در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 180- 190

 
HTML tutorial

photo_2017-09-21_13-39-24-1

صفحه 181

میلیون پول نقد، تجار تهرانی تقدیم کرده اند 3860 میلیون تومان پول، سهم امام آنهم در دو سه روز و این درست موقعی که بقول سید محمود دعایی، خمینی هیجده ماه اجاره خانه اش را در نجف اشرف نپرداخته بود ؛

وقتی دوباره خمینی را تا بیرونی همراهی می کردم تا با بهشتی و مجتهد شبستری و فلسفي واعظ جلسه ای داشته باشد. خمینی آهسته بیخ گوشم گفت : بدون این که لازم باشد کسی بفهمد، سید احمد با شما کاری دارد، برایش انجام بدهید

توصيه خمینی بار دیگر مرا از آن دنیای فکر و خیال بیرون آورد و به خوشحالی واداشت. انقلاب پیروز شده بود، خمینی امام بزرگ بود و سید احمد قائم مقام و همه کاره اش ، همه کارها و برنامه های ظاهری خمینی را او می ریخت و خیلی راحت خود سید احمد می توانست هر چه می خواست من انجام بدهم، به خود من بگوید، پس این که به پدرش متوسل شده یعنی هم کار خیلی مهمی است و هم من خیلی مهم شده ام.

اوضاع مملکت را در آنروزها، همه بیاد دارند، همه چیز آشفته، شلوغ و سر در گم بود. از همان لحظه ای که رادیو تلویزیون بدستور آیت الله طالقانی در اختیار انقلابیون قرار گرفت، بلافاصله ، چهار دسته بندی جدید دور و بر خمینی بوجود آمد و از همان لحظه حسادت رقابت، کارشکنی و تلاش و کوشش برای کسب قدرت شروع شد. من به این اختلافها و دسته بندی ها بموقع خودش اشاره خواهم کرد، اما در ارتباط با این قسمت از خاطرات باید بگویم که در آنروزها، اگر چه مرکز همه خبرها، خمینی بود و همه دستور ها از آنجا و توسط شخص خودش صادر می شد، اما در حقیقت ما که آنجا بودیم، کمتر از همه از واقعیات خبر داشتیم. هرکس در شهرها، هرکاری که دلش می خواست انجام می داد و چون این کارها، عموما در خط سیاسی و روش کلی خمینی بود ، پس از آن که اتفاق می

صفحه 182

افتاد، خمینی هم آنرا تایید می کرد. این سیاست که خطوط اصلی آن در نوفل لو شاتو و در همان جلسه معروف کلارک تامسون، دوریان مک گری و ساندرز انگلیسی ریخته شده بود، هر نوع خشونت، کشتار یا بقول خودشان خشم و قهر انقلابی را مجاز می دانست. در این طرح تا يك ميليون نفر کشته، پیش بینی شده بود.

بهر حال ، آنروز آنقدر برنامه و گرفتاری پیش آمد که من و سید احمد ، فرصتی برای یک گفتگوی خصوصی پیدا نکردیم. آن شب ، ساعت یازده و نیم، همگی به اندرونی رفتیم تا شام بخوریم یزدی و قطب زاده هم بودند . شیخ ملا شهاب اشراقی که داماد خمینی بود، گزارش پولهای دریافتی را داد و قطب زاده از خمینی خواست که من نیز همراه او به سازمان رادیو تلویزیون بروم. خمینی با درخواست قطب زاده مخالفت کرد و گفت این جعفر بازوی من است و باید همین جا بماند. این نخستین مخالفت خمینی با قطب زاده ، مرا بسیار خوشحال کرد اما بعدها دوریان و قطب زاده برایم تعریف کردند که مخصوصا این مسئله را طرح کرده بودند تا از درجه اعتماد و علاقه خمینی بمن آگاه شوند. آن شب قرار بود و پس از چهار شب کار مداوم ، من و دوریان برای استراحت به خانه خودمان برویم، بنا براین وقتی که در ساعت دو بعد از نصفه شب ، سید احمد خطاب بمن گفت ؛ شما چند دقیقه ای باشید، با شما کار دارم، دوریان گفت : پس من هم می مانم تا کار تو تمام شود.

به این ترتیب قطب زاده، یزدی و بقیه رفتند دوریان به اطاق دیگری رفت و وقتی که من و سید احمد تنها شدیم، او در حالی که عمامه و عبا را کناری می گذاشت و از خاطرات خوش پاریس می گفت ، ناگهان سکوتی کرد و بعد گفت

– تو این مرتیکه کانادایی ، راجر جونز را می شناسی؟ گفتم : نه ! گفت : همین پسره قد بلند موبور را که در نوفل لو

صفحه 183

شاتو هم بود و با طیاره خودمان هم به تهران آمد

گفتم : می دانید که من سرم به این کارها نیست ولی خوب لابد اگر ببینم. می شناسم!

سید احمد در حالی که روی مخده خمینی وجای پدرش می نشست ، گفت :

– مطمئنم که او را می شناسی، چون چند بار هم دیده ام که با تو کلنجار رفته است. هم اینجا و هم در نوفل لو شاتو . سر عکس گرفتن و این جور کارها !

گفتم: نميدانم. من که اسم اینها را بلد نیستم سید احمد گفت ؛

– ببین ! این قضیه ای را که می خواهم با شما در میان بگذارم به موضوع خانوادگی و خصوصی است و فعلا هیچکس جز من و پدرم و شما اطلاعی از آن ندارد بنابر این تا آخر کار هم نباید کسی مطلع بشود، گفتم؛ فکر می کنم من در این مدت راز داریم را به حد کافی نشان داده باشم؛

سید احمد خندید و گفت : بهمین دلیل هم حضرت امام گفتند که این کار فقط از جعفر آقا بر می آید و بس !

گفتم : من در خدمت هستم ، سید احمد در حالی که با من و من صحبت می کرد ، گفت :

– همانطوری که گفتم این یک موضوع خصوصی و خانوادگی است اما می تواند گزك بدست دشمنان امام بدهد و بنا بر این لازم است که یك جوری بی سر و صدا قال قضيه کنده شود. راستش اینست که پس از آن ماجرای آپارتمان خیابان نوش که به کلانتری و بازداشت ختم شد، فاطی همان فاطمه طباطبایی همسر سید احمد و خواهر صادق طباطبایی ؛ لج افتاده و هنوز که هنوز است با من سرسنگین است و چون زن است و ناقص عقل، شاید هم بفکر انتقام یا ترساندن من و بابام، نمی دانم چه جوری بگویم…، بله . خلاصه این مرتیک راجر جونز يك دل نه صد دل عاشق فاطی شده و این

صفحه 184

موضوع همه ما را ناراحت کرده است. البته فاطی محل سگ هم به این مرتیکه نمی زاره! ولى خوب . بهر حال باید یك فکری کرد که از این مخمصه بیرون بیاییم.

گفتم: والا، حالا که این موضوع را پیش کشیدید، طرف را شناختم، اون درگیری های من هم بهمین خاطر بود، در پاریس يك دفعه که خانم با دختر بنی صدر فیروزه و دختر سید مهدی روحانی برای خرید رفته بودند، این مرتیکه هم دنبالشان رفته بود و اقبال أحمد، همان موقع بمن گفت که مواظب این بابا باشم

سید احمد که معلوم بود برای اولین بار است که چنین خبری را می شنود، گفت:

– خلاصه ، من و امام تصمیم گرفتیم که يك جوری این بابا را از سر راه برداریم

گفتم : این بابا بیشتر از دو ماه است که شب و روز دور و بر ما پلاس است و بیرون کردنش هم کاری ندارد . مثل اون هفت هشت هزار افغانی که بیرون ریخته شدند. این بابا را هم میشود پس از يك گوشمالی حسابی بیرون کرد.

سید احمد، بلافاصله جواب داد؛

– نه! همه این راهها را بررسی کرده ایم. تنها راه سر به نیست کردن این مرتیکه است و والسلام !

گفتم : اگر اجازه بدهید، من امشب یك فكری بکنم . يك برنامه ای بریزم شاید بدون این که دستان به خون آلوده بشود كلك طرف را از اینجا کندیم

و این را گفتم و بلند شدم، چون می دانستم که دوریان را خیلی معطل کرده ام. موقع خداحافظی سید احمد پك پاکت مقوایی زرد رنگ بدستم داد که تردیدی نداشتم طبق معمول باز هم مقداری پول برای من در آن گذاشته اند. آنها، نقطه ضعف مرا خوب پیدا کرده بودند .

صفحه 185

به محض آن که اتومبیل را بحرکت در آوردم تا به خانه برویم، دوریان گفت :

– هان! چیه ؟ چرا عصبانی و ناراحتی ؟ باز هم پیشنهاد قتل بتو شده؟

گفتم: تو از کجا می دانی ؟ –

گفت : اتفاقا این یکی را نمیدانم ولی حرکات عصبی تو نشان می دهد از این خبرها در کار است و لابد این پاکت هم پر از پول است ؟

و بعد در حالی که همان غش غش خندهایش را سر داده بود اضافه کرد

– اگر فکر می کنی، موضوعی است که باید بمن بگویی زود بگو چون وقتی برسیم بخانه، قطب زاده آنجاست و باید نشود جلو او صحبت کرد

گفتم: ولى قطب زاده که خداحافظی کرد و رفت !

گفت : آره، ولى قرار است امشب سه تایی يك جلسه داشته باشیم

گفتم صبح وقتی بیکر , آذر برزین رفتند، خمینی

صفحه 186

گفت که سید احمد يك كار خصوصی با تو دارد، برایش انجام بده، حالا آقازاده امام دستور داده اند که یک خبرنگار کانادایی را سر به نیست کنم

دوریان سراسيمه گفت: راجر جونز را؟! گفتم: بله! ولى تو از کجا می دانی؟

دوریان در حالی که بطرزی بی سابقه سرش را تکان می داد گفت : من قضیه رابطه زن سید احمد با راجر را از پاریس خبر دارم. بعد از اون کثافتکاری آپارتمان فوش ، خواهر امام موسی صدر که خاله فاطی می شود، سر قضيه امام موسی و این که گویا سید مهدی روحانی گفته بود، خمینی و سید احمد در نابود کردن امام موسی با قذانی همکاری داشته اند، فاطی را تحریك به جدایی و انتقام گرفتن می کند و راجر نازنین ما هم توی تله می افتد، اما همین را بدان که بقول شما ایرانی ها حتی يك تار مو نباید از سر راجر کم بشود. من خودم ترتیبی می دهم که تا فردا غروب راجر در ایران نباشد

حالا نوبت بهت و حیرت من بود و بهمین دلیل پرسیدم: مگر راجر باتو هم در ارتباط است؟

گفت : ببین جعفر: راجر جونز نه خبرنگار است و نه کانادایی، از بچه های سی آی ای است و نقشه قتلش هم هیچ ارتباطی به رابطه اش با فاطی خانم ندارد. قضيه از یك جای دیگری آب می خورد، این طفلکی یکبار هم در جریان چکسلواکی قرار بود نفله شود که باز به دادش رسیدیم. در ضمن یك چیز دیگری هم می خواهم برایت بگویم که باورت من نخواهد شد و مهم هم نیست اما یادت باشد که مواظب این قضيه هم باشی؛

گفتم توی این مدت چیزهایی دیدم که حالا همه چیز باورم می شود، حتی اگر تو بگویی مرد هستی ؛

دوریان گفت : فقط همین قدر می توانم بگویم که زیر چشمی مواظب رابطه مخصوص خمینی با همین فاطی خانم باش ، علتش را بعدها برایت خواهم گفت. بهر حال، من

صفحه 187

صبح بتو خواهم گفت که چکار باید بکنی تا هم اعتماد خمینی و سید احمد را از دست ندهی و هم راجر جونز از معرکه در برود؛

و بعد، در حالی که پاکت را از جلو داشبرد مرسدس بنز بر می داشت و گفت : بگذار ببینیم، نرخ سر راجر بیچاره چقدر است ؟

دوریان پاکت را باز کرد و بلافاصله گفت : همین جا نگهدار.

کنار خیابان در جاده قدیم شمیران، برابر وزارت بهداری ایستادم. در پاکت مرحمتی سید احمد، سه بسته اسکناس هزار تومانی که سیصد هزار تومان می شد و یك قطعه عکس وجود داشت، عکس مرا در حال شکنجه دادن يك دختر نیمه برهنه در اطاق بازجویی طرابلس نشان می داد . چایچی هم در عکس بود، دوریان عکس را دوباره از من گرفت و به انگلیسی چیزی گفت که نفهمیدم، اما وقتی بفارسی گفت: پدر سگها!، متوجه شدم که آنهم باید چیزی شبیه همین بوده باشد.

معنی گر گرفتن و آتش گرفتن را آن شب فهمیدم نعره می زدم و صحبت از انتقام می کردم، خیلی رک و راحت به دوریان گفتم. خودشان کشتن را یادم داده اند و حالا نوبت خودشان است، می زنم ، می کشم و می روم !

دوریان تلاش می کرد، آرامم سازد و می گفت ؛ حالا که آنها نامردی کرده اند. تو کوتاه بیا تا فرصت داشته باشی و بموقع حسابشان را برسی …

تمام آن شب و در طول گفتگو با قطب زاده و دوریان که تا نزدیکی های صبح بطول کشید، لحظه ای از این قضیه غافل نبودم. اما راستش را بخواهید خودم هم می دانستم که کاری از دستم ساخته نیست.

قطب زاده، درد دلهایش جور دیگری بود. خیلی علنی به دوریان گفت من برای رئیس جمهوری آمدم، اما حالا سنگ قلابم کرده اند به رادیو تلویزیون. پیر مرد هم مرتب امر

صفحه 188

و نهی می کند و همه می خواهند این لانه زنبور را بهم بریزند، دور و بر خمینی را کمونیستها گرفته اند و باید کاری کرد. این را از اعلامیه هایی که از دفتر خمینی می فرستند، فهمیده ام. در تلویزیون هم من خیلی تنها هستم. همه برای خودشان یك تیم جور کرده اند و من جز تو و جعفر و برادرم کسی را ندارم.

دوریان، گفت : تا من و جعفر در آنجا هستیم خیال تو راحت باشد. در ضمن تو در راس کاری هستی که همه آنها از چپ و از راست بتو احتیاج دارند. همان بد رکابی هایی را که در پاریس نمی باید، می کردی و می کردی اینجا باید بکنی که نمی کنی؟ سفت بگیر. خودت را از همه بالاتر بدان و البته تا روزی که اوضاع همین جور شلوغ و درهم است ! یک دفعه دیگر هم بگویم که این وضع همیشگی نیست .

بقیه حرفهاهم چیزی در همین حدود بود و چندان برایم جالب نبود . بالاخره همگی ساعت 5 صبح خوابیدیم که شش و نیم بیدار شویم

. صبح وقتی بطرف اقامتگاه خمینی می رفتیم، دوریان گفت که با نقشه قتل راجر جونز موافقت کنم. منتها، طرح و نقشه را خود آنها بریزند و در ضمن از بابت عکس هم گله کنم

وقتی رسیدیم، خمینی هنوز در اندرونی بود و از سر لطف بمن گفت که باید ترتیبی بدهیم که شما همین جا مقيم باشید که اینها راه را نروید و برگردید.

سید احمد به مجرد آن که مرا ديد، به بهانه ای سر محبت را باز کرد و وقتی تنها شدیم، پرسید

– بالاخره تصمیم گرفتید؟

گفتم : نیاز به تصمیم گیری نبود ، می خواستم کمی فکر کنم تا ببینم چطوری می شود، پیاده اش کرد که با توجه به نا آشنایی من در تهران، فکر می کنم یك کسی و هر کسی

صفحه 189

را که شما سلاح بدانید باید کمک کند تا اول طرح و نقشه اش را بریزیم و بعد اجرا کنیم

سید احمد گفت : امشب درباره اش صحبت خواهیم کرد، اما یادت باشد که مثلا خدای نکرده يك وقت خانم مك گری بویی از قضیه نبرد.

گفتم: در ضمن يك گله ای هم از بابت آن عکس داشتم. می دانید که همه در این راه بوده است راه انقلاب ! من هم کسی نیستم که موقعیتم بخطر بیفتد اما این جور چیزها بیاد آدم می آورد که چقدر طرف اعتماد نیست !

سید احمد در حالی که می خندید و به پشتم می زد گفت ؛

– اعتمادی که امام بشما دارد، بمن که پسرش هستم ندارد!

بهر حال قرارمان این شد که شب، با سید احمد درباره طرح و نقشه قتل راجر جونز صحبت کنیم.

و از آن روزهای شلوغ و پر سر و صدا بوده و خمینی هم از دست یکی از مصاحبه های بازرگان بشدت عصبانی شده بود. داشت با بازرگان تلفنی صحبت می کرد که ناگهان دکتر ابراهیم یزدی در حالی که مجروح و خونین بود باتفاق دکتر حاج سید جوادی و اسد الله مبشری وارد شدند.

اولین باری بود که می دیدم، از خونسردی در خمینی خبری نیست ، پرسید چه شده است و اسدالله مبشری تعریف کرد که دو نفر از ژنرالها، نادر جهانبانی و منوچهر خسروداد ، در جریان بازجویی در حالی که دستهایشان به صندلی بسته بوده است . به یزدی حمله می کنند، صندلی شکسته می شود و در همان حال حسابی یزدی را مجروح می کنند

خمینی با شنیدن این خبر که بشری هم با آب و تاب تعریف می کرد. یکدفعه از کوره در رفت و با صدای بلند فریاد کشید

– این صادق دیوانه کجاست؟ هرجا هست پیدایش

صفحه 190

کنید و باینجا بیاورید!

همه می دانستند که مقصود از صادق دیوانه، شیخ صادق خلخالی است که اصلا بعلت دوستی با سید مصطفی پسر خمینی مثل خانه شاگرد خمینی بود. دو سه دقیقه بعد شیخ صادق که همانجاها بود وارد شده

خمینی خطاب به خلخالی گفت: همین الان دادگاه شرعی انقلاب را تشکیل می دهی و بر اساس موازین شرعی حکم صادر می کنی. امشب آفتاب غروب نکرده باید اولین احکامی را که صادر می کنی ببینم . تا خون نریزد این انقلاب پا نمی گیرد؟

خلخالی درخواست کرد که چند دقیقه ای با امام تنها بماند و رهنمود بگیرد. بی درنگ همه از اطاق خارج شدند و خمینی و خلخالی درست تا یک بعد از ظهر در اطاق دربسته ای که حتی سید احمد اجازه ورود نداشت، به گفتگو پرداختند . ساعت به خمینی مرا صدا زد و به محض آن که وارد شدم گفت :

– محكمه انقلاب اسلامی زیر نظر شیخ صادق از امروز مشغول بکار می شود، چون شما بازوی من هستید باید یك جوخه ورزیده از بچه های خودتان ترتیب بدهید که احکام اسلامی را در مورد مرتدین و محاربین با خدا و رسول خدا اجرا کنند، الان به دفتر دستور می دهم که حکم شیخ صادق و شما را بنویسند. دست خدا بهمراه جفتتان این شیخ صادق مثل فرزند خود من است با او عهد مودت کنید.

….و، به این ترتیب تیغ شیخ صادق خلخالی بکار افتاد و متاسفانه من و چریکهایم هم برای مدتی طولاني، دلال این ظلم و جنایتها شدیم.

و آنروز حادثه بخصوصی اتفاق نیفتاد و یا افتاد و من خبر دار نشدم ، چون تمام روز مشغول تدارك كار بچه ها و روبراه کردن جوخه اعدام بودم فقط می دانم که ساعت چهار بعد از ظهر خلخال با خمینی درباره ملاقات کرد و گفت که کار محاکمه آنروز بپایان نمی رسد و فردا که گویا چهارشنبه

آگهی‌ها