در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 31- 40

titr

در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 31- 40

صفحه 31

روزی که فرودگاه دمشق را بسوی پاریس ترک کردم.دیگر آن #جعفر شفیع زاده قصاب قهدریجانی نبودم. حالا دیگر از زندان ، زخمی کردن ۰ کشتن ، انفجار و تخریب نمی ترسیدم. حتی جان کندن انسانهای بیگناه هم مرا معذب نمی ساخت . وقتی درون هواپیمای سوری نشستم و هواپیما تا اوج آسمان پر کشید، احساس می کردم یک نظامی، یک سرباز، یک گروهبان ، یک افسر و حتی شاید یک ژنرال هستم، این را در اردوگاه بما تلقین کرده بودند ، اما بعدها در جریان جنگ بیهوده ایران و عراق دریافتم که بر خلاف آنچه بما گفته بودند، نظامی ها آدمکش نیستند. دریافتم، هیچ نظامی باشرفی طالب جنگ نیست، نظامی ها صلح را دوست دارند و فنون نظامی را فرا می گیرند تا صلح وجود داشته باشد، دریافتم کشتن ، تخریب ، ترور و شکنجه کار تروریستها است که به غلط لباس نظامی می پوشند ۰ من شاگرد قصابی که حتی نتوانسته بودم به دبیرستان بروم نه تنها نظامی نبودم بلکه جانی و تبهکار بی احساسی بودم که دیگران بخاطر منافعشان مرا ببازی گرفته بودند، بعدها در

صفحه 32

ایران و در جریان روزهای #انقلاب دانستم که بخاطر پول و عقده هایم ، خودم را، شرف و ایمانم را، خانواده ام را، وطنم را و همه چیزها یی را که داشته ام قربانی مطامع و هدف و هوسهای ملاهای بی سیرت کرده ام، اما بهر حال آن نیمروز گرمی که دمشق را با هواپیما بسوی پاریس ترک می کردم، سراپا غرور بودم. هزاران طرح و نقشه با خود داشتم که خیال می کردم به محض رسیدن به ایران و اصفهان همه را بمرحله عمل در می آورم و از این راه نه تنها #سید مهدی هاشمی و قوم و خویشهایم را از زندان نجات می دهم بلکه با دستبرد زدن به با نکها و تهدید ثروتمندانی که در اصفهان می شناختم خودم و همه را پولدار می کنم .

photo_2017-09-19_00-30-19

وقتی در فرودگاه اورلی پاریس ازهواپیما پیاده شدم و برای گرفتن چمدانهایم قصد خروج از طبقه اول ساختمان اورلی را داشتم، در کنارغلامعباس توسلی ، سه نفر دیگر را نیز به انتظار خود دیدم، آنها را هرگز ندیده بودم، اما امروز همه آنها نامهای شناخته شده بین المللی هستند.#صادق قطب زاده، #ابوالحسن بنی صدر و حسن ابراهیم حبیبی مستقبلین تازه آشنای من بودند. وقتی با# یک اتومبیل پژو که قطب زاده رانندگیش را بعهده داشت، بسوی شهر پاریس براه افتادیم ، توسلی برایم تعریف کرد که اعزام من به اردوگاه دمشق با توصیه و همکاری #قطب زاده صورت گرفته است . به اتفاق آنها، به دفتر کاری که قطب زاده در پاریس ، 17 در خیابان کلیشی داشت رفتیم. بعد ما فهمیدم که این دفتر در نزدیکی محله بد نام پاریس بنام #پی گالی قرار دارد و قطب زاده که یک #پل بوی بظاهر #اسلامی بود ، از این دفتر برای ارتباط های جنسی خود با فاحشه های پاریسی و همچنین توزیع تریاک هایی که از ایران توسط سید مهدی هاشمی و از دوسلدورف توسط صادق طباطبایی فرستاده می شد، استفاده می کند. همه این ماجراها را در این خاطرات بموقع خود تعریف خواهم کرد.

صدر در فرودگاه اورلی پاریس

صفحه 33

بهر حال آنروز، بلافاصله پس از ورود به دفتر #قطب زاده و پیش از آن که حتی چایی را که #حبیبی دم کرده بود، بخوریم ، تلفن زنگ زد، #قطب زاده گوشی را برداشت و پس از احوالپرسی مختصری که کرد، گوشی را بمن رد کرد. و گفت صحبت کن ! با تعجب و ناباوری گوشی را گرفتم و صدای داود شوهر خواهرم را شنیدم. همان کسی که حالا بجای من کنار دست پدرم، مغازه قصابی قهدریجان را اداره می کرد . خیل خوشحال شدم. داود گفت که# باتفاق پدر و مادرم به مشهد رفته بودند و حالا در تهران هستند که شب بطرف اصفهان حرکت کنند. بعد با پدر ومادرم صحبت کردم. پدرم گفت که آقای #پرورش همه ماهه به منزل ما می آید و از طرف تو .10 هزار تومان به ما می دهد . این پولها را چکار کنیم؟

الله سید جلال الدین طاهری اصفهانی

از پدرم پرسیدم آیا پیغام دیگری نمی دهد؟ پدر گفت : چرا، گفته است که اگر تو تماس گرفتی بتو بگویم که آن امانتی حالا به دویست هزار رسیده است . داشتم از خوشحالی بال آوردم. چهار ماه در دمشق بودم و حالا علاوه بر ماهی ده هزار تومان که به پدر و مادرم داده اند ،خودم هم دویست هزار تومان پول نقد در حساب بانکیم در ایستگاه یخچال اصفهان داشتم . به پدرم گفتم آن پولها مال شما و مادر است و هر طور که می خواهید خرج کنید. پدرم هم از شدت خوشحالی می خندید و شوخی می کرد . مادرم از این که پسرش پولدار شده بود زمین و زمان را شکر می کرد و بخصوص خوشحال بود که پول مسافرتشان را به مشهد #آیت الله طاهری داده و مخصوصاً سفارش کرده که بتو بگویم حضرت رضا را به خواب دیده و او بوده که گفته است بخاطر خدمات جعفر به اسلام باید پدر و مادرش به زیارت و پابوسي بروند !در نخستین ساعات ورود به پاریس اینها همه خبرهای خوبی بود. دوباره با داود صحبت کردم و گفتم که از پدر هر ماه یکهزار تومان در یافت کند . دوباره پدرم گوشی را

صفحه 34

گرفت و گفت : قضیه آقا مهدی را که می دانی ؟ گفتم : بله! پدرم گفت ؛ اگر می توانی حالا یک مدت دیگری هم آنجا بمان، تا آبها از آسیاب بیوفتد،هر چه دیرتر بیایی بهتر است .

ساعتی بعد ، وقتی با #توسلی ،#قطب زاده ، #بنی صدر و #حبیبی به گفتگو نشستیم، معلوم شد چرا پدر و مادرم تلفن کرده اند. آنها فکر می کردند که من بخواهم بسرعت به ایران برگردم و بنا براین چون نباید می رفتم از #پرورش خواسته بودند که درست روزی که من از دمشق بر می گردم ، ترتیب این گفتگوی تلفنی را بدهند و آنها باشند که برای بر نگشتنم توصیه می کنند . راستش را بخواهید، بقیه مسائل برای من مهم نبود . مهم این بود که پولها مرتب و بیشتر از رقم تعیین شده ، پرداخت شده بود و پدر و مادرم و بستگانم هم راضی و خوشحال و سر حال بودند. پاریس هم جایی نبود که به آدم بد بگذرد. جلسه آنروز ما با #توسلی ،# قطب زاده، بنی صدر و حبیبی تا ساعت یک بعد از نصفه شب بطول انجامید، توسلی قرار بود، فردا به ایران برگردد. او در مدتی که من در# دمشق بودم، سه بار به تهران رفته و برگشته بود. آن روز و آن شب، میزبانان پاریسی خیلی مرا تر و خشک می کردند و گفتند چون به محض ورود به ایران، مراهم باتهام شرکت در قتل #آیت الله شمس آبادی دستگیر می کنند، بهتر است مدتی در پاریس باشم و حدود 15 – 20 روز دیگر هم باتفاق قطب زاده سفری به لیبی بکنم . برای من تفاوتی نداشت که کجا باشم . حالا سوار کار سرمستی بودم که از قصابی نجات پیدا کرده و با آدمهای حسابی سر و کار داشتم، تنها سوال من این بود که من در اینجا یا در لیبی پول ندارم و باید پولهایم را از ایران بیاورم. #قطب زاده خندید و به #حبیبی اشاره ای کرد. #حبیبی گفت فردا با آقای #سلامتیان به بانک می روی، حساب باز می کنی و تا اینجا هستی از بابت پول ناراحتی نخواهی داشت

صفحه 35

-ای-قذافی
در لیبی هم که میهمان #ژنرال قذافی هستی ،حالا خیلی چیزها برای من مسخره شده است اما اگر شما هم خودتان را جای من بگذارید شاید بهمان حالی دچار می شدید که من شدم. يك شاگرد قصاب قھدردیجانی ، ناگهان بصورت آدمی در می آید که به پاریس و# سوریه و لیبی سفرمی کند و یکدفعه کسی که از یک ژاندارم معمولی نجف آبادی هم می ترسید و هزار جور کرنش و تعظیم وتکریم می کرد، ، مردی می شود که در سفر لیبی میهمان رییس جمهوری آن کشورمی شود، خوب این همه تغییر در تحول هر کسی را دچار غرور می کند و مرا لابد بیشتر! آن شب ورود به پاریس هما نجا استراحت کردم. در #دفتر قطب زاده ، #قطب زاده گفت که این اتاق متعلق به توست و تا روزی که در #پاریس هستی همین جا منزل خواهی کرد . دفتر کار #قطب زاده سه اتاق داشت که در دوتای آن میز و صندلی و ماشین تحریر قرار داشت و سومی یک اتاق خواب کامل بود. ساعت ۹ صبح فردا، وقتی که با شنیدن سر و صدا از خواب بیدار شدم، فکر کردم دیر شده است و سایر دوستان دیروزی و کارکنان دفتر قطب زاده آمده اند و مشغول کارند ، بهمین جهت دراتاق را نیمه باز کردم و در کمال تعجب دیدم که یک دختر قد بلند و موطلایی در اتاق پهلویی مشغول آماده کردن میزصبحانه است . در را بستم ، کمی خودم را مرتب کردم و به این فکر بودم که چگونه با این دخترفرانسوی صحبت کنم ؟ من بجز فارسی آنهم با لهجه #نجف آبادی و کمی هم عربی که در سوریه یاد گرفته بودم. زبان دیگری نمی دانستم و به همین جهت فکر کردم آن قدر در اتاق می مانم تا #قطب زاده و یا کس دیگری که فارسی بلد است وارد شود. روی لبه تخت خواب نشستم و هنوز به مشکل ندانستن زبان فکر می کردم که ناگهان در باز شد و همان دختر موطلایی فرانسوی، به فارسی البته با لهجه به من سلام داد. من هم سلام کردم و چون گفت میز صبحانه حاضر

صفحه 36

قطب زاده

است ، به اتاق دیگر رفتم و باتفاق به خوردن صبحانه پرداختیم. معلوم شد 6 سال است با قطب زاده کار می کند و فارسی را هم خوب صحبت می کند . اسمش #بئاتریس بود ،خیلی زحمت کشیدم و تمرین کردم تا اسمش را یاد گرفتم . ساعات ۱۱ صبح ، #قطب زاده ، حبیبی و #سلامتیان آمدند و بعد از کمی حال و احوال کردن بمن گفتند که با #سلامتیان بدنبال کارهایم برویم . پیش از ترک دفتر کار# قطب زاده ، #سلامتیان در حضور آنها، 5 هزار فرانك فرانسه بعنوان پول تو جیبی به من داد و گفت که فعلاً هم ده هزار فرانک به حسابی که برایت باز خواهد شد، می ریزم تا بعد ببینیم چه می شود . همان زیر ساختمان یک شعبه بانک #کردیت لیونه بود که سلامتیان برایم حسابی آنجا باز کرد و بعد هم در همان نزدیکیهای دفتر ، به چند لباسفروشی مراجعه کردیم و دو دست لباس پاریسی# هم برایم خریداری شد . پول همه را #سلامتیان داد. با سلامتیان خیل راحت بودم. اصفهانی بود و ساعتها می توانستیم با هم درباره اصفهان و کسانی که می شناختیم صحبت کنیم .

hqdefault

ساعت سه بعد از ظهر ، #سلامتیان مرا تا مقابل در ورودی دفتر #قطب زاده آورد و چون خودش کار داشت ، رفت و گفت که فردا صبح به دیدارم خواهد آمد. سلامتیان که رفت ، برای اولین بار در پاریس خودم را تنها دیدم و فکر کردم کمی قدم بزنم و با آن دور و برها آشنا شوم. کمی بالا و پایین رفتم ، مغازه ها را دید زدم و بعد از ترس این که مبادا گم شوم، برگشتم . ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود که وارد ساختمان شدم تا با آسانسور خودم را به طبقه چهارم برسانم. با کلیدی که #قطب زاده همان شب پیش به من داده بود، در دفتر را باز کردم، هیچکس نبود و گمان کردم، دفتر تعطیل شده است. در حالی که یاد آهنگ عربی را #فیروزه خواننده مصری خوانده بود با صدای بلند می خواندم ، در اتاق خواب را باز کردم، اما با آنچه

صفحه 37

که دیدم کم مانده بود پس بیفتم. #قطب زاده در حالی که فقط یک  شورت آبی رنگ به تن داشت ، روی تخت دراز کشیدہ بود و بئاتریسں ، لخت مادرزاد ، در حالی که پشت به در ورودی داشت ، خم شده بود و فندکی را برای روشن کردن سیگارش از روی زمین برمی داشت. خجالت زده و شرمگین، قصد برگشتن داشتم که قطب زاده گفت : کجا؟؟؟؟ بیا تو! اینجا اروپاست . . . و بعد در حالی که من هنوز از تعجب بیرون نیامده بودم، دیدم بئاتریس هم برگشت و بی آنکه احساس شرم و خجالت کند، همانطور که لخت مادر زاد بود، بطرف من آمد ، چهار بار سورتم را بوسید و با لبخند گفت : چرا خجالت می کشی؟

.jpg
خانه صادق قطب زاده در منطقه ورسای پاریس

شاید باور نکنید ، ولی این اولین باری بود که من در همه عمرم ، یک زن را به این برهنگی کامل می دیدم. آنها لخت بودند و من خجالت می کشیدم. سرم همچنان پایین بود و قطب زاده و بئاتریس لاینقطع می خندیدند، آخر هم قطب# زاده به فرانسه چیزی به #بئاتریس گفت که از در بیرون رفت و قطب زاده هم مشغول پوشیدن لباسش شد ، ساعتی بعد همه چیز دوباره عادی شده بود، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد، بئاتریس باز لباس پوشیده بود و تمیز و مرتب پشست میز کارش نشسته بود و من و #قطب زاده و حبیبی که تازه از راه رسیده بود، مشغول گپ و گفتگو# بودیم. صحبت ها بیشتر درباره اردوگاه دمشق بود و آنها سعی می کردند، از زبان من حرف کشی کنند و از جزئیات اردوگاه اطلاعاتی بدست آورند. من هم که برایم مهم نبود . هر چه آنها می پرسیدند، با نهایت صداقت، جوابشان را می دادم. این نوع گفتگوها تا چند و چندین روز ادامه داشت . در بیست روز اولی که در پاریس ماندم ، بجز یکبار که با سلامتیان برای گرفتن عکس به یک عکاسی رفتیم، بقیه اوقاتش بخصوص با قطب زاده ، صرف عیش و نوش به معنای

صفحه 38-39

واقعی آن می شد. به پیشنهاد قطب زاده، بئاتریس یکی از دوستانش را که #پاتریسیا نام داشت، با من آشنا کرد که مثلاً به من فرانسه یاد بدهد، اما در همان جلسه اول کار ما به عشقبازی و رختخواب کشید و اگر چه بالاخره چند جمله ای فرانسه یاد گرفتم . اما بیشتر وقتمان در کافه رستورانهای پاریس یا حومه پاریس می گذشت . بعضی روزها من و #قطب زاده و گهگاهی هم با #سلامتیان به فرودگاه دیگر #پاریس #شارل دوگل می رفتیم و از مسافرانی که از لندن یا آلمان می آمدند، بسته های کوچکی می گرفتیم که مثلاً امانتی بود اما بین 5 تا 30 لول تریالک در آن بود. تریاک ها ، مشتریان مخصوص داشت که اوائل با #قطب زاده یا #سلامتیان و بعدها خودم به تنهایی آنها

صادق طباطبایی برادر زن احمد خمینی در کار قاچاق مواد مخدر بود

3
اکبر هاشمی رفسنجانی در کتاب پس از بحران درباره قاچاق تریاک توسط صادق طباطبایی چنین مینویسد

را به مشتریانش تحویل می دادم. یکی از این مشتریان #سید جلال تهرانی بود که بعد ها در ایام انقلاب رئیس شورای سلطنت شد و بعد در مسافرت #پاریس با برنامه ای که برایش ریختند ، استعفایش را به #امام خمینی داد. بموقع ماجرای او و همچنین #سنجابی را تعریف خواهم کرد. #قطب زاده، خودش تریاک نمی کشید اما در مشروب خوروی و رابطه جنسی با زنها بخصوص زنان ولگرد بیداد می کرد. یکی از برنامه های تعطیل نشدنی #قطب زاده و #حبیبی که بعد من هم به آن اضافه شدم، رفتشن به سینما و دیدن فیلمهای سکسی بود. اوائل من بدم می آمد . اما بزودی من هم به تماشای آنها معتاد شدم و اگر یک روز در فاصله ساعت 3 تا 4 بعد از ظهر# به سینماهای دور و بر #پیگال نمی رفتیم، همگی عصبانی و پکر بودیم. بعد از بیرون آمدن از سینما هم معلوم بود که #قطب زاده آنچه را که آموخته بود با #بئاتریس تجربه می کرد و من با #پاتریسیا ۰ #حبیبی چون با یک دختر ایرانی دوست بود، نه او را به ما معرفی می کرد و نه بعد از سینما بلافاصله با ما به دفتر می آمد. در چنین اوضاع و احوالی که گمان می کنم به من بیشتر از همه خوش می گذشت ، یک روز #قطب زاده اطلاع داد که بزودی و پس از تاخیری که پیش آمده ، عازم #لندن میشویم تا از آنجا به #لیبی پرواز کنیم .

صفحه 40

tv-show-britains-busiest-airport-heathrow
فرودگاه هیترو لندن

یک روز صبح . باتفاق #صادق قطب زاده، عازم لندن شدیم. همانجها در فرودگاه #هیترو لندن ، سه ساعت در انتظار ماندیم و بعد با یک هواپیمای لیبیایی بسوی #طرابلس حرکت کردیم . نکته ای که برای من خیلی جالب بود این بود که پس از چند لحظه پرواز، میهماندار هواپیما، به #صادق قطب زاده حرفی زد که پس از آن قطب زاده از جا بلند شد و باتفاق میهماندار به کابین خلبان رفت . این اولین باری بود که من بخاطر همسفرم ، #قطب زاده ، در صندلی جلوی هواپیما نشسته بودم و از پذیرایی بسیار استثنایی و قابل توجهی بهره می بردم . وقتی که #قطب زاده برگشت . بیشتر از همیشه شاد و شنگول بود. وقتی هم که در #طرابلس به زمین نشستیم، از رفتن به قسمت گمرک و کنترل گذرنامه خبری نبود، به محض ورود چشممان به یک #مرسدس بنز سیاهرنگ که درست مقابل پلکان هواپیما پارک شده بود افتاد و با همین اتومبیل بود که باتفاق قطب زاده و چند نفر نظامی لیبیایی و دو نفر شخصی که با ما سوار همان اتومبیل شدند از فرودگاه بسوی نقطه نامعلومی حرکت#

آگهی‌ها

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.