در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 171- 180

 

HTML tutorial

photo_2017-09-21_13-39-24-1

منتقل سازیم. چایچی را به سرپرستی بچه ها در خانه تهران نو گذاشتم و بعد از ظهر با دوریان به خانه او برگشتیم. قرارمان با چایچی این بود که هر یکساعت یکبار با بیسیم مرا در جریان کارها قرار دهد.

آن شب، دوریان مرا تنها گذاشت و بطوری که فردا صبح برایم تعریف کرد، علیرغم خستگی شدید و بیخوابی ، تمام شب را در محل اقامت خانواده خمینی و در کنار همسر و فرزندان او گذرانده بود.

وقتی دوریان به خانه برگشت، خسته و کوفته بود، با اینهمه چند ساعتی را هم کنار تلفن نشست و به گفتگو با این و آن ، چه در داخلی و چه در خارج پرداخت و سر انجام وقتی در ساعت 11:30بامداد گوشی را گذاشت و در آغوش من لمید، گفت: اگر حادث تازه ای پیش نیاید، همین یکی دو روزه کار شاه و رژیمش تمام است! از دی سی بالاخره دستور صادر شد!

دوریان هرگاه می خواست از واشنگتن و دولت امریکا حرفی بزند، فقط می گفت دی سی و دی سی بظاهر همیش آخرین حرف را می زد!.

دوریان در آغوش من خوابیده بود و احساس می کردم که مایل است با من صحبت کند. پیش من بود، اما گهگاهی آنچنان حواسش جای دیگری بود که حتی مثلا متوجه نمی شد که چای برایش ریخته ام و باید بنوشد. از معدود مواقعی بود که بیش از حد در خودش فرو می رفت و فکر می کرد ، با اینهمه احساس من این بود که می خواهد با کسی صحبت کند. کسی که به او اعتماد داشته باشد و این کس، در آن موقع جز من چه کسی می توانست باشد؟

سعی کردم از آن حالت بیرون بیاید. از دی سی پرسیدم، از این که اگر شکست بخوریم، تکلیف چه خواهد بود؟ از این که چرا امریکا بر ضد شاه بلند شده است در حالی که همیشه بما گفته بودند، نوکر امریکایی هاست ؟

۰۰۰۰ و بالاخره دوریان، طلسم سکوت را شکست ، دو

صفحه 172

لیوان پر از ویسکی و یخ درست کرد و گفت و

– چه میدانیم. شاید هم بقول تو شکست خوردیم همیشه که این جور کارها به پیروزی ختم نمی شود. می دانی جعفر در این دنیایی که من و تو واردش شده ایم، امکان همه چیز وجود دارد. حتی امکان این که مرا هم قرباني کنند، وجود دارد. مثلا تو فکر می کنی . شاه و رژیمش بمن چه بدی کرده اند که من به خونشان تشنه هستم ؟ هیچ ! اما ، مسئله من و تو به من و تو مربوط نمی شود. یعنی به هیچ کس مربوط نمی شود. همین شاه، مگر کم آدمی است؟ دنیا می داند که یک پای مهم صلح دنیا همین آدم است. نوکر امریکایی ها هم نیست. امریکایی ها هم خیلی دوستش دارند، چون بهر حال زحمت آنها را خیلی کم کرده است ، اما حالا دیگر باید برود! درست مثل من و تو که اگر لازم آمد سرمان را می برند، در حالی که دوستشان هستیم .

در آن موقع زیاد از حرفهای دوریان سر در نمی آوردم و بهمین دلیل هم پرسیدم، حالا دستور دی سی چیست و تو چه فکر می کنی ؟

دوریان، در حالی که برای اولین بار تمام دیسکی درون لیوانش را سر می کشید و گفت ؛

– چهار برنامه آماده اجراست که هر کدامش برای خرد کردن رژیم کافیست. اگر اولی نشد، دومی، دومی نشد سومی و سومی نشد، بالاخره چهارمی می شود!.

پرسیدم: من و تو هم نقشی در آن داریم؟

گفت : همین کارهایی که من و تو می کنیم، حد اکثر کاریست که می توانیم بکنیم.

گفتم: ببین ! من اصلا از حرفهای تو سر در نمی آورم. اگر می شود یك جوری بگو که من هم بفهمم !

دوریان، پس از آن که دوباره لیوانش را پر از ویسکی کرد. کنار من نشسته و در حالی که موهای سرم را نوازش می کرد ، گفت؛

– يك خرمن گندم را در نظر بگیر! گرفتی ؟

صفحه 173

گفتم: بله !

گفت: برای این که این خرمن آتش بگیرد، باید یك جرقه زد! حالا این خرمن، کشور ایران است و جرقه با نمایش فیلم ورود امام خمینی به مهر آباد ، همین دو سه شب در تلویزیون زده می شود و این یعنی صدور دستور دی سی

گفتم : و آن وقت با نمایش این فیلم چگونه فاتحه شاه و رژیمش خوانده می شود؟

دوریان لبخند تلخی زد و گفت :

– چهار برنامه پیش بینی شده است. یکی در کلانتری ها، یکی در نیروی هوایی یکی در بازار تهران و یکی هم در مشهد.

و بعد بی آن که من توضیح اضافه ای خواسته باشم ، ادامه داد

– فکرش را بکن ، اگر مثلا در صحن حضرت رضا تظاهراتی صورت بگیرد و بعد یکباره مقبره امامتان منفجر شود و عده ای نظامی هم آن دور وبر باشند که هستند ، چه خواهد شد؟

آنچنان وحشت زده از جا بلند شدم که دستم به لیوان ویسکی دوریان خورد و روی رختخواب ریخت . پرسیدم؛

– یعنی واقعا می خواهید قبر حضرت را خراب كنید؟

دوریان خندید و گفت : چه اشکالی دارد؟ در عوض بعد بمراتب شیک تر و مدرن تر ساخته خواهد شد!

حرفهای دوریان پتکی بود که به سرم می خورد. و امروز صمیمانه برای شما اعتراف میکنم که با همه آنچه که کرده بودم، از شکنجه دادن و دزدی و قتل گرفته تا گروگان گیری و اعدام سوری ها، حاضر نبودم حتى قدمی در این راه بردارم. من آن موقع هنوز تعصبات دهاتی را داشتم. حضرت رضا برای من یك ملجاء، يك پناه ، یك جای مقدس بود و انفجار چنین جایی با هفت هشت هزار زائر بیگناه ، کاری نبود که جز تنفر در من حالت دیگری بوجود آورد.

صفحه 174

بازار تهران و انفجار و آتش سوزی همه آن، آنهم در عرض يک شب برنامه دیگرشان بود، آنچنان عصبانی و احساساتی شده بودم که حاضر بودم با دست خودم خمینی را خفه کنم ولی به حضرت رضا آسیبی وارد نشود !

دوریان که متوجه احساسات من شده بود، ضمن همدلی و بی آن که اشاره ای به دو برنامه دیگر بکند، گفت؛

– اینها، بهایی است که باید برای هر انقلابی پرداخت شود. هر جای دنیا که می خواهد باشد؟ مگر تو فکر می کنی قضیه سینما رکس آبادان غیر از این بود؟

گفتم: یعنی …

حرفم را قطع کرد و گفت : نمی دانم! ولی شاید… نه … حتما ….

اعتراف می کنم که در همه عمرم حالتی به آن بدی نداشتم. نه قبل از آن و نه بعد از آن و دیگر حتی متوجه صحبتهای دوریان هم نمی شدم . او حرف می زد و من بی آن که بتوانم فکر کنم، فقط عصبانی بودم. عصبانی و خیلی عصبانی . آخر هم نمی دانم چگونه بخواب رفتم . خواب . آنهم خواب بعد از ظهر، پس از آن بیخوابی ها و این جنجال و عصبانیت ها…..

صفحه 175

. ساعت چهار بعد از ظهر با صدای دوریان از خواب بیدار شدم. اما او را در کنار خود نیافتم. دوریان رفته بود و حالا داشت با بیسیم مرا صدا می زد. خست و خواب آلود، به او جواب دادم

– تو کجایی ؟

– من اینجا هستم. در مدرسه علوی و لازم است که تو هم خیلی زود خودت را به اینجا برسانی ، خیلی فوری و حیاتی است.

– اتفاقی افتاده ؟ – هنوز نه ! زود خودت را به اینجا برسان !

و مکالمه را قطع کرد. تازه بهوش آمده بودم وبیهیچوجه پس از آن گفتگو و آگاهی از برنامه انفجار مرقد حضرت رضا، میل به رفتن نداشتم. اما کاری هم از دستم ساخته نبود و به این ترتیب درست یک ساعت بعد باتفاق دوریان و قطب زاده در اطاق خمینی بودم.

آنها، حتی پیش از ملاقات با خمینی مرا در جریان نگذاشتند و خمینی نیز بلافاصله پس از تشکر مختصری گفت :

جعفر شفیع زاده در میان جمعیت ورزشکار که به دیدار خمینی رفته اند

 

صفحه 176

– من در اینجا به هیچکس اعتمادی ندارم، شما را بیخود از اینجا دور کرده اند، همین الان با آقایان می روید و میهمانانتان را به شیخ صادق تحویل می دهید و خودتان و سربازهایتان به اینجا می آیید، اینجا بوجود شما بیشتر احتیاج است !

نمی دانستم چرا دوریان و قطب زاده خبری به این خوبی را از من پنهان می کردند، این درست همان چیزی بود که هر سه نفر ما، آرزویش را داشتیم و حالا به این سادگی اتفاق افتاده بود. بی درنگ آمادگیم را اعلام کردم و با قطب زاده بیرون آمدیم. دوریان پهلوی خمینی ماند.

دقیقه ای بعد وقتی قطب زاده ، يك لشکر از دور و بری های خمینی را بعنوان کسانی که گروگانها را باید تحویلشان می دادم، بمن معرفی کرد، تازه متوجه شدم قضایا به آن سادگیها هم که من فکر می کردم نبوده است .

شیخ ملاشهاب اشراقی، شیخ صادق خلخالی، شیخ جعفر سبحانی، لاهوتی، هادی غفاری، ابراهیم یزدی، هاشم صباغیان ، دکتر معین فر و میناچی باضافه آقای ابوشريف !

و آقایان آنچنان عجله ای هم برای عزیمت به تهران نو و تحویل گرفتن گروگانها داشتند که حتی فرصت ندادند، من منتظر خروج دوریان از اطاق خمینی بشوم. تنها، صادق قطب زاده ، در آخرین لحظه ای که می خواستم سوار اتومبیل بشوم. آهسته بیخ گوشم گفت : جعفر زود برگرد و سعی نکن اگر در حضور تو اتفاقی افتاد خودت را وارد معرکه کنی !.

باید حدس می زدم که کار گروگانها تمام شده است اما اگر هدف تنها از میان بردن آنها بود، هم این دستور می توانست برای چریکهای خود من صادر بشود و هم ابو شریف به تنهایی برای این کار کافی بود، بنا بر این کاسه ای زیر نیم کاسه قرار داشت که بعدها و خیلی بعد ابوشریف برایم تعریف کرد. البته هنگامی که او نیز از دستگاه کنار گذاشته شد و به آوارگی افتاد.

صفحه 177

چون در ارتباط با این خاطرات، گروگانها دیگر نقشی ندارند و به نقل از ابو شريف باید بگویم که آن شب ، پس از این که گروگانها را از چریکهای من تحویل گرفتند و ما خانه را ترك گفتیم، نمایندگان خمینی، تا نیمه شب صبر می کنند و آنگاه با وجود حکومت نظامی، گروگانها را به میدان اسب سواری فرح آباد می برند و با يك صحنه سازی قلابی . دست و پای آنها را باز کرده و سپس آنها را آزاد می کنند و از آنها قول می گیرند که از کل ماجرا با کسی سخن نگویند، گروگانها بهنگام فرار از پشت هدف گلوله قرار می گیرند و هر شش نفر کشته می شوند. این گلوله باران توسط آخوندها صورت می گیرد، اما تیر خلاص را فکل کراواتی ها می زنند و معلوم نیست ، چه کسی و چگونه از این صحنه آخر در سیاهی نیمه شب عکس بر می دارد که بعد ها این عکسها عامل فشار بر روی طرفداران بازرگان یعنی، یزدی معین فر، میناچی و هاشم صباغیان شد!

جنازه این شش نفر، بامداد روز بعد و بدنبال حادثه دوشان تپه بعنوان نخستین شهدایی که لشکر گارد کشته است و در همه خیابانهای تهران به نمایش در آمد و تهران را آشفته کرد!.

بهر حال، آنروز پس از آن که افراد خودم یعنی چایچی، احمدی، نعمانی و تقوی نیا و سودابه را صدا زدم و مأموریت جدید را به آنها ابلاغ کردم، خانه تهران نو گروگانها را در اختیار نمایندگان خمینی قرار دادم و بجز بیسیم های دوربرد و اسلحه های آمریکایی ، بقیه آنچه را که از عملیات موزه در اختیار داشتیم، به سودابه تحویل دادم تا بهر نوع که می تواند به کلنل بیکر برساند و به این ترتیب قبل از ساعت ۸ بعد از ظهر وظایف تازه مان را در کنار خمینی که بشدت هم مضطرب بود، آغاز کرده بودم. حالا ، تلویزیون داشت ، مراسم ورود خمینی به تهران را پخش می کرد و پیر مرد ، در را برویش بسته بود و مشغول تماشای فیلم ورود خودش بود .

حمله چریک ها به پادگان دوشان تپه بعد از بازپخش لحظه ورود خمینی در 21 بهمن

صفحه 178

چهار روز بعد از آن را من تمام مدت در کنار خمینی بودم و از آنچه که در بیرون می گذشت ، خبری نداشتم، آنچه که به من و چریکهایم می رسید، یا خبرهای خصوصی حاکی از پیروزی انقلاب بود و یا گزارشهای رادیو تلویزیونی که راستش را بخواهید حتی فرصت تماشای آن بندرت بدست می آمد. بهر حال در همین چهار روز بود که انقلاب اسلامی پیروز شد، دولت بختیار سرنگون گردید و دوره حکومت خمینی و یارانش شروع گردید . آنچه شبای بیرونی انقلاب را تشکیل می دهد، همانهایی است که همگان بجز کسانی امثال من که کنار دست خمینی بودیم، از آن آگاهند. اما در آنروزها، حوادث دیگری نیز در کنار دست خمینی اتفاق می افتاد که تنها ما از آن آگاهی داشتیم و دیگران از آن بی خبر بودند. بنظر من، رازها و اسرار انقلاب در این طرف بود و نه در آنچه که مردم دنیا از طریق تلویزیونها می دیدند. برای آن که نمونه ای بدست داده باشم، کافی است به یک مورد اشاره کنم.

همان شبی که با منزل تهران نو را تحویل دادیم و به جوار خمینی منتقل شدیم، حادثه نیروی هوایی بدنبال پخش فیلم ورود خمینی به تهران ، اتفاق افتاد. همافرها شورش کردند، با لشکر گارد درگیر شدند و سرانجام وارد اسلحه خانه بی نگهبان شدند و بدنبال آن مردم هم مسلح گردیدند. این آن شمای خارجی قضیه بود. صبح فردای آن شب ساعت ده صبح بود که سرهنگ توکلی مرا به کناری کشید و گفت هر طوری شده به امام اطلاع بده که چند دقیقه ای به اندرونی ، یعنی جایی که خانواده خمینی بودند. تشریف بیاورند. خمینی با عده ای از نمایندگان مجلس شاه که ہدیدنش آمده بودند مشغول صحبت بود. و در این جور مواقع که کسانی نزد خمینی بودند و من وارد می شدم، خمینی همچنان که مشغول صحبت بود و یا به سخنان کسانی گوش می داد، دست راستش را کنار گوشش می برد و این اجازه ای بود که من بروم و آهسته در گوشش

صفحه 179

سمت کنم. اگر این کار را نمی کرد، من ناگزیر باید منتظر می ماندم

برای ابلاغ پیام سرهنگ توکلی وارد شدم، اما خمینی دستش را کنار گوشش نبرد و ناگزیر بیرون آمدم، سرهنگ توکلی بلافاصله آمد که چه شد؟ گفتم: امام سرش شلوغ است ، گفت : هر جوری شده بگو به نشانی مالک اشتر ، توکلی چنین پیامی داده است. دوباره وارد شدم و به محض آن که خمینی چشمش بمن افتاده دست راستش را بطرف گوش راستش برد، جلو رفتم و آهسته گفتم :

– سرهنگ توکلی بنام مالك اشتر خواسته است که حضرت امام چند دقیقه ای به اندرونی تشریف ببرید.

خمینی سرش را برگرداند و آهسته گفت؛ تا چند دقیقه دیگر!

چند دقیقه دیگر، خمینی و سید احمد از اطاق بیرون آمدند و باتفاق به اندرونی رفتیم. سرهنگ توکلی منتظر بود و حدود سه چهار دقیقه در گوشی با خمینی صحبت کرد و آن وقت همگی باتفاق وارد یکی از اطاق های دیگر اندرونی شدیم. باز از آن مواردی بود که بشدت غافلگیر شده بودم. تا آنجا که می دانستم و بمن گفته بودند بجز افراد بسیار نزدیک به خمینی و خانواده اش کسی اجازه ورود به اندرونی را نداشت و حتی کسانی نظیر بازرگان، بهشتی، منتظری، مفتح و مطهری نیز هرگز وارد اندرونی نمی شدند. در حالی که حالا در آن اطاق ، من دوریان مک گری را می دیدم که در کنار دسته کلنل بیکر و یک ژنرال نیروی هوایی از جا برخاسته بودند تا به خمینی ادای احترام کنند.

خمینی با دوریان و کلنل پیکر دست داد، کاری که هرگز از او ندیده بودم، اما به محض آن که رو به ژنرال ایرانی کرد، ژنرال سه ستاره روی پاهای خمینی افتاد و ابتدا پا و بعد دست خمینی را بوسید. خمینی که تا بناگوش می خندید، بعد از چند لحظه دست زیر بازوی سپهبد نیروی هوایی انداخت و او را بلند کرد و در حالی که دوباره خنده

صفحه 180

– متشکرم آقای سپهبد آذر برزین ! حق تعالی پشتیبان مسلمان مؤمنی چون شما باشد، این نصرت يوم الله مرهون خدمات مخلصانه شما به اسلام است ،

بیش از نیم ساعت میان خمینی، کلنل بیکر و سپهبد آذر برزین گفتگو شد و در آخر کار دوریان مک گری چکی که بعد ها بمن گفت بمبلغ یک میلیون دلار بوده – بدست خمینی داد که خمینی نیز اورادی بر آن خواند و آن را تسليم سپهبد آذر برزین کرده

درباره این سپهبد آذر برزین. من قبلا هم در این خاطرات گفته بودم که چگونه وقتی در نوفل لوشاتو بودیم و برای رژه همانرها برنامه ریزی می کردیم، توانستیم از خدماتش بهره بگیریم. در فاصله ای که اینها مشغول صحبت بودند، من حتی لحظه ای از فکر سرنوشت خودم و مقایسه آن با این جور آدمها بیرون نمی آمدم. جنایتهایی که در این یکی دو سال من انجام داده بودم، کم نبود. من دستم به دزدی، مصادره مال و اموال مردم، قتل، شکنجه و تجاوز آلوده شده بود، اما خوب ، من تحصیلکرده نبودم. من در ارتش شاه به درجه سپهبدی نرسیده بودم، من زمینه مذهبی داشتم، دهاتی بودم، بچه قصاب بودم، دنبال پول و قدرت بودم و مغزم درست کار نمی کرد، اما این آقای سپهبد چه؟ او که درس خوانده بود، پول داشت، درجه داشت و مقام داشت ، او چرا باید از من جانی تر باشد؟ فقط برای این که هفت هشت روزی فرمانده نیروی هوایی خمینی شود و بعد در برود و بیاید خارج و باز دلال أسلحه امام بشود؟ نظیر آذر برزین ها زیاد بودند. سناتورها، نمایندگان مجلس . وکیل های دادگستری. ژنرال ها، تاجرها و خیلی کس های دیگر که می آمدند و اگر این یکی یك میلیون دلار ناز شست گرفت بقیه پول هم می دادند. درست در روز یا سه روز پس از پیروزی انقلاب ، سر سفره شام شيخ ملا شهاب اشراقی به خمینی گزارش داد که در همان یکی دو روز 386

آگهی‌ها