در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 41- 50

photo

در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 41- 50

صفحه 41

کردیم، پشت سر ما سه جیپ نظامی و یک آمبولانس حرکت می کرد، رفتار لیبیایی ها با قطب زاده در حد استقبال از رئیس یک مملکت خارجی بود. البته اینها را با توجه به آنچه که بعدها فراگرفتم می گویم وگرنه آنروز ما تنها عاملی که مرا بخود مشغول می داشت و استثنایی بودن همه این بازیها بود و دیگر حد و اندازه و میزان مقایسه آنرا نمی دانستم . لیبی از همان نگاه اول ، چندان به دل من ننشست. من توقع داشتم لیبی را یک کشور آباد ببینم اما بنظرمن آنچه که در آن موقع می دیدم ، شهر کوچکی بود که تازه داشت از صورت ده خارج می شد و این با آنچه از این کشور به من در دمشق و پاریس گفته بودند تفاوت داشت . ما وارد یک هتل آمریکایی شدیم ،هتلی که بیرون و درون آن تفاوت چشمگیری داشت . بیرون از این هتل همه چیز حالت دهاتی و روستایی داشت و داخل هتل شکوه و جلالی که در هتلهای پاریس هم با پاتریسیا و قطب زاده دیده بودم ، همان چند دقیقه ای که پایین منتظر بودیم تا شماره اتاقهایمان مشخص شود، آنقدر امریکایی دیدم که گمان می کنم حتی در اصفهان که پایگاه امریکاییها بود، آنقدر امریکایی ندیده بودم. یک لحظه فکر کردم ، چرا همه دروغ می گویند؟ آخوندها، روی منبر از فسق و فجور می نالند ، اما خودشان در میهمانی باغ حاج تراب در چه ای که می افتند ، خلخالیش رقاص می شود و صانعی اش فلوت زن و بقیه شان عرق خورهای قهار ؟ و قذافی هم که صبح تا شب فریاد وا استعمار سر گرفته کشورش لبریز از یانکی است. طبق معمول دامنه تخیلات زیاد به درازا نکشید و قطب زاده با جمله بزن بریم، به دنیای این سئوالات بی جواب خاتمه داد . اتاقهای من قطب زاده کنار هم بود. البته اتاق او خیل مجلل تر بود ، دو قسمت داشت که در یکی می خوابید و در دیگری می توانست پذیرایی کند. اتاق من شیک

صفحه 42

عبداسلام جلود
عکس عبدالسلام جلود مرد شماره 2 لیبی در کنار خمینی 

بود، اما آن قسمت دوم را نداشت. بلافاصله پس از این که چمدانهایمان را باز کردیم، قطب زاده گفت که برای دیدن سرگرد #عبد السلام جلود ، مرد شماره ۲ لیبی می رود و بمن گفت چون عربی می دانی خیالم از بابت تو راحت است ، می توانی هر وقت خواستی به رستوران هتل بروی اما زیاد با کسی در تماس نباش ، ژنرال قذافی از کسانی که زیاد سر و صدا کنند خوشش نمی آید. تا می توانی بخور و بخواب ، فردا هم زودتر از ساعت 11 صبح حاضر نشو ، چون امکان دارد که من شب دیر بیایم و بخواهم بخوابم. قطب زاده ، باز مقداری نصیحت کرد که اینجا مثل پاریس و حتی سوریه نیست و باید خیلی مواظب باشی .

 

.jpg
عکس عبدالسلام جلود مرد شماره 2 لیبی در کنار هاشمی و رفیق دوست 

راستش را بخواهید، پایتخت ژنرال قذافی آنچنان توی ذوقم زده بود که خودم هم جز خوابیدن ، برنامه دیگری نداشتم. وقتی قطب زاده رفت و من روی تخت خواب ولو شدم. تازه بیاد پاتریسیا افتادم ، آخر15 شب بود که هر شب با او بودم . فردا صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم، اما توصیه قطب زاده که امکان دارد شب دیر بیاید بخاطرم رسید و بجای این که سراغ او بروم، به سالن غذا خوری رفتم تا به تنهایی اولین صبحانه ام را در لیبی نوش جان کنم . سالن غداخوری از آمریکایی ها موج می زد ، پشت میزی نشستم و دستور صبحانه مفصلى دادم . صبحانه ای که اگر پولش را قرار بود حتی در آن موقع خودم بدهم، از گلویم پایین نمی رفت ، اما در این مدت یاد گرفته بودم که وقتی قرار نیست پولی بپردازی هر قدر بیشتر « لرد بازی » در آوری نزد میزبانانت مهمتر جلوه خواهی کرد، این را قطب زاده یادم داده بود . مشغول صرف صبحانه بودم که بلندگوی هتل ، اول به عربی و بعد به انگلیسی که چیزی از آن نفهمیدم ، نام مرا صدا زد . صبحانه را نیمه کاره گذاشتم و بطرف قسمت

صفحه 43

اطلاعات و رزرواسیون هتل رفتم و با کمال تعجب قطب زاده و دو نفر افسر لیبیایی را منتظر خود دیدم. قطب زاده گفت که چند لحظه پیش به اتاقم تلفن زده و چون جواب نداده ام نگران شده است . گفتم که از فرصت استفاده کرده و چون زود بیدارشده بودم خیال کردم تا شما بیدار شوید  صبحانه ای بزنم . قطب زاده خندید و گفت : پس همه با هم می خوریم ، و  به این ترتیب باتفاق تازه واردها به سر میز صبحانه بازگشتیم و آنها هم دستور صبحانه دادند. قطب زاده ، پس از مبالغی شوخی و بذله گویی که از مشخصات همیشگیش بود، در حالی که یکهزار دلار آمریکایی بمن می داد، گفت که مجبور است برای یک هفته به دمشق برود و بعد دوباره به لیبی برگردد . گفتم: من هم با شما می آیم؟ گفت نه اینجا با تو کاردارند و کار مهمی هم دارند که باید باشی و انجام دهی و خوب هم انجام دهی ، گفتم : مبارک است ! چه کاری است که از دست من بر می آید؟ قطب زاده گفت : من هم بدرستی نمی دانم ،این دو افسر تورا به اداره امنیت می برند و در آنجا در جریان قرار می گیری . فکر می کنم مسئله یک بازجویی در میان باشد. با عجله گفتم : از من ؟ خندید و گقت : نه ! تو باید از یک ایرانی دستگیر شده بازجویی کنی آقای قاضی القضات! و بعد غش غش خنده را سرداد و بعد اضافه کرد : در واقع حالت مترجم را داری اما چون چریک بزن بهادری هم هستی ، حتماً بازجویی بهتر از آب در خواهد آمد. پرسیدم: پس کجا اقامت خواهم کرد؟ همین جا یا جای دیگری ؟ قطب زاده با افسران لیبیایی صحبت کرد و بعد به من گفت : همین جا ! تا من برگردم و بعد به پاریس برویم تو در همین هتل خوشگل اقامت می کنی . درست مثل یک کارمند هستی . صبحها دنبالت می آیند، تورا به اداره می برند و بعد از اداره هم به منزل به این خوشگلی بر می گردی !

 صفحه 44

گفتم برای من فرقی نمیکند !

قطب زاده خندید که نکند دلت برای پاتریسیا تنگ شده است؟ که منهم به خنده افتادم . ساعتی بعد ، وقتی قطب زاده بطرف اتاقش براه افتاد، من و دو افسر لیبیایی نیز با یک جیپ نظامی آمریکایی عازم اداره امنیت شدیم.

در اداره امنیت با دو دانشجوی ایرانی که اسم یکی چایچی و دیگری احمدی بود آشنا شدم. آنروز تا پاسی از شب گذشته، چایچی و احمدی مشغول آموزش دادن به من بودند تا بیشتر در جریان کارهایی که قرار بود انجام دهم قرار گیرم. قرار و مدارهایی بود که باید بخاطر می سپردم و هنگام بازجویی رعایت می کردم. چه موقع باید خشونت نشان دهم، چه موقع دوستانه عمل کنم . تا کجا پیش بروم و هر جا لنگ ماندم چگونه بازجویی را متوقف کنم و یا علامتهایمان برای اجرای این موارد چه ها باشد .

اتاق بازجوبی که هنوز کسی در آن نبود، دو قسمت داشت که در حقیقت یک قسمت آن پنهانی بود و جز ما و کارمندان اداره امنیت ، کسی آنرا نمی دید. اتاق اصلی بازجویی یک اتاق معمولی بود با یک میز چوبی معمولی و چهارتا صندلى . وقتی در این اتاق بودیم، اتاق معمولى بنظر می آمد، اما وقتی به آن اتاق مخفی می رفتیم از دو طرف می شد درون اتاق اصلی بازجویی را دید. به عبارت دیگر وقتی که من مشغول بازجویی بودم، نه من و نه کسی که تحت بازجویی بود نمی توانستيم بفهميم از آن اتاق مخفی دارند ما را نگاه می کنند. دو طرف اتاق از کف تا سقف آیینه یکپارچه بود، اما هنگامی که به اتاق مخفی می رفتیم این آیینه ها مثل شیشه رنگی بود که براحتی اتاق بازجویی را می شد نگاه کرد . دستگاههای ضبط صوت و فیلمبرداری و عکسبرداری هم در این اتاق مخفی تعبیه شده بود .قرارمان این بود که چایچی و احمدی سوالات را به من می دادند و من می رفتم از کسی که برای بازجویی می آمد .

 صفحه 45

سوال می کردم، اگر جواب می داد که هیچ ، اگر جواب نمی داد با شیوه هایی که در اردوگاه دمشق یاد گرفته بودم باید او را مجبور به اعتراف می کردم. وقتی اعتراف می کرد ،باید به او استراحت می دادم و بر می گشتم پیش چایچی و احمدی تا جواب را ارزشیابی کنیم و سوال بعدی را مطرح سازیم . در تمام مدتی که من مشغول بازجویی بودم، آنها مرا و سوژه را می دیدند، حرفهایمان را گوش می کردند و ضبط می کردند و از صحنه هایی هم که لازم بود فیلم و یا عکس می گرفتند. البته دو افسر لیبیایی نیز قرار بود، کنار دست آنها باشند. بعد از توضیحات کافی و بیش از ده بار تکرارآنها که چیزی از یادمان نرود و همه چیز هماهنگ باشد، به من گفتند که در این هفته ما از دو نفر بازجویی می کنیم و روزهای آخر، آن دو نفر را با هم روبرو می سازیم. این دو نفر که قرار بود از آنها بازجویی شود . دو همافر نیروی هوایی بودند که برای دیدن دوره آموزشی به آمریکا رفته بودند و در #لانگ آیلند در حومه نیویورک در یک پایگاه نظامی زندگی می کردند ، توسط چریکهای لیبیایی از خیابانهای نیویورک ربوده شده بودند و پس از آن که آنها را بیهوش کرده بودند، از نیویورک به طرابلس آورده بودند. اگر اطلاعاتی که #چایچی می داد درست بود ، ظاهراً این دو نفر همافر را در داخل دو صندوق چوبی از نیویورک به طرابلس آورده بودند ۰ همه چیز برای من جالب بود و بی شبهه از فردا که بازجویی شروع می شد ، باز هم جالبتر می شد، و من یک لحظه اندیشیدم از مغازه قصابی #قهدریجان تا اتاق مدرن #بازجویی لیبی ، راه چندان درازی هم نیست ، وقتی کارها و تمرینات تمام شد ، یک دست لباس افسری ارتش لیبی هم برایم آوردند و اجازه دادند که هر روز پس از ورود به اداره امنیت و مخابرات آنرا به تن کنم. هشدار دادند که خارج از محیط اداره حق ندارم از لباس

 صفحه 46

ارتش #قذافی استفاده کنم. به این ترتیب آنروز خسته کننده به پایان آمد و هنوز ساعت ۹ شب نشده بود که باز در کنار دو افسر لیبیایی که صبح توسط قطب زاده با آنها آشنا شده بودم، درون یک جیپ آمریکایی به هتل باز گشتم. باز هتل پر بود از آمریکایی ها که گفته می شد با در آمدهای عالی در لیبی مشغول فعالیت بودند . موقع خداحافظی از یکی از افسران پرسیدم:  من شهر شما را بلد نیستم و عادت هم ندارم که شبها زود بخوابم، اگر خواستم بروم در شهر و کمی گردش کنم، چکار باید بکنم ؟ در ضمن پول لیبیایی هم ندارم و نمی دانم که می توانم دلار امریکایی در اینجا خرج کنم یا نه ؟ افسری که طرف صحبت با من بود ، گفت :  البته می توانید در شهر گردش کنید ، کارتی از هتل بگیرید که اگر خیلی دور شدید آنرا به راننده تاکسی نشان بدهید تا شما را به هتل برساند، اما من سعی می کنم فردا ترتیبی بدهم که یک اتومبیل با راننده در اختیار شما باشد ۰ در مورد دلار هم خوب شد گفتید . اینجا مبادله دلار کار صحیحی نیست و اگر در دست کسی جز بانک و توریست ها دیده شود . ایجاد اشکال می کشد ، بنا بر این سعی کنید پولتان را در بانک یا توسط هتل تبدیل کنید ! افسر لیبیایی، در حالی که بگرمی دستم را می فشرد، اضافه کرد:  دوست من ! اگر از من می شنوید، امشب را هم در هتل بمانید و بیرون نروید تا فردا شب . بعد هم هر دو خداحافظی کردند و رفتند . راستش را بخواهید، زیاد هم برایم مهم نبود که بیرون بروم یا نه ؟ بشدت از لیبی بدم آمده بود . تنها همان اتاق بازجویی بود که در من ایجاد هیجان می کرد . وقتی به اتاقم رفتم و احساس کردم، خیلی تنها هستم. هیچوقت آنقدر تنها نبودم. این شاید ، واقعاً اولین شبی بود که در همه عمرم، احساس تنهایی می کردم.

 صفحه 47

این دلتنگی مهم زیاد بطول نینجامید و دقایقی بعد وقتی برای خوردن شام به رستوران هتل آمدم و عده زیادی دختر خوش برو روی خارجی را دیدم، این غصه هم فراموش شد. دختران شلوغ و پر سر و صدایی بودند. ظاهراً میهمانداران یک خط هوایی انگلیسی بودند که آن شب را در طرابلس بسر می بردند. سعی کردم بنحوی با آنها آشنا شوم، اما نه زبان می دانستم و نه ظاهراً توجه آنها را جلب کرده بودم . ساعت ۱۱ به اتاقم برگشتم و فکر کردم خواب بهترین کاری است که می توانم انجام دهم. باز هم دلم برای پاتریسیا تنگ شده بود.

فردا ساعت ۹ صبح در اداره امنیت و مخابرات بودم . چايچی و احمدی هم بودند . هر سه لباس افسران ارتش لیبی را بر تن داشتیم و در اتاق مخفی در انتظار قربانی خود بودیم ۰ خیلی راحت می شد حدس زد که چایچی و احمدی از من کار کشته تر بودند. ساعت ۱۰ صبح از پشت آینه ها شاهد ورود یک پسر جوان به اتاق بازجویی بودیم. لحظه ای بعد دو افسر لیبیایی وارد اتاق شدند ۔ من تا آن موقع آنها را ندیده بودم ولی معلوم بود که با چایچی و احمدی آشنا هستند، نام یکی شان عبد السلام و نام آن یکی عبدالعامر بود . از دیدن من اظهار خوشحال کردند و همین که دانستند عربی هم می دانم ، بیش از پیش خوشحال شدند. تصمیم گرفته شد که بی درنگ بازجویی را آغاز کنیم. من و عبدالعامر ، هر دو  آرام و خونسرد وارد اتاق بازجویی شدیم. قربانی جوان که یک لباس کار نظامی بتن داشت از جا بلند شد و سلام کرد. عبدالعامر جوابش را نداد، اما من به فارسی سلام علیک کردم. پسرک جوأن با شنیدن صدای من، در حالیکه دچار تعجب شده بود، گفت ؛

– شما ایرانی هستید؟

– بودم!

عبدالعامر، خندید چرا؟ نمی دانم ، ظاهراً او فارسی نمی دانست اما منهم با لهجه اصفهانی جز آنچه کردم کار

 صفحه 48

دیگری از دستم ساخته نبود. عبدالعامر گفت کار را شروع کنم. من هم آرام و همچنان خونسرد و بی تفاوت روی صندلی نشستم و خطاب به قربانی جوان گفتم :  چه قیافه مهربان و خوبی داری، اینها را در دمشق یاد گرفته بودم و دیروز هم به اندازه کافی تمرین کرده بودیم و بعد بسرعت ادامه دادم :  بهر حال با اتهامات سنگینی که بشما نسبت داده اند، بهتر است همه حقایق را بگویید. بجز حقیقت نگویید و جان خود نان را از این مخمصه نجات دهید! من در اینجا ، هیچکاره ام، اما چون شنیدم که شما ایرانی هستید، آمدم که اگر بتوانم کمکی بکنم، یادتان باشد، اتهام های شما سنگین است . دزدی اسلحه، قتل و از همه مهمتر جاسوسی ! … هنوز حرفم را تمام نکرده بودم که صدای هق هق گریه اش بلند شد و لحظه ای بعد از روی صندلی بزمین افتاد و همانطور که اشک می ریخت ، پاهایم را گرفت و گفت : آقا، بخدا دروغ می گویند. اینها همه دروغ است . اصلا من کجا هستم. سه روز است از هرکس می پرسیم جواب مرا نمی دهد. اینها عرب هستند. شما بگویید من کجا هستم ؟ با لگد او را که روی پاهایم افتاده بود، پرت کردم و گفتم :  ببین ! با این ادا و اطفارها، کار را خراب تر می کنی ۰ چطور نمی دانی کجا هستی ؟ ترا در حال جاسوسی در این کشور گرفته اند ، تو مـړتکب قتل شده ای ، دزدی  کرده ای ، حالا می گویی از هیچ چیز خبر نداری ؟ در حالی که بشدت عرق می ریخت و آهنگ گریه هایش اوج می گرفت ، دوباره خودش را روی پاهایم انداخت و گقت :  آقا بخدا، به پیر ، به پیغمبر من از آنچه که شما می گویید بی خبرم… من آخرین چیزی که یادم هست

 صفحه 49

برادوی
محله برادوی در نیویورک

اینست که باتفاق طاهری و جمشید به برادوی رفته بودیم . مشروب زیادی هم خوردیم. نمیدانم ، شاید با سه تا دختر آمریکایی هم حرف زدیم . . . همین و همین . عبدالعامر ، در ابن موقع از اتاق بازجویی خارج شد و من هم بلافاصله تغییر رفتار دادم ، با مهربانی از روی پاهایم بلندش کردم و با مهربانی گفتم  ببین عزیزم ! اینجا دمشق است . پایتخت سوریه تا این بابا نیست بگذار برایت بگویم که اگر همکاری نکنی برایت خواب اعدام دیده اند. من مجبورم جلو آنها با تو خشن باشم ولی این را فقط خودت بدان و از یاد ببر . من از مأموران ساواک هستم و این را هم می دائم که تو همافر هستی و در امریکا بوده ای ، اما این که چطوری تو به اینجا آمده ای را نمی دائم ، باید خیلی ، هنوز حرف تمام نشده بود که عبدالعامر در را باز کرد و به عربی گفت بیرون بروم، به همافر جوان چشمکی زدم و خارج شدم ! وقتی به اتاق مخفی برگشتم، عبدالسلام و عبدالعامر مرا در آغوش گرفتند و از مهارت و طرز کارم ابراز رضایت کردند . چایچی و احمدی هم خوشحال بودند، حالا در حالی که مشغول نوشیدن قهوه تلخ عربی بودیم، کوچکترین حرکات همافر جوان را هم تحت نظر داشتیم. مات و مبهوت ولی نگران و لرزان بود و گهگاهی با مشت محکم به شقیقه اش می کوبید. پس از تمام شدن قهوه گفتم برویم و شروع کنیم. عبد السلام گفت : نه! باید بگذاریم خوب زجر بکشد . راستی تو این قسمت ساواک را شاهکار زدی ، به عقل هیچکس نمی رسید. گفتم نمی دانم همین طوری بیادم آمد و گفتم . عبدالسلام گفت حالا بلند شو بسراغ دومی بـرويم. با این حالا حالاها باید فکر کند . چایچی و عبدالعامر در اتاق مخفی ماندند و من و احمدی و عبد السلام براه افتادیم.

 صفحه 50

پس از طی مسافتی نزدیک به 30متر ، وارد اتاق مشابهی شدیم که درست کپی اتاق اولی بود . احمدی بی درنگ پشت دستگاه ضبط صدا رفت و عبدالسلام بمن گفت ؛ هر وقت من سيلى به گوشه سوژه زدم ، تو وارد اتاق شو! و بدنبال این توصیه بلافاصله به اتاق بازجوبی رفت . قربانی جدید بر خلاف اولی تنومند و رشید بود . من و احمدی مشغول تماشا شدیم. عبدالسلام که تا لحظه ای پیش قیافه یک افسر معمولی را داشت ، ناگهان تبدیل به یک میرغضب تمام عیار شد. به محض ورود با صدای بلند و با عصبانیت به عربی شروع به فحش دادن کرد . پسرک یا نمی فهمید یا خونسردتر از آن بود که عکس العملی نشان دهد. عبدالسلام فقط سعی می کرد او را عصبانی کند و #همافر جوان و ورزشکار ، آرام و خونسرد، همه بد و بیراه ها را تحمل می کرد . شاید پنج دقیقه طول کشید تا بالاخره همافر جوان بصدا در آمد و با صدای بلند به فارسی و گهگاهی هم به

انگلیسی می گفت :

چی میگی ؟ من که از بلغور کردنهای تو سر در نمی

 

آگهی‌ها

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.