در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 161- 170

 

HTML tutorial

photo_2017-09-21_13-39-24-1

صفحه 161

صحبت کرد که دوریان بسرعت مشغول ترجمه شد؛

– حق با تست ؛ اشتباه از من بود که معرفی نکردم! کلنل در این عملیات خیلی کار کرده است، ترتیب همه کامیونها و وسائل نظامی و لباسها توسط او انجام شده و این خانه نیز از طرف او برای گروه تعیین شده است. کلنل در ارتش ایران نفوذ زیادی دارد، اگرچه رسما کاری بعهده ندارد.

دوریان دستم را گرفت و دوباره دور میز نشستیم سرهنگ توکلی هم اگر چه هنوز رنگ و روی پریده ای داشت اما تظاهر می کرد که من بعنوان يك چريك كار آزموده حق دارم و اصولا انقلاب و کارهای انقلابی به چنین نظم و ترتيبهایی نیاز دارد. من هم از او معذرت خواستم که رفتارم تند بوده است. خوشحالترین آدمهای آن جمع، دوریان و قطب زاده بودند.

آن جلسه تا صبح طول کشید. سرهنگ بیکر گفت که مجموعة 16 صندوق از هر دو موزه ، اشیاء سبك ولي گرانقیمت جمع آوری شده که بنظر کارشناسانی که از ماهها پیش آنها را مورد مطالعه قرار داده بودند، بیش از چهار صد میلیون دلار ارزش دارد.

بعد به تصمیم گیری درباره ادامه عملیات پرداختیم.

سرهنگ بیکر پیشنهاد کرد که چون ماجرای عملیات موزه بزودی علنی خواهد شد. خمینی باید اعلامیه ای بدهد و کار را به شاه و اطرافیانش نسبت بدهد. فرح پهلوی، اشرف پهلوی و شهرام پهلوی نیا بعنوان هدفهای چنین حمله ای مورد نظر قرار گرفتند.

بیکر همچنین پیشنهاد کرد تا زمانی که ترتیب خروج این شانزده صندوق از ایران داده شود، همه آنها زیر نظر من و گروه چریکهای لیبی باشد.

بعد صحبت از جنازه ها و گروگانها پیش آمد. عده ای و از جمله سید احمد خمینی معتقد بودند که با توجه به شرایط روز ترتیب ۹ نفر دیگر هم همان شب داده شود و

صفحه 162
 بعد یکجا همه جنازه ها سر به نیست شود. من ، سرهنگ توکلی و دوریان مخالف این کار بودیم و بخصوص من علاقه مند بودم آنها زنده بمانند، که اگر اتفاقی افتاد بتوانیم بعنوان گروگان از آنها استفاده کنیم. آخر سر هم با این پیشنهاد موافقت شد. اما موضوع جنازه ها مسئله دیگری بود. جنازه ها جز درد سر هیچ چیز برای ما نداشتند،

بیکر می گفت: با توجه به مسائل روز شاید خبر مربوط به موزه را دولت منتشر نکند اما بهر حال این گروگانها خانواده هایی دارند که الان ساعتهاست در انتظار و اضطراب بسر می برند و پی گیری آنها، درد سر درست خواهد کرد. بنا بر این هم جنازه ها باید بسرعت سر به نیست شود و هم تکلیف گروگانها هر چه زودتر روشن بشود.

دوریان ، سرانجام موضوع جنازه ما را حل کرد. دوریان گفت اگر هادی غفاری از خمینی یک دستور داشته باشد، ما جنازه ها را تا کنار در ورودی بهشت زهرا با آمبولانس خواهیم برد و در آنجا، هادی غفاری از جنازه ها بعنوان شهیدانی که به دست نیروهای نظامی کشته شده اند استفاده خواهد کرد و آنها را به خاك خواهد سپرده

طرح دوریان براستی که یک شاهکار بود و همین جا اضافه کنم که طرح بهمین صورت پیاده شد و بعد از تظاهرات مقابل ژاندارمری که یکی از ژنرالهای شاه هم در آنجا کشته شد، جنازه ها به هادی غفاری تحویل شد و او نیز از آنها شهدایی تحویل مردم داد که بدست فرمانداری نظامی کشته شده بودند!.

ساعت هشت صبح، پس از پایان گرفتن آن جلسه، قرار شد من، دوریان و کلنل بیکر برای تحویل گرفتن شانزده صندوق عملیات موزه برویم و قطب زاده نیز آمبولانسی بفرستد تا جنازه ها را حمل کند و پس از آن بجز گروگانها و چریکهای من، کسی در آن خانه نباشد و به آن مراجعه هم نکند. در برابر چشم همه آنها به چریکها گفتم: هر کسی خواست وارد شود. اجازه تیراندازی خواهید داشت !

صفحه 163

وقتی بیکر، دوریان و من خانه تهران پارس را ترك گفتیم، فتط گروگانها، سودابه، نعمانی، تقوی نیا و احمدی در خانه بودند و احمدی سمت فرماندهی داشت.

از طریق جاده چهل و پنج متری نارمك به قلهك رفتيم و از آنجا عازم خانه دوریان شدیم. هر 16بسته در منزل دوریان بود و من با دقت فوق العاده ای مشغول تحویل گرفتن آنها شدم . وزن هر یك از آنها زیاد نبود و بنظر من می شد همه شانزده بسته را به يك بسته تبدیل کرد، اما با آنچنان دقتی پیچیده شده بود که تردیدی نداشتم از آن نظامیان قلابی دیروز تعدادی متخصص این نوع بسته بندی بوده اند. برای من که در آن روزها، سر رشته ای از این کارها نداشتم . همه آنها مشتی بنجل بدرد نخور مثل کاسه و کوزه شکسته چند ورقه طلای درب و داغان ، چند کتاب خطی و چند تا تابلو نقاشی بود که به هیچوجه چهار صد میلیون دلار که هیچ هزار تومان هم نمی ارزید.

همین جا، این را اضافه کنم چندی بعد، شیخ محمد منتظری مأمور حمل این اشیاء به خارج شد و با توجه با روابطی که با عبد السلام جلود، مرد شماره ۲: ليبی داشت و آن ماجرای فرودگاه مهر آباد را بوجود آورد و هر شانزده صندوق را با هواپیمای لیبیایی از ایران خارج کرد و به لیبی برد. بعدها در جریان سفری به لیبی از دوستانی که در آنجا داشتم، شنیدم که مقداری از آنها به شخص قذانی تحویل داده شد و بقیه را بیلی کارتر برادر جیمی کارتر که مشاور قذافی بود، به امریکا منتقل ساخت .

البته این را هم بگویم و هیچ دلیلی هم برایش ندارم اما تقریبا مطمئنم که در عملیات موزه بیشتر از شانزده صندوق از اشیای تاریخی توسط آمریکایی ها بسرقت رفت و آنها بیشترینش را توسط هواپیماهای خودشان که در آنروزها. امریکایی ها و اسباب و اثاثیه شان را به خارج می برد، از ایران بیرون بردند

صفحه 164

بعد از تحویل گرفتن شانزده صندوق كذایی، کلنل بیکر بهنگام خداحافظى بمن تبریک گفت و اظهار امیدواری کرد که با استعدادهایی که دارم، پس از سرنگونی شاه به مقامهای مهمی برسم.

وقتی کلنل بیکر از خانه دوریان خارج می شد، به دوریان گفتم : او را دیگر نخواهیم دید؟

دوریان خندید و گفت : هروقت که بخواهی ؟ مگر نمی دانی که بیل همسایه دیوار به دیوار من است ؟ و مراقبت از من بعهده اوست !

بعد دوریان از برخورد تندی که با سرهنگ توکلی داشتم تعریف و تمجید کرد و آخر سر گفت : بیا برویم بخوابیم وگرنه با این خستگیها زنده نخواهیم ماند تا شاهد سقوط حکومت شاه باشیم.

گفتم : من هم احتیاج به خواب دارم اما ترجیح می دهم به خانه تهران پارس بروم که هم خودم استراحت کنم و هم بچه ها بتوانند کمی بخوابند!. دوریان گفت: شاید بعضی کارها پیش بیاید که اینجا باشیم بهتر است. آنها هم حتمأ به ترتيب استراحت خواهند کرد، من و تو هم که ساعت 4 بعد از ظهر خواهیم رفت .

مثل همیشه تسليم حرفهای دوریان شدم و بسرعت بسوی حمام رفتم تا خستگی و چرک و کثافت را از تنم دور کنم. مشغول شستشو بودم که در حمام باز شد و دوریان در حالی که گوشی تلفن را بطرف من دراز کرده بود و گفت امام می خواهند با تو صحبت کنند!.

بلافاصله شیر آب را بستم و با حوله ای که دوریان بطرفم پرتاب کرد. دستم را خشك کردم و مشغول صحبت با خمینی شدم. بمن تبریک گفت و اظهار امیدواری کرد که بزودی بتوانند من و چریکهایم را که ستون اسلام بودیم ، ملاقات کند.

همین که مکالمه را قطع کردم، غش غش خنده های دوریان بلند شد و در حالی که به برهنگی من اشاره می کرد،

صفحه 165

گفت:ديدى بالاخره جلوی من هم لخت شدى و خجالت نكشيدى؟در حالى كه تازه بيادم آمده بود که در تمام اين مدت لخت مادرزاد مقابل دوريان بودم،گفتم چيزى كه عوض دارد گله ندارد! و در حمام را بستم،وقتى به اتاق خوابم برگشتم ،دوريان را ديدم كه برهنه روى تخت خواب من دراز كشيده بود،بطرزى شگفت انگيز، لوند و دلربا بود،و همين که بازوانش را باز كرد ديگر صبر نكردم و فورى به آغوشش پناه بردم!به اين ترتيب با تمام ترس و واهمه اى كه از اين زن زيبا و مرموز داشتم،رابطه عاشقانه نیز ميان ما برقرار شد

صفحه 166

با دوريان بطرف تهران پارس می رفتیم که بیسیم بصدا در آمد و چایچی با لحنی که اضطراب از آن می بارید، گفت هرجا هستم فوری و با سرعت خودم را به تهران پارس برسانم . گفتم در راهم و تا حدود نیم ساعت دیگر به آنجا خواهم رسید، اما بگو که چه شده است ؟.

چایچی که همچنان صدای مضطربی داشت گفت :

– نیم ساعت پیش باتفاق هادی غفاری، شیخ علی اکبرهاشمی رفسنجانی و ابو شریف برای تحویل گرفتن آن دو امانتی در پرده پیچیده شده به اینجا آمدی، همه چیز هم آماده و روبراه بود، امانتی ها را هم در آمبولانس گذاشتیم، اما يکدفعه حادثه ای رخ داد که شما باید فوری خودتان را به اینجا برسانید …

اصرار من و دوریان برای این که توضیحاتی درباره حادثه بدهد، بی فایده بود و حتی یه لحظه هردو باهم گمان بردیم مبادا، خانه تهران پارس لو رفته باشد و پرهیز چایچی از دادن اطلاعات بیشتر بخاطر حضور ماموران رژیم شاه باشد. اما بلافاصله هر دو این حدس را کنار گذاشتیم و

فیلم مسلح بودن هادی غفاری و چریکهایش اطراف دوشان تپه

صفحه 167

دوریان گفت شاید ابو شریف دست گلی به آب داده باشد که همین طور هم بود

کمتر از نیم ساعت بعد، در خانه تهران پارس بودیم. آمبولانس سفید رنگ همچنان در حیاط خانه بود و بچه ما از آن مراقبت می کردند. احمدی که خشن تر از همیشه بنظر می رسید، بی آن که توضیحی بدهد. من و دوریان را به اطاق ناهار خوری برد. نخستین منظره ای که دیدیم، جنازه سه نفر از گروگانها در کف اطاق بود که هنوز از بدنشان خون جاری بود .

چایچی با مسلسل یوزی ، غفاری ، رفسنجانی و ابو شریف را زیر مراقبت قرار داده بود و جو وحشت و اضطراب بر خانه حاکم بود. بی اختیار و بی درنگ، مسلسل یوزی را از چایچی گرفتم و پس از آن که سیلی محکمی به گوشش زدم. با صدای بلند فریاد زدم.

– بی لیاقتی و بی عرضگی شما پست فطرتهای بی ناموس کار ما را به اینجا کشانده است. ۲٤ ساعت است که رفته اید برای من محل امن پیدا کنید. حالا سه تا جنازه هم روی دستم گذاشته اید.

ضربه کاری و موثری بود . هیچیك رنگ به صورت نداشتند و تا ابو شريف رفت زبان باز کند، با پشت دست راستم که یوزی در آن بود، به دهانش کوبیدم. نفر دومی که ضربه بعدی را نوش جان کرد هاشمی رفسنجانی بود که بلافاصله خون از دهانش سرازیر شد، نعره زنان تقوی نیار نعمانی را صدا زدم و گفتم دست و پای هر سه نفر را بسته و در زیر زمین کنار بقیه گروگانها بگذارند.

این دستور در ظرف مدتی کمتر از پنج دقیقه اجرا شد. سرعت عملی که لازم بود اجرا شود تا سر فرصت از حقیقت واقعه آگاه شوم. اینهم از درسهای لیبی بود. وقتی با یه حادثه غافلگیر کننده روبرو می شوی، بلافاصله حادثه دیگری خلق کن تا فرصت برای اطلاع از حادثه اولی بدست بیاوری

صفحه 168

و حالا نوبت وقوف بر چگونگی کشته شدن این سه گروگان بود. جلسه ای تشکیل دادیم. هر سه نفر مقتولین از مأموران حفاظتی موزه ایران باستان بودند که چون بطور طبیعی دوره های مختلفی را دیده بودند، بنحوی خود را از طنابی که به دست و پایشان پیچیده شده بود، نجات داده و درست بهنگام حمل جنازه ها به آمبولانس، سعی کرده بودند، سایر همکاران خود را هم نجات داده و فرار کنند. در گیری مختصری هم با سودابه و تقوی نیا داشته اند. اما ناگهان ابوشریف وارد معرکه شده و با قاپیدن یوزی از دست نعمانی. هر سه نفر را به رگبار می بندد .

دوریان نگران صدای رگبارها بود، اما بهر حال چهل و پنج دقیقه از وقوع ماجرا گذشته بود و هنوز توجه کسی را جلب نکرده بود، اما بنظر هر دو ما اقامت بیشتر در آن خانه ، دیگر به مصلحت نبود و باید در نگر پناهگاه جدیدی بودیم. به پیشنهاد دوریان با مدرسه علوی و شخص خمینی و قطب زاده تماس گرفتیم و پس از ذكر ماجرا و بزرگ جلوه دادن تغصیرات ابوشریف و هاشمی رفسنجانی و ایجاد فضای دل نگرانی از بابت لو رفتن احتمالی پناهگاه از خمینی خواستیم که هر چه زودتر قطب زاده را به آنجا بفرستد!.

ساعتی بعد، قطب زاده خوشحال و خندان از راه رسید و گفت بمبی که شما در کرده اید، پیرمرد را بدجوری نگران کرده است ! تازه می فهمد که با این الاغها نمی تواند بجایی برسد، عالی بود و حالا برویم سه طفلان اسير را تماشا کنیم که چه کیفی دارد!

قطب زاده که از شادی روی پا بند نبود، به محض این که وارد زیر زمین شد، قيانه يك آدم مضطرب را بخود گرفت و از من خواست که بدستور امام آنها را آزاد کنم. من ضمن احترام گذاشتن بیش از حد به قطب زاده ، گفتم و چون مسئله مهمی است اجازه بدهید یکبار دیگر هم از حضرت امام سئوال کنم.

پانزده دقیقه دیگری قضايا را کش دادم و بعد

صفحه 169

دستور آزادی آنها را دادم

درست در آستانه غروب هادی غفاری با پنج جنازه و همراهی دوتا از بچه ها از منزل تهران پارس بیرون رفت تا ترتیب نمایش شهدا را بدهد و هاشمی رفسنجانی و ابو شریف ، در حقیقت برای آشتی کنان باقی ماندند .

همین جا اضافه کنم که هاشمی رفسنجانی هرگز این عمل مرا نبخشید و اگر امروز من در دنیا آواره و فراری هستم، بخاطر همین کینه ای است که رفسنجانی از من دارد . البته او ماجرای ترور نافرجامش را هم که توسط ما برنامه ریزی شد. فراموش نکرده است که از آن ماجرا هم بموقع خودش صحبت خواهم کرد. در ضمن بد نیست این را هم همینجا گفته باشم که یکی از مسببین کشته شدن صادق قطب زاده همین رفسنجانی بود و حتی من به چشم خود دیدم که پس از اعدام قطب زاده، کسی که در برابر محمدی ری شهری گلوله خلاص به پیشانی قطب زاده زد. همین آقای رفسنجانی بود.

آن شب پس از کمی گفتگو که بیشتر جنبه آشتی کنان داشت و لزوم این که باید همکاری بیشتری میان همه ما باشد. هاشمی رفسنجانی و ابو شريف از ما جدا شدند و رفتند و قطب زاده باقی ماند تا پس از مدتها که فرصتی پیش نیامده بود. با هم گفتگوهایی داشته باشیم.

قطب زاده مژده داد که بدستور خمینی پانصد هزار دلار به حساب خانم دوریان مک گری و یکصد هزار دلار هم به حساب من در پاریس واریز خواهد شد، و وقتی هر دو ما سئوال کردیم برای چه ؟ قطب زاده گفت ؛ پاداش عملیات موزه است! دوریان باز غش غش خنده هایش را سر داد و به قطب زاده گفت : یاد بگیر! یه عمر برای تو کار كردم يك سنت هم نصیبم نشد، ولی در برنامه ای که اصلا قرار نبود من در آن شرکت داشته باشم، جفری پانصدهزار دلار برای من پول ساخت .

قطب زاده، بطور جدی به صحبت پرداخت و از بروز

صفحه 170

اختلافهای عمده میان سید احمد خمینی، یزدی و بنی صدر گفت و از دوریان خواست که خمینی و خانواده اش را بیشتر تر و خشک کند. او همچنین گفت : احساس می کنم که خمینی پس از آن ماجرای کثافتکاری آقا زاده اش در پاریس دیگر آن صفا و صداقت قبلی را با من ندارد. آن وقتها بهر دری می زد که با من بیشتر خلوت کند و حالا حتی وقتی فرصتی پیش می آید که من و او تنها می مانیم. سعی می کند به يك بهانه ای یکی از این ریشوها را وارد کند که نتوانیم با هم حرف بزنیم

دوریان گفت : من از همه مسائل خبر دارم و تو هم تا در ایران جا بیفتی ناگزیری این جور چیزها را موقتا تحمل کنی، یادت باشد که تو این حضرات یزدی ، بنی صدر و حتی بازرگان و سنجابی را کم در پاریس که بودی مسخره نکرده ای ! بهر حال اینها هم حیوان که نیستند. عکس العملی نشان می دهند. تو باید تا آنجا که می توانی با طبقات مختلف ایرانی تماس بگیری. بنی صدر باهمه نفهميش رفته بطرف دانشگاه ها، یزدی، دار و دسته بازرگان را دارد. تو که نمی توانی روی زنهای خوشگل پاریس حساب کنی. پس برو بطرف بازار و بازاری ها! پایگاه تو باید آنجا باشد.

بعد از راهنمایی های دوریان مک گری ، قطب زاده بمن گفت ، لحظه ای از دوریان جدا نشو و فقط بدستور او کارها را انجام بده ، چون بزودی کارهای مهمی با تو خواهند داشت

آن شب همگی تا صبح در خانه تهران پارس ماندیم و بیشتر وقتمان صرف پیدا کردن پناهگاه جدیدی شد. چون دوریان معتقد بود، بعد از حوادث آنروز هیچ بعید نیست که أبو شريف و یا رفسنجانی ، بنحوی مقامات فرمانداری نظامی را بطور ناشناس در جریان بگذارند و کار بكلى خراب شود.

سر انجام، صبح توانستیم با كمك قطب زاده یک خانه در تهران نو دست و پا کنیم و بسرعت و بی آن که توجه کسی جلب شود. گروگانها را به محل جدید در تهران نو

آگهی‌ها