناگهانی و غیر مترقبه #عبدالعامر گیج و منگ بودم که حتی نتوانستم کوچکترین اعتراضی بکنم . همین که با آن صورت خونین وارد اتاق مخفی شدم، شلیک خنده #چایچی ، #احمدی و #عبدالسلام بلند شد و تازه فهمیدم که این هم یک صحنه سازی از نوع لیبیایی بوده است .

صفحه 57

از پشت آینه، می دیدم که #عبدالعامر با چه خشونت و بیرحمی با باتوم و اسلحه بجان #تقوی نیا افتاده و دمار از روزگارش درمی آورد ۔ #عبدالسلام در حالی که عذر خواهی می کرد، با پنبه آغشته به نوعی مواد ضد عفونی کننده ، صورتم را پاک کرد و بعد با یک چسب زخم بندی ، قسمتی را که زخمی شده بود پانسمان کرد.

حالا هر چهار نفر با خیال راحت به تماشای کتک خوردن عبدالرضا تقوی نیا نشستیم. ساعت 6 بعد از ظهر کار روزانه مان تمام شد ۰ بی آن که بدانم چرا آنهمه خشونت و بیرحمی غیر لازم در مورد این مرد جوان اعمال می شود . همین قدر بگویم که وقتی عبدالعامر از اتاق بازجویی خارج شد، دست و لباسش پر از خون بود و در حقیقت سربازها، کالبد بیهوش عبدالرضا را از اتاق بازجویی به سلول انتقال دادند .

از #چایچی و #عبدالسلام جویای حال آن یکی شدم. عبدالسلام خندید و گفت : فردا نوبت اوست .

آن شب ۰ تا موقعی که برای خواب به هتل بازگشتم، میهمان #عبدالسلام و #عبدالعامر در باشگاه افسران لیبی بودم . در این باشگاه مرا بدوستانشان معرفی کردند و از من بعنوان یاد قهرمان رزم دیده در جبهه های #فلسطین یاد کردند. دروغهايی که گاهی خودم هم از شنیدن آن خنده ام میگرفت .

فردا باز در اداره امنیت و مخابرات بودم. درست همان برنامه روز پیش تکرار شد . این بار من و عبدالسلام مشترکا و با مهربانی از همافر تنومند و ورزشکار بازجویی کردیم. او هم همان حرفهایی را تکرار کرد که #عبدالرضا تقوی نیا گفته بود . تنها تفاوتی که داشت نام و فامیلیش بود. بقیه داستان یکی بود، او هم برای یک خوشگذرانی پایان هفته با دوستانش به نیویورک آمده بود و از خانه سونیا به بعد هیچ چیزی بخاطر نداشت . اتهام هایی هم که ما به او می زدیم، همانها بود #جاسوسی، قتل ، دزدی اسلحه#

صفحه 58

و شکستن مرز ! بازجویی از ساعت ۱۰ صبح شروع شد و دو بعد از ظهر خاتمه یافت . قربانی جدید نامش #جمشید نعمانی بود. ترس و ضعف عبدالرضا را نداشت و در بازجویی سرسختی نشان می داد. بالاخره ساعت 2 بعد از ظهر پس از یک بازجویی حساب شده که در طول آن جمشید نعمانی منکر اتھامات بود و به صراحت می گفت : جز آن که مرا دزدیده باشند، امکان دیگری وجود ندارد، عبدالسلام دستور داد که من بروم و بگویم که ترتیب رفتن ما را به اداره پزشکی قانونی بدهند . من به اتاق مخفی برگشتم و پس از نیمساعت برگشتم ، ظاهرا همه چیز آماده بود . چشمهای جمشید را بستند و بعد سر او را در یک کیسه سیاه کردند و همین که مطمئن شدند ، جایی را نمی بیند ۰ #چایچی و #احمدی وارد اتاق شدند و او را کشان کشان از اتاق بازجویی خارج کردند و در کنار در ورودی اداره امنیت و مخابرات در یک مینی بوس که شیشه نداشت و درست مثل ماشین های زندان بود، قرار دادند . ما هم همگی سوار شدیم و حدود ده دقیقه در خیابانهای طرابلس دور زدیم و سپس باز به اداره امنیت برگشتیم و این بار بطرف سالنی که تا آن موقع ندیده بودم، براه افتادیم . قبل از این که وارد این سالن شویم ،چایچی و احمدی به اتاق دیگری رفتند و بعد بدستور عبد السلام ، من ابتدا کیسه سیاهرنگ و بعد چشم بند را باز کردم . لحظه ای بعد، هر سه نفر وارد سالنی شدیم که بوی تند الکل و مواد ضد عفونی کننده از آن بمشام می رسید. پیر مرد سفید پوشی روی یک میز تشریح خم شده و گزارشی را مطالعه می کرد. پیر مرد به عبدالسلام سلام کرد. عبدالسلام به آهستگی چیزی به پیر مرد گفت که سبب شد، پیر مرد مطالعه اش را ناتمام بگذارد و بسوی سمت دیگر سالن حرکت کند. ما هم بأشاره عبد السلام دنبالش براه افتاديم. پیرمرد مقابل دیواری که دریچه های فلزی روی آن قرار داشت متوقف شد و بعد یکی از دریچه ها را کشید. تازه

صفحه 59

فهمیدم که وارد یک سردخانه شده ایم . سرد خانه پزشکی قانونی ، من و عبدالسلام جلو رفتیم . یک ملحفه سفید روی جنازه کشیده شده بود. عبدالسلام ابتدا خودش و بی آن که من بتوانم ببینم، ملحفه را عقب زد و سپس آنرا بسرعت روی جنازه بر گرداند و آنگاه جمشید را صدا زد. جمشید که حالا دچار ترس و وحشت شده بود و بشدت می لرزید، پیش آمد. عبدالسلام به من گفت به او بگویم که ملحفه را عقب بزند و ببیند که جنازه را می شناسد یا نه؟… من عین سخنان عبدالسلام را برای جمشید ترجمه کردم. جمشید بی آن که حرفی بزند، در حالی که تمام بدنش می لرزید، جلو ترآمد و به محض آن که ملحفه را عقب زد . با کشیدن یک نعره و جیغ نقش بر زمین شد !، راستش را بخواهید . حال من هم دست کمی از جمشید نداشت و کم مانده بود که من هم از ترس سکته کنم، چون جنازه ای که در کشو سردخانه قرار داشت ، جنازه کسی نبود جز #عبدالرضا تقوی نیا . برای اولین بار از خودم بدم آمد. من در دمشق 9 افسر سوری را تیرباران کرده بودم و 13 گلوله در جمجمه هاشان گذاشته بودم، من دیگر از کشتن این و آن ترس و واهمه ای نداشتم، اما این یکی ، بی شك بی گناه ترین آدمی بود که کشته شده بود. یک لحظه فکر کردم چرا او را کشته اند؟ او که داشت همه چیز را می گفت . چیز مهمی هم که نبود و همه این صحنه سازیها هم درحقیقت یک جنگ روانی بود برای در هم شکستن او و بعد بخدمت گرفتنش برای جاسوسی ، مزدوری ، نوکری و یا هر چیز دیگری، پس چرا باید کشته شود؟  عمر این اندیشیدن هم زیاد بطول نینجامید ، چرا که عبدالسلام از پیر مرد سپید پوش خواست که برای بهوش آمدن جمشید کاری صورت دهد و بعد او را به سلولش بفرستد ۔ کار آنروز هم با این صحنه سردخانه تمام شد و من نیز

صفحه 60

ترجیح دادم که هر چه زودتر به هتل برگردم و استراحت کنم . آن شب برای اولین بار در عمرم، نتوانستم راحت بخوابم. تا صبح درباره مرگ عبدالرضا تقوی نیا فکر می کردم. همه خاطراتم را دوباره مرور می کردم و می دیدم چگونه این شاگرد قصاب قهدریجانی بخاطر پول به راهی کشیده شده که این جور کارها از آب خوردن هم درآن ساده تر است . از خودم و از پول دیگر بدم آمده بود. 10 بار فکر کردم به محض آن که از جهنم لیبی خارج شوم، به ایران فرار می کنم و اگر قرار است زندانی هم بشوم ، بهتر است که در همان ایران باشد . اینها را فکر می کردم و بعد به خودم نهیب می زدم که تو این قدرترسو و بزدل نبودی ، عبدالعامر ، عبدالرضا را کشته است ، بتو چه مربوط ؟ تو یک چریک هستی . کار تو کشته شدن یا کشتن است و برای آن که کشته نشوی پس باید بکشی ! و فردا صبح به وقتی ساعت 9 به اداره امنیت و مخابرات رسیدم ، بطور کل از یادم رفت که شب پیش چه جنگ و جدال با خودم و وجدانم داشته ام. همه چیز باز روبراه بود .

 

آگهی‌ها

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.