در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 151- 160

titr

صفحه151

از حالا تا غروب آفتاب ، بنظرت کافی است؟

گفتم زیاد هم هست، أما یادت باشد که من اینجا تنها نمي مانم که به تله مأموران شاه بیفتم .

سودابه گفت : حداقل من و بیست سی نفر دیگر هم مجبوریم باشیم. خیال راحت باشد!

گفتم: می خواهم بلافاصله با دوریان صحبت کنم ! گفت: بگذار برای بعد؛

گفتم: بعدی وجود ندارد. من به چریکهایم احتیاج دارم و آنها هم فقط از دوریان می توانند دستور بگیرند. یادت هم باشد که از حالا این من هستم که تصمیم می گیرم !

سودابه که صدایش نشان می داد، نگران شده است ، گفت ؛

– خواهش می کنم عصبانی نشو، الآن ترتیبش را می دهم

گفتم ، می خواهم بدانم چطور روز روشن موزه بسته بوده؟

گفت ، موزه ،همیشه پنجشنبه ها تعطیل است چه رسد به این روزها که سگ صاحبش را نمی شناسد!

گفتم: یادت باشد که من یک مسلسل یوزی دارم و نارو هم نمی خورم! برای من کشتن از آب خوردن هم راحت تر است. همه این امریکایی ها را به درک می فرستم بخصوص امریکایی ها را ، این را به این کلنل دراز امریکایی هم بگو

سودابه، تقریبا با صدای التماس آمیز گفت ؛ جعفر! خواهش می کنم عصبانی نباش! من می توانم حدس بزنم چقدر عصبانی هستی ! این فقط یك حادث بوده كار بچه ها در کاخ گلستان تمام شده با موفقیت و بدون حادثه اما اینجا این طوری شده، فقط به اعصابت مسلط باش !

در این موقع سرهنگ بیکر که لحظاتی پیش بیرون رفته بود، به اتاق بازگشت و من بی اختیار و با عصبانیت لوله کوتاه مسلسل یوزی را مقابلش گرفتم و با عصبانیت و

صفحه 152

خشم فریاد زدم دستها بالا!

آنچنان با خشونت با سرهنگ بیکر رفتار کردم، که چاره ای نداشت جز آن که با بیسیم دستهایش را بالا ببرد.

بی اختیار نعره می زدم و به هرجان کندنی بود بالاخره حاليش کردم که بیسیم را هم باید روی میز بگذارد. بیکر داشت بیسیم را روی میز می گذاشت که بیسیم من بصدا در آمد، سودابه بود . گفت؛ تا چند لحظه دیگر، تلفن خاکستری رنگ روی میز مدیر کل موزه زنگ می زند و دوریان با تو صحبت خواهد کرد!

گفتم: يادت باشد کلکی در کار نباشد، چون کلنل بیکر هم الآن اسیر من است

گفت: شوخی می کنی ! گفتم: در همه عمرم با کسی شوخی نکرده ام ! گفت: من الان بالا می آیم . گفتم: هرکس وارد شود شلیک می کنم، حتی تو !

سودابه که دیگر براستی متوحش شده بود با صدای لرزان گفت ؛

– ولى اگر کلنل نتواند با افراد صحبت کند و دستور دهد، همه ما به دام خواهیم افتاد؛

گفتم: البته غیر از من ! ولی تا دوریان حرف نزند من کار خودم را می کنم

در همین موقع تلفن خاکستری رنگ بصدا درآمد گوشی را برداشتم، دوریان بود. گفت:

۔ جعفر چه شده و متشکرم که بمن اعتماد داری. چکار می توانم برابیت بکنم ؟

گفتم اینها دو نفر را کشته اند، ۹ نفر هم اسیر دارند که مأموریت نگاهداری و انتقال آنها بعهده من است، حرفها با هم جور در نمی آید؛ من باید اینها را از اینجا بیرون ببرم، بعد می گویند تا غروب وقت دارم. این را دیگر هر احمقی می داند که یعنی به انتظار دستگیری نشستن ! من بیکر را اسیر گرفته ام تا با تو صحبت کنم !

صفحه 153

دوریان سراسیمه پرسید: چرا بیکر؟ اگر او نباشد که همه کارها خراب می شود؛ بگذار من با بیل صحبت کنم؟

گفتم: تو به او اعتماد داری ؟ دوريان گفت: معلوم است که اعتماد دارم ! گفتم: پس گوشی را به او می دهم

حدود دو سه دقیقه آنها با هم صحبت کردند. در تمام مدت روی بیکر نشانه روی کرده بودم. وقتی صحبتشان تمام شد، بیکر گوشی را روی میز گذاشت و اشاره کرد که آنرا بردارم. دوریان در حالی که می خندید گفت:

– ببین جعفر! اگر چه تو کمی چريك بازی در آورده آی . اما بیکر می گوید تو تنها کسی هستی که مغزت کار می کند و از این به بعد فقط روی تو حساب خواهد کرد. از سرعت عمل و طرز کار تو خوشش آمده. من تا نیمساعت دیگر پیش تو می آیم. البته مأموریت بخوبی انجام شده است اما خروج وسائل از موزه در روز روشن امکان پذیر نیست و باید تا غروب صبر کنید، سودابه نتوانسته است این را برای تو توضیح بدهد. بیکر و امریکایی ها و حدود پنجاه نفر دیگر تا غروب آنجا هستند.

گفتم اینها را تو قول می دهی ؟ –

گفت: چه قولی از این بالاتر که خودم هم دارم پیش تو می آیم

گفتم: امیدوارم وگوشی را گذاشتم. از بیکر به زبان فارسی معذرت خواستم و صورتش را بوسیدم. اما او خوشحال و خنده رو، مرتب دست به پشت من می زد و می گفت ، اوکی ، جفری اوکی، جفري !

همین که بیکر از اتاق خارج شد، باز تلفن خاکستری زنگ زد. گوشی را برنداشت اما چند لحظه بعد سودابه با بیسیم اطلاع داد که دوریان است و گوشی را بردارم ،دوريان گفت:

– آن قدر دستپاچه بودم که نپرسیدم از بچه ها کدامشان را می خواهی ؟

صفحه 154

گفتم: خودم هم یادم رفت. لطف کن با قطب زاده تماس بگیر و بگو چایچی، احمدی، جمشید نعمانی و تقوی نیا را به اینجا بفرستد!

دوریان خنده زنان گفت : یاران لیبی ؟

گفتم: درست فهمیدی، فقط آنها مرد کار هستند؛ ولى اگر تو بخواهی یک ضربه شست هم به آن طرفی ها نشان بدهیم، بد نیست نزدیکی های غروب ابوشریف را هم يك سری این طرفها بفرستی !

صدای غش غش خنده های معروفش بلند شد و گفت :

– تو یک شیطان گنده هستي ! فکرت عالی است ! منتظر باش تا نیمساعت دیگر ترا خواهم دید

نیمساعت بعد، دوریان ملک گری هم آنجا بود. در میان دوستانش اسیران و دو جنازه؟. مثل همیشه خوشگل و دلربا بود. به محض آن که وارد اتاق شد. در برابر چشم گروگانها، بیکر و دو امریکایی دیگر که با بیکر بودند، مرا در آغوش کشید و برای مدتی طولانی حتی لبهایم را بوسید.

حدود ساعت یک بعد از ظهر بود که چایچی، احمدی، نعمانی و تقوی نیا در حالی که لباس همافران نیروی هوایی را بتن داشتند، وارد شدند، لحظات شادی آوری بود. بی آن که توجهی به حال نه نفری که با دست و پا و دهان بسته ، ساعتها بود روی زمین دمرو افتاده بودند، داشته باشیم و یا منظره وحشتناك دو جنازه ای که کنار میز افتاده بودند، در روحیه مان تأثیری بگذارد. مشغول روبوسی شدیم و به حال خودمان پرداختیم. آنها را با بیکر آشنا کردم و بعد همگی با حضور دوريان یک جلسه نیمساعتی تشکیل دادیم تا چگونگی انتقال گروگانها و اجساد را برنامه ریزی کنیم.

سرهنگ بیکر، بطرز عجیبی به حرفها و نظرات ما گوش می داد و تقريبا حتی در یک مورد هم با نظرات و پیشنهادات ما مخالفت نکرد، بعد از این جلسه به تدارك مقدمات کار پرداختیم که از پوشاندن جنازه ها شروع می شد!.

صفحه 155

(١٥٥)در حين كار به بچه ها گفتم ،یادتان باشد که قرار است از ابوشريف زهر چشم بگيريم و بنابراين وقتی اين غول بى شاخ و دم آمد همه كارها بايد رنگ غليظى از خشونت داشته باشد ،دوريان هم كه تازه وارد معركه شده بود غش غش با خندهايش بچه ها را تشويق مى كرد

صفحه 156

181042_305
عباس آقا زمانی معروف به ابو شریف

ساعت چهار بعد از ظهر بود که سودابه با بیسیم اطلاع داد يك آدم ریشو و بد قیافه سراغ خانم دوریان مک گری را می گیرد. همگی زدیم زیر خنده ! معلوم بود که ابو شریف است. چون در میان همه کسانی که دور و بر خمینی بودند، این آقا از همه بد قیافه تر بوده

دوريان گفت: من پایین می روم و کمی او را معطل می کنم. مثلا جناب فرمانده خیلی گرفتارند!.. و باز همه خندیدیم و دوریان که بدش نمی آمد . در این بازی مسخره نقشی داشته باشد، رفت تا ابو شريف را بازی دهد. نزدیک بیست دقیقه طول کشید تا بیسیم بصدا در آمد و دوریان کفت ، آقای أبو شريف اینجا هستند ؟، گفتم ده دقیقه بعد تماس بگیرید. و مکالمه را قطع کردم..

بعد از دو سه بار تکرار ، بالاخره ابر شریف و دوریان باتفاق وارد شدند. به محض آن که چشم ابو شريف به 9 گروگان دست و پابسته و دو نعش درون پرده پیچیده شده افتاد، وحشتی سراپایش را گرفت که لرزه دست و صدایش آشکارا معلوم بود

صفحه 157

این نکته را همین جا یاد آور شوم که ابو شريف و اصولا خیلی دیگر از کسانی که آنروزها دور و بر خمینی بودند. چه عمامه بسر و چه غير آخوند، و ادعا می کردند دوره چریکی هم دیده اند. از کسانی بودند که این دوره ها را در اردوگاههای فلسطینی گذرانده بودند، حال آن که این تعلیمات با آموزشهایی که ما در لیبی و سوریه دیده بودیم، متفاوت بود. در واقع مثل این بود که ما یک دوره چريك نظامی از نوع روسی گذرانده بودیم و آنها آموزشهایی در حد همین بچه بازیهایی که بیشتر جنبه نمایشی داشت و یاسر عرفات ترتیبش را می داد تا بابت آموزش هر کدامشان مبالغی پول بگیرد!..

2011-07-12_01.08.59_Aboosharif11
ابوشریف فرمانده سپاه در اولین رژه سپاه پاسداران

برای این که درجه عقل و شعور همین ابوشریف را که بعدها فرمانده سپاه پاسداران خمینی شد، نشان بدهم همین قدر کافی است بگویم که وقتی او وارد شد و دید که ۹ تا آدم با کت و بغل بسته در اختیار ما هستند و دوتا جنازه هر لای پرده پوشانده شده و خودش هم با پای خودش به موزه ایران باستان آمده، بمن می گفت : وسائلی را که دستور داده بودید آماده کنیم. تا چند روز دیگر آماده می شود. و ، وقتی با خشونت جواب دادم که از اول هم می دانستم که بر و بچه های تهران دل و جرأت این کارهای مردانه را ندارند! باز هم نفهمید که دادن آن ليست كذایی فرستادن حضرات بدنبال نخود سیاه بوده است. نخود سیاهی که باز هم جناب ابوشريف باید بدنبال یکی دیگرش هم می رفت، آنهم همان روز و همان ساعت !

تصاویری از گذشته و حال عباس آقا زمانی معروف به ابو شریف

برای حدود نیم ساعت ابوشريف ، گروگانها، جنازه ها و تقوی نیا در همان اتاق ماندند و من و دوریان باتفاق چایچی، احمدی و نعمانی بسراغ بیکر رفتیم و به پیشنهاد من تصمیم گرفته شد، یک مأموریت قلابی دیگر تحت نظارت چایچی به ابو شريف بدهیم.

ابو شريف مجبور بود که تا ساعت ۸ بعد از ظهر ، یعنی کمتر از مدت سه ساعت محلی را در نزدیکی یك

صفحه 158

پادگان نظامی که هم امن باشد، هم دو در ورودی داشته باشد و هم دارای پنج اتاق آماده کند. کاری که تقریبا محال بود.

ابو شريف وقتی پیشنهاد را شنید کم مانده بود، پس بیفتد. دستورات بعدی ، حتی از این هم بیرحمانه تر بود . جز با هاشمی رفسنجانی اجازه تماس با هیچکس دیگری نداشت. دقایقی بعد چایچی که بیسیمی هم با برد بیشتر در اختیارش قرار گرفت ، باتفاق أبو شريف از موزه خارج شدند و چون اندک اندک تاریکی از راه می رسید. ما نیز آماده اجرای اصلی ترین قسمت عمليات شديم.

نیمساعت بعد، بموجب گزارشهایی که سودابه می داد باز عبور و مرور اتومبیل ها در خیابان های ثبت و قوام السلطنه قطع شد و ما توانستیم با سرعت هرچه بیشتر ابتدا جنازه مقتولین و سپس نه گروگان خود را به یکی از کامیونها منتقل کنیم. یکی از امریکایی ها با عجله لباس یک درجه دار ارتش ایران را پوشید و پشت فرمان قرار گرفت. احمدی کنار دست او نشست و بقیه، یعنی گروگانها، دوریان ، سودابه، نعمانی و من در عقب کامیون قرار گرفتیم. تقوى نیا هم هدایت مرسدس بنز مرا عهده دار شد تا بطور کلی جدا از مسیر ما حرکت کند و ضمن حفظ ارتباط با بیسیم، در زمانی که ما به نقطه مورد نظر می رسیدیم، به گروه بپیوندد.

ساعت شش و نیم بعد از ظهر، وارد یک گاراژ قدیمی در سه راه امین حضور شدیم و بنا بدستور دوریان بی آن که پیاده شویم، در انتظار نشستیم. این توقف بیش از نیمساعت بطول نینجامید و ساعت هفت و چند دقیقه باز بسوی نقل نامعلوم دیگری حرکت کردیم. نزدیکی های ساعت ۸ بعد از ظهر، چایچی با بیسیم تماس گرفت که ابوشریف هنوز نتوانسته است کاری صورت دهد و چند محلی را هم که در نظر گرفته و رفتیم، بهیچوجه مناسب کار ما نیست!. من که می دانستم صدایم را ابوشریف نیز می شنود، با عصبانیت جواب دادم. از این بیعرضه ها کاری

صفحه 159

ساخته نیست، اما یک ساعت دیگر هم بشما وقت می دهم که کارتان را انجام دهید وگرنه قسمت دوم طرح را اجرا کن ! و در این یک ساعت هر ۱۵ دقیقه یکبار مرا در جریان بگذار ! و بعد ارتباط را قطع کردم. همه ما از جمله چایچی بخوبی می دانستیم که این بازی فقط بمنظور تحقیر کردن أبوشریف و دار و دسته اش صورت می گیرد وگرنه ، نه امکان تهیه چنین محلی در آن فرصت کم مقدور بود و نه چنانچه پیدا می شد، قابل اعتماد بود. این نوع بچه بازیها، فقط به درد دوره دیده های اردوگاههای فلسطینی می خورد وگرنه در یک طرح چریکی ، تهیه چنین پناهگاهی از اجرای خود طرح هم مشکلتر است. چرا که مثلا طول مدتی که برنامه ای ضربتی مثل موزه پیاده می شود. نیمساعت، یکساعت و یا حداکثر هفت هشت ساعت است. اما وقتی به خانه امن می روی ، موضوع روزها و هفته ها پیش می آید که بهرحال باید فکر مسائل حفاظتی و امنیتیش را کرد؛

اما خوب هدف ما تحقير اینها بود و چون شعور و تجربه کافی هم نداشتند، موفق بودیم، همراهی چایچی هم اطلاعات ما را درباره نوع کار آنها و تماسهایی که داشتند بیشتر می کرد.

بگذریم و به خط اصلی خاطرات برگردیم.

پیش از آن که مقررات حکومت نظامی بمرحله اجرا در آید، در خیابانهای خالی از جمعیت تهران پارس ، وارد يك خانه مجلل شدیم: بی هیچ اشکالی جنازه ها را به زیرزمین خانه منتقل کردیم و گروگانها را در اتاق دیگری مستقر ساختیم. بقول احمدی کار تخصصی ما از آن لحظه آغاز می شد. به هریک از گروگانها کمی آب دادیم، بنوبت آنها را به دستشویی فرستادیم، بعد شام مختصری شامل بیسکویت ، نان و پنیر و چای شیرین جلوشان گذاشتیم و پس از این که مجددا دهان و دست و پایشان را بستیم، آنها را زیر نظر يك آمریکایی و تقوی نیا که تازه از راه رسیده بودند، قرار دادیم و بقیه برای یک تصمیم گیری در مورد سرنوشت آنها

صفحه 160

و ادامه کارهای مربوط به عملیات موزه به اتاق دیگری رفتیم .

دوریان که اصلن قرار نبود در عملیات موزه نقشی داشته باشد، بدنبال حادثه صبح حالا عملا وارد کار شده بود و مثل یک فرمانده واقعی عمل می کرد. کاری که سخت به آن محتاج بودیم،

ساعت 11 شب ، با آن که حکومت نظامی بود. قطب زاده، سید احمد خمینی و یک نفر دیگر به خانه مجلل تهران پارس آمدند و بی درنگ بحث درباره عملیات موزه شروع شد .

سرهنگ ویلیام بیکر، خانم دوریان مک گری، سید احمد خمینی، صادق قطب زاده، سودابه و من باضافه آن کس دیگری که با سید احمد خمینی آمده بود در جلسه شرکت داشتیم، تا سرهنگ بیکر خواست صحبت را شروع کند، من خطاب به قطب زاده گفتم؛ شاید همه شما این آقا را بشناسید، اما من یاد گرفته ام تا کسی را نشناسم با او وارد کار نشوم. و سوال اینست که این آقا کیست؟ و به چه جهت باید در جلسه ای به این مهمی باشد؟

برقی که از چشمان دوریان و قطب زاده زد، گویای آن بود که توپ را بموقع در کرده ام. سودابه داشت برای بیکر ترجمه می کرد و سید احمد جواب مرا می داد

– ایشان جناب سرهنگ توکلی هستند و مورد وثوق و اعتماد همه ما!

فیلم سرهنگ توکلی در حمله اول به سفارت آمریکا در تهران روز 25 بهمن 57

در حالی که به حالت قهر یا تهدید از پشت میز ناهار خوری بلند می شدم. گفتم: من به ایشان را می شناسم. نه او را دیده ام و نه حاضرم یك كلمه راجع به کارها در حضور ایشان صحبت بشود.

قیافه سرهنگ توکلی با رنگ و روی پریده و دست لرزان تماشایی بود، حتی لبخندهای مصنوعیش نمی توانست جلو این لرزه ها را بگیرد.

به محض آن که خواستم از اتاق بیرون بروم، سرهنگ بیکر که از جا بلند شده بود و بطرف من می آمد، شروع به

 

آگهی‌ها

1 Comment

  1. فقط باید گفت خاک بر سر ما ملت ایران که اینقدر خرفت و بی خاصیت و بی غیرت هستیم که یک مشت آخوند کثافت و حرامزاده و دزد و ریاکار و دروغگو و ولدوزنا ما را به بردگی گرفتند و تمام ثروت و دارایی این مردم ستمدیده و زندانی ایران را به غارت می برند

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.