در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 131- 140

photo_2017-09-21_13-39-24-1

صفحه 131

photo_2018-02-17_12-30-13
تصویر سودابه در فرودگاه شاردوگول پاریس قبل از پرواز خمینی به تهران

نکرد و حالا تنهاست . فقط ترا دارد. ترتیب خیلی کارها داده شده است . یادت باشد که رمز موفقیت تو در خوب انجام دادن عملیات موزه ایران باستان و موزه کاخ گلستان است . گفتم : ببین خانم دوریان ،حالا که شما مرا خوب می شناسید، می دانید که من نوکر و فرمان بر خوبی هستم، اگر بمن بگویید این را بزن، آن را بگیر، این کار را بکن ، آن کار را نکن ، خوب و خیلی خوب انجام می دهم اما این که خودم بنشینم و طرح و نقشه بریزم از من ساخته نیست. مثلا در مورد همین کار موزه ها، من در همه عمر حتی یک بار به موزه نرفته ام. چطور می توانم بروم از آنجا دزدی کنم ؟ دوریان در حالی که باز غش غش خنده را سر داده بود، گفت : باز که دیوانه بازی در می آوری مثل این که گوشت به حرف من نیست. من که گفتم ترتیب همه کارها را من و دوستانم می دهیم و بعد همه را به حساب تو می گذاریم . همین ، در همین موقع زنگ در منزل بصدا در آمد و دوریان برای باز کردن در از اتاق بیرون رفت . دقیقه ای بعد در برابر چشمان ناباور من پنج مرد امریکایی گردن کلفت که دو نفر زن هم همراهشان بود وارد شدند . دوریان ، مرا به آنها معرفی کرد و بعد همانجا، در اتاق ناهار خوری، همگی دور میز نشستیم. یکی از زنها که ایرانی و اسمش سودابه بود، کنار دست من نشست و پس از کمی حر فهای متفرقه، گفتگو بزبان انگلیسی میانشان آغاز شد و هر جا که لازم بود. آن خانم ایرانی و یا دوریان ، توضیحاتی هم به من می دادند. نزدیک به نیمساعت بعد از شروع گفتگو تازه فهمیدم که کار سرقت اشیای تاریخی را این گروه امریکایی انجام می دهند و نه من و ابو شریف ، یا دار و دسته آخوندها!. جلسه تا ساعت 6 بعد از ظهر طول کشید و قرار شد ،

 

صفحه 132

فردا صبح ساعت ۱۰ باز در همانجا دور هم جمع شویم . آنها رفتند و من و دوریان باز تنها ماندیم و دوریان در حالی که از جلد همیشگیش در می آمد تا دوباره اسلامی بشود، بمن گفت : درباره این برنامه ملاقاتها و صحبت ها بجز من و او فقط یک نفر دیگر می تواند در جریان قرار بگیرد و او هم صادق قطب زاده است . او بخصوص روی دکتر ابراهیم یزدی اصرار داشت که بهیچوجه ، حتی یک کلمه نباید بداند . بعد از این هشدار، دوریان بجایی تلفن کرد و وقتی گوشی را گذاشت ، گفت : صادق تا چند دقیقه دیگر می رسد. گفتم: خانم دوریان ، می توانم فتط یک سوال بکنم ؟ گفت : بگو! گفتم: آیا، خمینی می داند که ما این شانزده میلیون دلار پول را می خواهیم از این طریق بدست بیاوریم ؟

دوریان ، باز آن غش غش خنده ها را سرداد و گفت ؛ اگر به کسی نگویی، اصلاً فکر اولیه این طرح از کله خود امام بیرون آمد. البته نه اینجوری! این امام از آن امامهایی که داشته ای نیست ! امام واقعی است ! و بعد باز غش غش خندهایش را سرداد . دنیایی که دو سال از ورود من به آن می گذشت ، دنیای شگفتی ها و عجایب و غافلگیری ها بود، اما این که خمینی آدمی هم با داشتن لقب آیت الله و یا آن سر و صداها ، طرح اولیه چنین سرقتی را داده باشد، آنروزها برایم باور نکردنی بود، حتی اگر دوریان می گفت . بنا براین حرفهایش را جدی نگرفتم و بعد هم قطب زاده آمد و دیگر مجال صحبت بیشتری پیش نیامد. این بار من پشت فرمان اتومبیل نشستم و قطب زاده کنار دست نشست و دوریان در حالی که بشدت سر و رویش را با چادر نماز مشکیش پوشانده بود، روی صندلی عقب جا خوش کرد . مقصد را قطب زاده مدرسه رفاه و بعد میدان بهارستان اعلام کرد ، اما همین که به میدان بهارستان رسیدیم، گفت که از خیابان شاه آباد، وارد کوچه ظهیرالاسلام بشوم و در وسطهای این خیابان دستور توقف

صفحه 133

داد. به محض آن که قطب زاده پیاده شد ، یک اتومبیل بی ام و سبز رنگ ، درست پشت اتومبیل ما توقف کرد . دوریان نیز بلافاصله پیاده شد. در جلو را باز کرد و کنار دست من نشست. می خواستم اتومبیل را که دوبله هم نگاه داشته بودم، خاموش کنم که دوریان گفت ، نه تنها خاموش نکن، بلکه به محض آن که امام، صادق و دکتر یزدی سوار شدند ، بسرعت حرکت کن ، ولی بطوری که بی ام و بتواند دنبال ما بیاید ، مقصد هم همان خانه کوچه ایران در زعفرانیه است . این توقف توام با اضطراب و دلهره ، چیزی نزدیک به 20 دقیقه طول کشید تا بالاخره اول دکتر یزدی و بعد خمینی و قطب زاده ، در سیاهی شب وارد اتومبیل شدند و حتی هنوز قطب زاده در را نبسته بود که با اشاره آرنج دوریان ، اتومبیل را بحرکت در آوردم و راه زعفرانیه را در پیش گرفتم. در تمام طول راه صحبت میان خمینی و دوریان جریان داشت و دوریان در مورد دولت بختیار و تماسهایی که با او دارد و همچنین خبرهایی که از اقامت و بیماری شاه در خارج داشت، اطلاعاتی به خمینی می داد. ساعت حدود هشت و نیم بعد از ظهر بود که از زعفرانیه وارد کوچه ایران شدیم و بهمان منزل رفتیم . هیچکس جز برادر صادق قطب زاده آنجا نبود، اما دقایتی بعد وقتی خمینی بالای اتاق روی یک مخده نشسته بود ، مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی، دریا دار مدنی و سید احمد خمینی هم وارد شدند و دور تا دور خمینی روی زمین حلقه زدند . میهمانان بعدی درست پنج دقیته به آغاز حکومت نظامی مانده ، یعنی نه و پنجاه و پنج دقیقه شب وارد شدند : ویلیام سالیوان سفیر امریکا و دو نفر همراه که یکی از آنها ایرانی بود. با ورود اینها بقیه کمی دست و پایشان را جمع کردند تا تازه واردین هم جایی برای نشستن روی زمین

صفحه 134

داشته باشند . من برای آنها چای بردم و قطب زاده اشاره کرد که باتفاق برادرش بیرون برویم. وقتی بیرون آمدیم، قطب زاده گفت تا صدا نزده است وارد اتاق نشویم و از آن لحظه دیگر هیچکس اجازه ورود به آن خانه را نخواهد داشت .

gh_Copy

من و برادر قطب زاده ، در حال منزل نشسته بودیم که ناگهان زنگ در خانه بصدا در آمد. هر دو مات و متعجب و متحیر بودیم و نمی دانستیم چه باید بکنیم . برادر قطب زاده می گفت ، ظرفیت تکمیل است و این هر کسی هست قصد مزاحمت دارد و من بیم از آن داشتم که ماموران فرمانداری نظامی باشند و طرف هم ول کن معامله نبود و همچنان زنگ خوشخراش ساختمان را بصدا در می آورد. دو سه دقیقه بعد، قطب زاده از اتاق بیرون آمد و گفت : چه خبر است ؟ برادرش گفت : زنگ می زنند و ما بلا تکلیفیم، باز کنیم ، نکنیم؟ قطب زاده در حالی که عصبی بنظر می رسید، گفت : محلش نگذارید، بگذارید اینقدر زنگ بزند که جان از ما تحتش در آید.  پرسیدم: مگر می دانید چه کسی زنگ می زند؟ گفت : بله آیت الله بهشتی است.

کم مانده بود از تعجب نفسم در سینه بند آید ! اگر هیچکس نمی دانست من بعد از میهمانی باغ حاج تراب می دانستم که چگونه سرنخ همه کارها در ایران بدست بهشتی بوده است . او بود که فرمان قتل آیت الله شمس آبادی را داد. او بود که مخالفان مذهبی را سازمان داد . او بود که مرا به سوریه و لیبی فرستاد . او بود که انقلاب را از اصفهان شروع کرد و به تهران رسانید . و در حقیقت او بود که هم اینها را تا آنجا آورده بود، حالا چطور می شد باور کرد که در حضور سفیر امریکا، جای همه باشد و جای او نباشد ؟!

صفحه 135

photo_2018-02-17_12-43-19_Copy

جلسه آن شب میان خمینی و ویلیام سالیوان و همراهان هر دو نفر، تا ساعت شش صبح فردا، بی آن که کسی داخل یا خارج آن اتاق شود ، ادامه پیدا کرد و در این ساعت بود که در تاریکی صبحگاهان زمستانی ابتدا سفیر امریکا و دو نفر همراهانش ، بعد بازرگان و دوستانش و سر انجام، تیم خمینی که مابودیم از هم جدا شدیم و هرگروه بسویی رفت . تنها تغییری که داده شد ، پیوستن سید احمد خمینی به گروه ما و اضانه شدن دکتر یزدی به گروه بازرگان بود. خمینی و سید احمد را این بار به مدرسه علوی رساندیم . قطب زاده گفت که چند دقیته ای منتظر او باشیم و وقتی بازگشت ، در مقابل دوریان یکصد هزار تومان پول نقد بمن داد و گفت ، فعلا این را داشته باش تا بعد ! و بلافاصله اضافه کرد؛ اولاً ماشین پیش تو خواهد ماند، اما کلیدش را به احدالناسی نخواهی داد و چون بزودی عملیات موزه را شروع خواهید کرد، اجباراً چند روزی همدیگر را نخواهیم دید ، جا و مکانت پیش دوریان خواهد بود و تنها اوست که بتو خواهد گفت چه باید بکنی و دیگر هیچکس !

صفحه 136

اگر با یکدیگر کاری داشته باشیم ، فرقی نمی کند چه تو و چه من ، ترتیب ارتباط را دوریان خواهد داد. همدیگر را بوسیدیم و من و دوریان مک گری که ساعت به ساعت اهمیتش برایم بیشتر می شد . بسوی خانه او براه افتادیم. دوریان باز از جلد اسلامیش بیرون آمد و به محض آن که وارد خانه شدیم، در چشم بهمزدنی، باز لخت مادرزاد شد و در حالی که بطرف حمام می رفت ، گفت ؛ صبحانه امروز را تو آماده خواهی کرد، جناب فرمانده عملیات موزه ! سپاهیانت ساعت 10 اینجا خواهند بود . پس از صرف صبحانه و درست هنگامی که مشغول جمع کردن بساط صبحانه بودیم، میهمانان دیروزی وارد شدند و پس از یکی دو دقیقه کار شروع شد ، به یک چشم بهم زدن ، میز ناهار خوری و دیوارهای اتاق از نقشه های مختلف پر شد، وصحبتهایی که بنظر میآمد هیچگاه تمام نخواهد شد ،میان آنها آغاز گردید. وضع من بدلیل ندانستن زبان براستی بد و خیلی بد بود. دوریان و سودابه ، اگر کاری مربوط به من می شد، که همین جا بگویم خیلی هم کم بود، آن قسمت را برایم ترجمه می کردند و من دهها بار باید آنچه را که شنیده بودم تکرار می کردم تا رهبر عملیات که یک سرهنگ امریکایی بنام ویلیام بیکر بود، اطمینان پیدا کند که متوجه ماموریتم شده ام. بموجب دستور بیکر در تمام مدت عملیات، سودابه در کنار من بود تا از طریق ارتباط بی سیم، اگر دستورات تازه ای می رسید، آگاه بشوم. ساعت 4 بعد از ظهر جلسه 6 ساعته خانه دوریان مک گری خاتمه یافت . یک اسلحه جیبی به سودابه داده شد و یک کلت امریکایی و یک قبضه مسلسل یوزی اسرائیلی در اختیار من قرار گرفت . آن شب، تمام روز فردا و فردا شب استراحت می کردیم و پس فردا از ساعت 6 بامداد در منزل دوریان جمع می شدیم تا عملیات موزه ایران باستان آغازشود .

صفحه 137

در آخرین لحظات ، سرهنگ ویلیام بیکر صورتی در اختیار من گذاشت که ۲۷ مسلسل و ۱۱ کلت ، ۲۰ نارنجک ، سیصد هزار تومان پول نقد ، ۱۱ دست لباس افسری به اندازه هایی که کنارش نوشته شده بود ، مقداری طناب نایلونی ، یک مته حفاری و مقداری اسباب و لوازم دیگر در آن قید شده بود .

85
ابو شریف در کنار انیس نقاش که در ترور نافرجام به دکتر بختیار در فرانسه دستگیر شد

 

بیکر گفت : این فهرست را باید به هاشمی رفسنجانی و ابوشریف بدهی و بدون هیچگونه توضیح اضافی از آنها بخواهی که حد اکثر طی پانزده روز آینده ، آنها را به هر ترتیب که شده تهیه کنند و در اختیار تو بگذارند.این آن قسمت از برنامه بود که رهبری من را در عملیات موزه به طرفهای ایرانی نشان می داد.هنوز پای میهمانان از خانه بیرون نگذاشته شده بود که دوریان گفت : من دیگر طاقت ندارم. تو اگر می خواهی حمام بگیری ، بگیر، من رفتم بخوابم. فردا هم کاری نداریم و بنا براین زود بیدار نشو

من هم آنچنان خسته بودم که جز کپی کردن از کار دوریان قادر بهیچ کار دیگری نبودم و باین ترتیب خیلی زود بخواب رفتم.وقتی بیدار شدم، ساعت ۱۱ شب بود۰ دوریان در حالی که فقط رب دشامش را به تن داشت ، کنار تخت من نشسته بود و به آرامی مشغول خوردن ویسکی بود، سراسیمه از جا پریدم و سعی کردم خود را بپوشانم . دوریان باز غش غش خنده های معروفش را سر داد و گفت : جعفر! تو، آدم شدنی نیستی ! مگر دختر چهارده ساله ای که از خودت و بدنت خجالت می کشی؟ من که یک زن هستم راحت تر از تو هستم، ببینم مگر این یکی دو روز که تو مرا لخت دیدی اتفاتی افتاد؟ با عجله گفتم : نه ! معلوم است که نه ! اما یه چیزهایی هم مثل همین لباس پوشیدن یا نپوشیدن ، عادت است . شما عادت دارید لخت و برهنه راه بروید، ما عادت داریم خودمان را بپوشانیم. دوریان باز خندید و گفت :

صفحه 138

پس ، جناب فرمانده زودتر بپوشید که ناموستان و عادتتان در خطر نیفتد! آن هم این نصفه شبی ! ساعتی بعد، باتفاق شام بسیار خوشمزه ای را که دوران آماده کرده بود با مقداری شراب فرانسوی خوردیم و پس از مدتی گفتگو درباره آینده کارهایمان و راهنمایی های بسیار خوبی که دوریان بمن می داد ، مست و نیمه مدهوش در همان سالن روی مبلهای نرم و گرانقیمت، بخواب رفتیم.

با صدای زنگ در خانه، ابتدا من وبعد دوریان از خواب پریدیم، شاید دوساعتی از خوابمان گذشته بود، دوریان پس از لحظه ای تأمل بمن گفت: تو برو در را باز کن ! و خودش مشغول جمع کردن لیوان ها و بطری های خالی شراب شد. وقتی وارد حیاط خانه شدم هوا می رفت تا روشن شود و وقتی در را باز کردم با تعجب زیاد آیت الله بهشتی و دکتر مفتح را دیدم. هنوز سلام عليكمان تمام نشده بود که آقایان وارد حیاط شدند و بطرف ساختمان براہ افتادند. معلوم بود که خانه را خوب می شناسند، لحظه ای بعد، همگی در سالن منزل بودیم.دوریان همچنان همان رب دشامبر نازك و بدن نما را بتن داشت و همه اعضای بدنش از زیر آن بخوبی پیدا بود. دوریان هر دو را بوسید و دقایتی چند در حالی که دستهایش در گردن آیت الله بهشتي حلته شده بود، با او مذاکره می کرد. هنگامی که من سینی چای و قهوه را به سالن آوردم، بهشتی با عصبانیت و صدای بلند می گفت : این پیرمرد خرفت، دارد مرا هم بازی می دهد! گرد عبایش را نتکانده و می خواهد سر مرا شيره بمالد. امروز قرار شده  ساعت 4 دوتایی جلسه داشته باشیم، آمدم با تو هم صلاح و مشورت کنم. این جوری نمی شود کاری کرد. این سه تا از آب گذشته ژیگولو که معلوم نیست سر صاحب مانده شان در کدام آخوریست، دور پیرمرد را گرفته اند و راستی راستی طرف باورش شده که امام است و

صفحه 139

کفش جلوی پاهاش جفت می شود! پریشب با سفیر آمریکا جلسه می کنند. گزارشش به من رسید، من هم رفتم تا از ته و توى قضيه سر در بیاورم. مطمئن بودم هستند، اما در را روی من باز نکردند. بیست دقیقه زنگ زدم.دوریان میان حرفهای بهشتی پرید و خیلی رک و راست گفت :

من هم در آن جلسه بودم. اتفاقی هم نبود و با برنامه قبلی بود و هیچ لزومی نداشت که شما هم بیایید، چند دفعه ما باید از این قبیل حرفها داشته باشیم و هر بار من توضیح بدهم و باز یک هفته بعد همان موضوع ها مطرح بشود؟ اینجا هم دارد می شود مثل عراق و پاریس ! در جلسه پریشب هم موضوع هایی بود که قسمتی از آنها را هم خود شما  خواسته بودید و باید سفير و امام حل و فصل می کردند که کردند و چه بهتر هم که تو نبودی وگرنه پیرمرد شاید زیر بار نمی رفت! اما همان حرفها را وقتی که سفير زد. همه قبول کردند

حرفهای دوريان مثل آبی بود که روی آتش می ریختند. او می گفت و بهشتی و مفتح سراپای گوش بودند. آخر سر، بهشتی گفت ؛ پس این طور ؟!. دوریان بلافاصله جواب داد: خوب! حالا اگر قضیه به میل شما، مقصودم هم تو وهم مفتح است ، نبود، چکار می خواستید بکنید؟بهشتی، در حالی که می خندید گفت و بالاخره اینجا ما هم یک کار هایی شدنی است که تصادفی هم بنظر بیاید و مقصر هم شاه و ساواك باشد و بین دوریان، خود خمینی مسئله ای نیست. من از این سه تا سوغاتی فرنگ دلخورم. بدجوری دارند. مسیر همه چیز را عوض می کنند؛

دوریان، خیلی خونسرد و آرام گفت : صد دفعه گفتم که همه چیزها را آنقدر جدی نگیر! باز هم تکرار کنم ؟همه با هم خندیدیم و بهشتی که دیگر از آثار آن خشم و غضب اولیه در أو نشانی نبود. گفت: راستی دوریان، قرار بود، امروز امانتی ها حاضر

صفحه 140

باشد، حاضر خواهد شد؟

دوريان گفت: بله! فکر می کنم تا ظهر برسد. می مانید یا می روید؟

بهشتی گفت ؛ هستیم تا امانتی ها برسد، با این وضعی که پیش می رود، هیچ معلوم نیست آخر و عاقبت کار چه می شود. اگر نظامی ها دست به یک کودتا بزنند، تکلیف همه مان ساخته است …

و، تا ساعت ده و نیم صبح که یک موتور سیکلت سوار آمد و ۱۱۷ جلد پاسپورت امریکایی به دوریان تحویل داد ، صحبت های سیاسی میان این سه نفر ادامه داشت.دوریان که پاسپورتها را از موتورسیکلت سوار پیر گرفته بود، وارد سالن شد و بعد از آن که یکایک پاسپورتها را با یک فهرست مقابله کرد. همه را به بهشتی داد و گفت ؛ این هم امانتی ها، هم به دار ودسته بازرگان و جبهه ملی و هم به ملاها بگو، حتی اگر یکی از اینها بدست مأموران شاه بیفتد، فاتحه همه کارها خوانده می شود.

وقتی بهشتی و دکتر مفتح رفتند، دوریان تلفنی با هاشمی رفسنجانی و ابو شريف تماس گرفت و گفت که آقای شفیع زاده ،يعنى من  علاقه مند است امشب ساعت ۷ بعد از ظهر آنها را ببینم. محل ملاقات خانه دوریان بود.

باز من و دوریان تنها شده بودیم. از او پرسیدم، این پاسپورتها برای چه بود و اگر ہدرد می خورد، چرا من نباید یکی داشته باشم؟ دوريان گفت: حالا نوبت تو شده که عادتهای مرا بشکنی و میدانی که من عادت ندارم به کسی جواب بدهم اما از شوخی گذشته چون در می خواهد روز بروز اطلاعات تو بیشتر بشود، جوابت را می دهم. این دار و دسته خمینی و بازرگان و جبهه ملی باور نمی کنند که رجال آینده ایران هستند و چون ترس از یک کودتا پدرشان را در آورده، فکر می کنند اگر یك پاسپورت امریکایی داشته باشند، پس از فرار از ایران در امن و امان خواهند بود.

گفتم: ولی اینها که امریکایی نیستند. از دور هم جار

آگهی‌ها

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.