در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 21- 30

photo

در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 21- 30

صفحه 21

تنها تفاوتی که حالا وجود داشت این بود که #جعفر شفیع زاده قصاب 16 روز پیش ، حالا با انعام ها و دستمزدهایی که از #سید مهدی هاشمی و #آیت الله بهشتی گرفته بود، 85،000 تومان پول نقد در جیب داشت، که تا بیست روز پیش خوابش را هم نمی دید .

اینها را در مقدمه شرح این دوران از زندگیم برای این گفتم که بدانید و قتی می گویم همه چیز از یک بعد از ظهر گرم تابستان 1354 شروع شد ، برای چه می گویم.

5
جعفر شفیع زاده در تصویر با دایره قرمز مشخص شده 

سید مهدی هاشمی، بهنگام خداحافظی ، گفت که روز چهار شنبه آینده « ساعت 8 صبح در میدان #عالی قاپو باشم تا باتفاق او برای# گرفتن گذرنامه به شهربانی برویم. او حتی به من نگفت که چرا خیال دارد برایم گذرنامه بگیرد؟ راستش را بخواهید، پس از ماجرای باغ حاج تراب درچه ای ، برای من هم دیگر مهم نبود که چه می کنم. #سید مهدی هاشمی همه چیز را می دانست و پولی که به من می رسید ، جواب همه سوال هایم بود .

وقتی به خانه رسیدم ، پدر و مادرم آنچنان خوشحال بودند و دست به سر و روی فرزند از زیارت برگشته شان می کشیدند که کم مانده بود خودم هم باور کنم که براستی از مشهد بر می گردم. پیش از آن که صحبت سوغاتی مشهد پیش بیاید ، به هر یک از آنها، یک اسکناس سبز 1000تومانی دادم و به این بهانه که در مشهد خواب دیده ام این پول را دور ضریح بمالم و ہه شما بدھم  سرو ته قضیه را بهم آوردم. وقتی برق رضایت را در چشمان پدر و مادرم دیدم ، پیش خود گفتم که پول، آنهم پولی باد آورده ، راست راستی که حلال همه -مشکلات روی زمین است و اما  امروز، امروز  که در هر جای دنیا در معرض کشته شدن توسط #حزب اللهی های رژیم هستم. حاضرم همه داراییم را که حالا سر به میلیونها می زند، بدهم و فقط یک لحظه دنیای بی دغدغه همان دوران قصابی را داشته باشم، ولی دریغا و حیف و صد حیف

صفحه 22

ali-shariatmadari123
از راست: دكتر غلام‌عباس توسلی، دكتر علی شريعتمداری و دكتر مهدی محقق

رابطه من با #سید مهدی هاشمی، روز بروز صمیمانه تر می شد. حالا دیگر همه میدانستند که من از کار قصابی در مغازه پدرم دست کشیده ام و بیشتر بعنوان راننده سید مهدی هاشمی کار می کنم. او هرگز جز همان مجالس وعظ و خطابه، کار دیگری نداشت و من بدرستی نمی دانستم  آن همه پول را از کجا و از چه طریق بدست می آورند، برایم مهم هم نبود . او پول خوب و فراوان بمن می داد و شاید مقدار زیادی از علاقه من به او نیز به همین خاطر بود . به هر حال ، پس از آن که گذرنامه من آماده شد ، با آقای هاشمی به تهران آمدیم . اوایل مهر ماه 1354 بود، به خانواده گفته بودم که بر اثر ارشادهای #سید مهدی می خواهم به نجف بروم و طلبگی کنم. پول و پله بسیاری هم برایشان گذاشتم . چند روزی در تهران ماندیم و بعد من باتفاق #غلام عباس توسلی که پس از انقلاب اسلامی رییس دانشگاه اصفهان شد، با هواپیمای ایر فرانس بسوی پاریس پرواز کردیم . این نه تنها اولین مسافرت من به خارج، بلکه اولین سفرم با هواپیما نیز بود و بھمین دلیل دکتر #توسلی مجبور بود، همه آداب و رسوم پرواز با هواپیما را بمن یاد بدھد،

257
غلام عباس توسلی و ابراهیم یزدی

وقتی به پاریس رسیدیم از خوشحالی روی پاهایم بند نبودم، من کجا و پاریسں کجا ؟ آیا اگر #سید مهدی ھاشمی نبود ، من می توانستم به پاریس بیایم ؟ حتمن نه! پاریس برایم غریبه بود، اما از آن لذت می بردم . لذتی که چندان بطول نینجامید ، زیرا که بزودی در حالی که فقط یک نامه در بسته بدستم داده بودند ۰ #توسلی مرا تا فرودگاه اورلی پاریس بدرقه کرد تا فقط پس از چهار روز اقامت در این شهر زیبا، راهی سوریه شوم. جایی که قرار بود زندگانی تازه ای را بخاطر ولی نعمتم سید مهدی هاشمی شروع کنم .در فرودگاه دمشق به محض  پیاده شدن از هواپیما

صفحه 23

53375.jpg
 احمد خمینی در حال گذراندن دوره چریکی در لبنان

توسط چند نظامی استقبال شدم و بلافاصله با یك اتومبیل سواری  بسوی نقطه نامعلومی حرکت کردم. می دانستم که برای دیدن یک دوره نظامی به آنجا آمده ام . می دانستم که باید چشم و گوشم را باز کنم و طرز کار با اسلحه، تیر اندازی، دشنه زنی ، انفجار و فعالیتهایی از این قبیل را یاد بگیرم. اینها همه کارهایی بود که باید بخاطر سید مهدی هاشمی انجام می دادم.

یکی دو و روز در خانه ای نزدیک به دمشق سکنایم دادند و بعد مرا باتفاق چند نفر دیگر که ایرانی و پاکستانی بودند، به یك اردوگاه کامل #چریکی منتقل ساختند !

دوران سختی بود . سخت و لذت آور. من که همیشه به رژیم شاه فحش می دادم که چرا جوانها را به سربازی می برد و خودم هم بالاخره با گرفتن معافیت از زیر بار نظام در رفتم، حالا مجبور بودم چهار ماه تمام آموزشهای چریکی ببینم ، آنهم نه در کشورم و بخاطر کشورم بلکه در سوریه و برای هدفهایی که #سید مهدی هاشمی داشت .

به غیر از من ، بیش از 32ایرانی دیگر هم در آن اردوگاه بودند و بجز من ، بقیه دانشجو و بهر حال تحصیل کرده بودند . در این میان تنها تحصیلات من به ششم ابتدایی می رسید و با اینهمه می گفتند که بهترین چریک آنها هستم. این را مربیان سوری می گفتند.

مدتی از شروع کار من در اردوگاه نگذشته بود که یکروز رئیس اردوگاه که یک سرگرد سوری موسوم به حامد محمد سودانی بود مرا به دفتر کارش خواست و با حضور یک ایرانی مقیم سوریه که ظاهراً مترجم و رابط ایرانی های اردوگاه با سید مهدی هاشمی بود، بمن اطلاع داد که آیت الله شمــس آبادی در اصفهان کشته شده و در همین ارتباط سید مهدی هاشمی دستگیر گردیده و جمعی از خانواده ما نیز که نام فامیل شفیع زاده داشته اند ، زندانی شده اند،

هاشمی در زمان دستگیری

لحظاتی از شنیدن این خبر دچار بهت و حیرت شدم و بعد بسرعت مشغول طرح سوالهایم شدم تا بیشتر در

صفحه 24

admin-ajax

جریان آنچه که منتظرش بودم و اتفاق افتاده بود، قرار بگیرم. بمن گفته شد که یک روز صبح در کنار جاده درچه ، جنازه آیت الله شمس آبادی در حالی که خفه شده بود، پیدا شده و بعد پسر عمه من #محمد حسین جعفرزاده که دانشجوی دانشگاه اصفهان بود و همچنین یکی دیگر از منسوبینم بنام #اسدالله شفیع زاده و چند نفر دیگر دستگیر شده اند که بر اثر باز جویی از آنها سيد مهدی هاشمی نیز بازداشت و زندانی شده است.

رئیس اردوگاه ، سعی کرد بمن بقبولاند  که ساواک #آیت الله شمس آبادی را کشته است ! اما من که خود در جریان کارها بودم و همه شفیع زاده ها را نیز خودم به سید مهدی معرفی کرده بودم و میدانستم قضیه از چه قرار است و چگونه جلسات میهمانی #باغ حاج تراب در چه ای به نتیجه رسیده است .

 

 

 

اعتراف سید مهدی هاشمی به همدستی با #محمد حسین جعفرزاده و #اسدالله شفیع زاده در قتل  #آیت الله شمس آبادی

آنها فکر می کردند ناراحتی من از بابت دستگیری بستگانم و# سید مهدی هاشمی است ۰ در حالی که این طور نبود و اگر چه براستی از خبر دستگیری آنها ناراحت شدم، اما ناراحتی بیشترمن به این خاطر بود که طبق قرارهای قبلی با سید مهدی هاشمی ، من باید بلا فاصله از هر جا که بودم به قهدریجان بر می گشتم و برنامه دقیقی را که باید برای فرار دادن آنها از زندان عملی می شد، بمرحله اجرا در آورم. از این بر نامه بجز من ، #سید مهدی هاشمی ، #آیت الله بهشتی، #محمد منتظری و پدر بزرگش ، کسی دیگری آگاه نبود.

... شفیع زاده
اسدالله شفیع زاده

وقتی به رئیس اردوگاه #سرگرد حامد محمد سودانی گفتم که خیال بازگشتن به ایران را دارم، بطورجدی به مخالفت برخاست و گفت که به هیچ وجه نمی تواند با چنین کاری موافقت کند و طبق برنامه من باید دوران آموزشی خود را به پاپان برسانم و بعد از شرکت در چند ماجرای واقعی چریکی که قابلیت هایم در آن مشخص شود به ایران برگردم بعد از این جلسه دوبار تلاش کردم از اردوگاه

صفحه 25

بگریزم و در هر دو بار شکست خوردم و دستگیر شدم و نا گزیر هر بار بمدت پانزده روز مجبور به اقامت در سلول انفرادی شدم. بهرحال این دوره مهم بسر رسید و یک روز سرگرد محمد حامد سودانی مرا صدا زد و گفت : تو با آن که درس نخوانده ای ، بهترین چریک این دوره اردوگاه هستی و بهمین جهت فردا شب باید نتیجه تعلیماتی را که بتو داده ایم بمرحله آزمایش بگذاری، حاضر هستی یا نه ؟

من که خیال کردم، باید آنچه را که یاد گرفته ام ، امتحان بدهم. گفتم بله ! اما چند دقیقه بعد وقتی آقای و رازی ، مترجمی که در اردوگاه بود، ماجرا را تعریف کرد کم مانده بود از ترس سکته کنم.

اسد و رفعت اسد

من باید فردای آنروز. در کنار سایر اعضای یک جوخه مرگ ، ۹ افسر سوری را تیر باران می کردم . یعنی دست من حالا باید به خون ، آن هم خون کسانی که دشمن شخصي من نبودند آلوده شود.  چاره ای جز آری گفتن نداشتم. از همان بعد از ظهر گرم تابستان که #سيد مهدی هاشمی با دادن ۲۰ هزار تومان مرا و آینده مرا خرید ، باید می دانستم که در این دنیای و انفسا و بی اعتبار که برادر برادر را برای فقط یکصد تومان بقتل می رساند ، این بذل و بخشش های ۱۰، ۲۰، ۳۰ هزار تومانی نمی تواند بی هدف و برنامه خطرناکی انجام شود! من سعی می کنم برای عبرت دیگران، این خاطرات را صادقانه تعریف کنم. سعی ندارم از خودم یک قهرمان بسازم و بنابراین واقعیت را اگر خیلی هم تلخ و زننده باشد ، ناگزیر بیان می کنم . آن شب وقتی از اتاق سرگرد #حامد محمد سودانی بیرون آمدم تا صبح که با حضور #رفعت اسد، برادر #حافظ  اسد ، به تمرین تیراندازی پرداختیم ، لحظه ای از فکر و خیال باز نماندم آنها پیشنهاد کرده بودند که در کنار یك

صفحه 26

جوخه اعدام من هم دست به تفنگ ببرم و قلب انسانی را که نمی شناختم و بنظر مسئولان اردوگاه دشمن خلق سوریه بودند، نشانه بگیرم و کسی را بقتل برسانم که حتی یکیار هم پیش از آن ، او را ندیده بودم. این در نظر اول خیلی ناراحت کننده بنظر می رسید ، اما من که به اردوگاه نیامده بودم که تمرین آواز خوانی و مطربی کنم. من همان روز که تحت تلقینات #سید مهدی هاشمی برای دیدن این دوره چریکی رضایتم را اعلام کردم، باید می دانستم و می پذیرفتم که می آمدم و این درسها را یاد می گرفتم که کشته شوم یا بکشم!، بنابراین ، هیچ کشتنی راحت تر از این نبود که خود بی آنکه مورد تهدید باشم ، آدمهای دست و پا بسته ای را هدف گلوله قرار دهم. ضامن بهشت و جهنم آنها هم نبودم.

رئیس اسد ، دلش خواسته بود مخالفانش را بقتل را بقتل برساند یا بقول روزنامه ها اعدام کند به من چه ، من فقط یک مامور بودم ،یک فشار روی ماشه همین و همین !. مگر این تیراندازی با همه تیراندازیهای قبل چه فرقی داشت با این خیالات شب را به صبح رساندم و صبح پس از چند تمرین تیر اندازی مقدماتی، به من و 8 نفر دیگر که 4 نفر ایرانی، 2 نفر پاکستانی و 2 نفر انگلیسی بودند، اطلاع دادند که برای تمرین نهایی در حضور رفعت اسد برادرحافظ اسد در میدان تیر اردوگاه حاضر شویم، چون می دانم از اسم بردن انگلیسی ها تعجب کرده اید همین جا باید بگویم که در این اردوگاه نه تنها انگلیسی ، فرانسوی و آلمانی که حتی عده ای #چریک امریکایی سفید پوست و سیاه پوست نیز دیده می شد. اینها اکثراً متعلق به گروههای مبارزی بودند که علیه دولت هایشان مشغول مبارزه بودند و یک سازمان بین الملل که بعدها شرحش را خواهم داد ، با دریافت شهریه های سنگین از کشورها و یا سازمانهای آزادیبخش، ترتیب اعزام آنها را به این اردوگاه و امثال آن می داد. از آدمهای سرشناسی که در این اردوگاه همراه با من دوره چریکی دیدند، یکی هم #بابی ساندرز معروف ایرلندی

صفحه 27

بود که بعدها بر اثر اعتصاب غذا در زندان ایرلند در گذشت . ساعت یک بعد از ظهر ، #رفعت اسد برادر حافظ اسد در حالی که چند نفر نظامی سوری با او بودند، به میدان تیر اردوگاه آمد و ستوان « #محمد عابد رافض » که فرمانده جوخه اعدام بود، بما اطلاع داد که برای تمرین آماده باشیم. ۹ چوبه اعدام در محوطه میدان تیر مستقر بود که بهر چوبه یک آدمک پنبه ای بسته بودند. فاصله ما تا آدمکها کمتر از 15 متر بود . روی لباس آدمکها، درست در جایی که زیر آن مثلاً قلب قرار دارد ، يك علامت ضربدر زده بودند و ما باید درست به همان نقطه شلیک می کردیم، آنروز تفنگهای کلاشینکف روسی را از ما گرفته بودند و یک نوع تفنگ نیمه خودکار امریکایی که به ام یک معروف است بدستمان داده بودند. همه مسائل آموزشی در اردوگاه طوری بود که ما را بشدت تحت تا ثیر قرار دهد. مثلاً بما گفتند که چون این ۹ نفر جاسوسهای آمریکایی هستند ٬ حیف است با اسلحه و گلوله روسی کشته شوند و بنا براین باید توسط تفنگ و فشنگ خود امریکا یی ها، معدوم شوند . بفرمان ستوان #محمد عابد رافض به زانو نشستیم و با فرمان آتش، بسوی آدمکها تیراندازی کردیم. فاصله کم و بطور طبیعی نشانه گیری دقیق بود، لحظه ای بعد دیدیم که خون از محل تیر اندازی جاری شد. این نشانه آن بود که تیرانداز، نشانه روی دقیق داشته است اما، بعد ها فهمیدم که این کار تنها به این خاطر صورت می گیرد تا ترس ناشی از مشاهده خون از میان برود و هیچ چریکی تحت تاثیر واقع نشود . من بعدها با رها آنرا در ایران، ضمن آموزشهایی که می دادیم، تکرار کردم. یک کیسه پلاستیکی را از خون گوسفند و یا گاو پرمیکردیم و زیر لباس آدمکها در ناحیه قلب قرار می دادیم تا همه چیز در یک تمرین طبیعی بنظر آید. ما می توانستیم ، حتی از یک مایع رنگی استفاده کنیم اما بما گفته بودند که باید ترس از

صفحه 28

خون و خونریزی را از میان برد و بهمین سبب تاکید همیشه بر این بود که حتماً از خون حیوانات در چنین تمرینهایی استفاده شود . دقایقی بعد ، وقتی #رفعت اسد با یک یک ما دست داد و مهارت ما را مورد تمجید قرار داد. دانستیم که آزمایش قاتلهای جدید، قرین توفیق بوده است و تیراندازی و نشانه روی بدقت کامل انجام گرفته است . بازیهای اردوگاه، تمرینات حساب شده اردوگاهی ، تیراندازی بسوی آدمکهای پارچه ای که به یک تیر چوبی بسته شده بودند و به جای یک قلب تپنده انسانی ، با هزاران عشق و امید و آرزو و یک کیسه پلاستیکی خون گاو یا گاومیش در آن وجود دارد، با واقعیت ، با جنگ آوری ، با نشانه گرفتن قلب یک انسان گناهکار و یا بیگناه که براستی در معرض نابود شدن است، تفاوت بسیار دارد .

یک آدمک پارچه ای فقط یک نشانه گمراه کننده است ، اما یک انسان ، انسانی که دارای هزاران امید و آرزوست ، دهها نفر چشم به او دوخته اند و او نیز به دهها کس امید دارد ولو آن که بنظر جمعی گناهکار باشد، کشتنش کار ساده ای نیست. برایتان گفته بودم که پیش از همکاری با #سید مهدی هاشمی ، شغل من قصابی بود، پدرم هم قصاب بود . بعضی وقتها ما تا روزی ۱۰ – ۱۵ گوسفند هم سر می بریدیم، اما این با آدمکشی فرق داشت . درست است که من با خون ، با کشتن با ذبح کردن آشنا بودم، اما آدمکش که نبودم . بعدها در جریان انقلاب و بعد از آن من بارها بدستور #سید مهدی هاشمی ، دستم به خون خیلی ها، خیلی از انسانهای خوب آلوده شد . اما در آن سپیده دم سال ۱۹۷۷ که در یک پادگان نظامی در حومه دمشق بعنوان عضوی از جوخه اعدام ، آماده ملاقات با قربانیان خود شدم، هنوز دستم به خون یک انسان، آلوده و آغشته نشده بود . از ساعتی پیش، به همه ما، حتی به انگلیسی ها، لباس سربازان سوری پوشانده بودند . با همه علایم و نشانه هایش و

صفحه 29

از دقایقی پیش همه ما در یک کامیونت روسی در انتظار بسر می بردیم، ساعت 6 بامداد که هوا تازه گرگ و میش شده بود ، ما را از کامیونت پیاده کردند . قربانیان را با چشمهای بسته و دست و پاهای بسته، به تیرهای چوبی بسته بودند. ظاهراً همه مراسم معمول پیش از اعدام انجام شده بود . ما با فرمان نظامی، مقابل قربانیان خود قرار گرفتیم، با فرمان نظامی به زانو نشستیم و با یک فرمان آتش ، شلیک کردیم. بهمین راحتی و بهمین سادگی! 5 جنازه از چوب بزمین افتاد و 4 جنازه دیگر همچنان به چوب بسته بود. ستوان محمد عابد رافض، مرا مامور شلیک تیر خلاص کرده بود . باز هم یک کلت سنگین آمریکایی بدستم دادند . برای هر 9 نفر در مجموع 13گلوله شلیک کردم. آنهم بطور مستقیم روی مغز آنها، همه بجز دو نفر با همان تیرهای اولیه مرده بودند . هیچ احساس مشخصی نداشتم. نه ناراحت بودم و نه پشیمان – بعدها ، وقتی خودمان درایران خمینی این کارها را می کردیم ، تازه فهمیدم علت انتخاب من برای شرکت در جوخه اعدام و سپس مآموریت برای شلیک تیر خلاص چه بوده است؟. ظاهراً کسانی انتخاب می شدند که هیچ حس و عاطفه ای نداشته باشند. آدمکشی و خونریزی برایشان آسان باشد و من یکی از آنها بودم. یکی از کسانی که از قتل و خونریزی  نمی ترسید و ماموران و معلمان سوری هم از میان بیش از چهارصد نفر که در آن اردوگاه دوره چریکی می دیدند ، مرا واجد چنین صفاتی شناخته بودند.

وقتی مراسم تمام شد ، مربيان ما در آن اردوگاه، به همه ما تبریک گفتند و از این که خوب وظایفمان را انجام داده ایم، خوشحال بودند . نمیدانم، شاید هم سربازان سوری از این خوشحال بود شد که در دنیا احمقهایی مثل ما وجود داشت که بجای آنها می کشتیم تا دست آنها به خون هموطنانشان آلوده نشود .

بهر حال ماجرای اعدام 9 افسر سوری و سپس شلیک 13

صفحه 30

 تیر در مغز آنها، نخستین تجربه من در آدمکشی و قتل بود. تجربه ای که بعدها و بدفعات اتفاق افتاد و با این تفاوت که در تجربه های بعدی بیشتر قلب و مغز هموطنان خودم هدف بود . با پایان گرفتن دوران آموزش من در دمشق، سرگرد #حامد محمد سودانی و سایر مربیان اردوگاه ، خیلی تلاش کردند تا مرا همانجا نگاه دارند و در یک واحد چریکی که به مواضع اسرائیل حمله می کرد، بکار وادارند، اما من همیشه طفره می رفتم و دلم می خواست هر چه زودتر به ایران برگردم، پدر و مادرم را ببینم، برنامه فرار #سید مهدی هاشمی و #شفیع زاده ها را از زندان بمرحله عمل در آورم و در ضمن ببینم آن قرار #سید مهدی هاشمی برای این که ماهیانه 30 هزار تومان به حساب من بریزند ، پس ازدستگيری او عمل شده است یا نه ؟!.

 

آگهی‌ها

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.