در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 121- 130

photo

در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 121- 130

صفحه 121

که شهردار شد -  مهندس محمد توسلی در کنار بازرگان
 چریکی که شهردار شد –  مهندس محمد توسلی در کنار بازرگان

بچه قصاب قهدریجانی ، فرمانده چریکهای محافظ خمینی ، باید روی صندلی عقب لم بدهند و یک دکتر انقلابی زاده و استاد دانشگاه باید راننده اش بشود و خیال کند دارد به انقلاب خدمت می کند ، این بود معنی با مشت بسته بازی کردن که قطب زاده توصیه اش را می کرد. ساعتی بعد، در زعفرانیه وارد یک خانه بسیار مجلل در کوچه ایران شدیم . برادر قطب زاده ، مهندس توسلی که بعد شهردار تهران شد . زمانی که اسم ابوشریف را برای خودش انتخاب کرده بود، محمدرضا مهدوی کنی و برادرش ، هاشمی رفسنجانی ، مهندس چمران و یک خانم چادر بسر و سر و صورت پوشیده آنجا بودند. به محض آن که زن چادر نمازی با لهجه شیرینش و به آرامی بمن گفت : جعفر ! یاد خیابان فوش بخیر، دوریان مک گری را شناختم و از بودنش در آنجا خوشحال هم شدم. آن شب ، دوریان متکلم وحده بود و بجز هنگامی که می پرسید یا از او سوالی می کردند ، تمام مدت مشغول مشغول حرف زدن بود. تشکیل کمیته ها، برنامه ریزی احتمالی برای مسموم کردن آب تهران و ایجاد جو وحشت در جامعه مهمترین مسائلی بود که آن شب توسط دوریان مطرح شد و انجام هر یک از آنها بعهده کسانی گذاشته شد. تشکیل کمیته ها به عهده مهدوی کنی و برادرش گذاشته شد، مهندس توسلی با کمک داماد بازرگان که شخصی بنام مهندسی حجازی بود و البته در جلسه حضور نداشت ، باید طرح مسموم کردن منابع آب تهران را بریزند که اگر لازم شد، عمل شود و ایجاد جو وحشت هم تا هجوم به خانه افراد و تجاوز به زندگی آنها ، در پوشش سربازان و افسران ارتش، جزو کارهای زمانی یعنی همان ابو شریف ، قرار گرفت .

ساعت دو بعد از نصفه شب، قطب زاده رشته سخن را بدست گرفت و گفت : ما سر و صدای بسیار راه انداخته ایم که مخارج انقلاب را بازاریان تهران داده اند، اما حقیقت اینست که ما 16 میلیون دلار از یک کشور دوست خارجی

عباس آقا زمانی معروف به ابو شریف در کنار خمینی ، مهدوی کنی ، چمران و بنی صدر 

صفحه 122

قرض کرده ایم و مجبوریم خیلی زود به آنها بر گردانیم و گرنه توقعاتی مثل در آمد نفت به میان می آید، امروز که خدمت امام مشرف بودم، فرمودند که آقای مهدوی کنی یا هاشمی رفسنجانی و یا سایر آقایان، هر چه زودتر و بهر ترتیبی که مصلاح است ۰ این رقم را جمع آوری کنند که زیر بار نفوذ خارجی نباشیم . بنا براین وظیفه همه ما است که خیلی زود مثلاً ظرف یک هفته این رقم را از هر طریقی که صلاح می دانند ، جمع و جور کنند ! هاشمی رفسنجانی گفت ” اتفاقا امام بخود من هم فرمودند ولی ما نمی دانیم اینهمه پول را از چه طریقی می شود بدست آورد؟ قطب زاده گفت ، فکر می کنم آقای ابوشریف بتواند کاری بکند ! البته درست است که 16 میلیون دلار پول کمی نیست ، اما با استفاده از شلوغی اوضاع شاید بشود با رفتن به موزه ها و بیرون آوردن بعضی از چیزها، مشکل را حل کرد !. ابو شریف گفت ، مسئله بیرون آوردن آثار تاریخی از موزه ها این قدر هم که آقای قطب زاده فکر می کنند، آسان نیست . از موزه ها مراقبت می شود، حسابی هم مراقبت می شود و بخصوص در این چند ماه اخیر این مراقبت ها بحدی افزایش یافته که یک کفتر چاهی هم نمی تواند به آنجا نزدیک شود. هاشمی رفسنجانی و برادران مهدوی کنی نیز هر یک به سهم خود در تایید سخنان ابو شریف حرفهایی زدند و جملگی اعتقاد داشتند که این کار قابل پیاده شدن نیست و باید برای تامین آن 16 میلیون دلار فکر دیگری کرد. دوریان مک گری، در آرامش و سکوت کامل ، گذاشت همه حرفهایشان را زدند و آن وقت یکی از آن تک خالهای عجیب و غریبش را رو کرد. از آن تک خالهایی که آدم ،هم لذت می برد و هم عصبانی می شود که چرا به ذهن خودش نرسیده است . وقتی که حرف همه تمام شد . دوریان

صفحه 123

با صدای بلند گفت : تا آنجا که من شاهد بودم، آقای قطب زاده همین الان موضوع سرقت از موزه ها را مطرح کردند، در حالی که اطلاعات دقیق شما در مورد حفاظت از موزه ها ، یک اطلاعات قبلا مطالعه شده است ، من می خواهم و اصرار دارم بدانم که آقایان اینهمه اطلاعات را از کجا بدست آورده اند ؟و برای چه بدست آورده اند؟. با شنیدن این سخنان ، رنگ از روی ابوشریف، هاشمی رفسنجانی و محمد رضا مهدوی کنی پرید و هر سه سعی کردند بنحوی دسته گلی را که به آب داده بودند، پرده پوشانی کنند. اما دوریان مک گری هم دست بردار نبود و با سوالاتی که مطرح می کرد، بیش از پیش مشت آقایان را باز می کرد. آخرهم دوریان با عصبانیت تهدید کرد که اگر بلافاصله جواب قانع کننده ای نشنود، قضیه را با خمینی در میان خواهد گذاشت و این به قیمت حذف آقایان از همه برنامه ها خواهد بود!. تهدید دوریان کار خودش را کرد و ابو شریف گفت : واقعیت اینست که پس از ماجرای میدان ژاله ، ما نه بخاطر فروش اسباب و اثاثیه موزه بلکه برای آن که ضربه دیگری به رژیم بزنیم برنامه ای ریختیم که طی یک کار چریکی مقداری از اسباب موزه ها را جابجا کنیم و شاه و دستگاهش را به دزدی آثار تاریخی متهم سازیم. خیلی هم زحمت کشیدیم ولى نشد. دوریان که دست بردار نبود، گفت ؛

photo_2018-02-18_20-33-13

شما بگویید که اولین بار چه کسی این فکر را مطرح کرد و چه کسانی و از چه زمانی وارد کار شدند و تا کجا پیش رفتید . این بار نوبت جواب دادن هاشمی رفسنجانی بود. رفسنجانی گفت : فکر اولیه از یکی از استادان دانشگاه بنام قائم مقامی بود و چون به نقشه موزه ها هم احتیاج داشتیم توانستیم از طریق ناصر پاکدامن که او هم استاد دانشگاه است و همسرش هما ناطق که دختر مهندس ناصح ناطق است به این نقشه ها دست پیدا کنیم . دو ماه برنامه ریزی کردیم، اما در مرحله اجرا،

سمت راست هما ناطق و نفر سمت چپ همرسش ناصر پاکدامن

صفحه 124

چهار نفر از بچه ها دستگیر شدند که هنوز هم در زندان هستند و ما مجبور شدیم برنامه را متوقف کنیم . دوریان مک گری که به حدس من ، همه این چیزها را می دانست و فقط می خواست اعتراف بگیرد و بنحوی قطب زاده را بر سر آنها سوار کند، در حالی که باز بر حسب تجربیات من می توانست جلوتر هم برود، صحنه را برگرداند ، گفت : این کارهای شما قابل تحسین هم بود، است اما معلوم است که نپخته و نسنجیده کار کرده اید بهر حال گذشته که گذشته است ولی یادتان باشد که آن موقع یک ساواکی پرقدرت سر کار بود که آنرا براحتی از کار انداختیم و اوضاع هم حالا جور دیگری است و گمان نمی کنم از مأموران دولت کسی حال و حوصله در افتادن با اینگونه موضوعات را داشته باشد. بنظر من طرح آقای قطب زاده باید عملی شود و بخصوص که یکی از بهترین فرمانده های ورزیده چریکی حالا افتخار داده اند و با ما همکاری می کنند ، بنا براین همانطوری که بعرض امام هم رسیده ، آقای شفیع زاده رهبری عملیات را خواهد داشت و مطمئنم که موفق هم خواهد شد و شما هم باید هر چه در اختیار دارید و او می خواهد در اختیارش بگذارید ! راستش را بخواهید آنچنان تعجب کرده بودم که هیچ کاری و هيچ عکس العملی از دستم ساخته نبود ، جز سکوت ! قطب زاده، حتی نگفته بود کجا می رویم و موضوع چیست و من که بنا به میل خودم و بدون برنامه قبلی از اصفهان کوبیده بودم و آمده بودم حالا می شدم فرمانده عمليات حمله به ،موزه ها و دستبرد زدن به آنجا !، اما کمی که بخودم آمدم ، با آن هوش و ذکاوتی که در دوریان مك گری سراغ داشتم فکر کردم، بی گدار به آب نزده است و حتما پشت این جلسه و سخنان او طرح و نقشه اساسی دیگری وجود دارد. سکوت و بی تفاوتی من که به قول دوریان به قدرت من در نزد آقایان تعبیر شده بود، سر انجام با این وعده که بزودی درباره جزئیات کار با آنها صحبت خواهم کرد

صفحه 125

شکسته شد و چون ساعت به چهار بامداد رسیده بود و حکومت نظامی هم برقرار بود ، قرار شد، همه بجز من ، دوریان و قطب زاده در آنجا بمانند تا صبح شود. وقتی از خانه بیرون می آمدیم، گفتم : با حکومت نظامی چه کنیم؟ دوریان از زیر چادر دستم را کشید و گفت : فکرش را نکن ! حکومت نظامی با من ! .

صفحه 126

حدود ساعت چهار و نیم صبح که از خانه خیابان زعفرانیه بیرون آمدیم، بنا بدستور دوریان مک گری، من پشت فرمان اتومبیل نشستم، خودش که حالا دیگر چادر بسر نداشت و موهایش را افشان کرده بود، کنار دست من نشست و قطب زاده و راننده قبلی که گفتم استاد دانشگاه بود، در صندلی عقب جای گرفتند. هنوز درست وارد جاده پهلوی نشده بودیم که مأموران فرمانداری نظامی ، فرمان ایست دادند . دوریان بلافاصله گفت : دیوانه بازی در نیار و بایست ! یک درجه دار که بلندگویی هم در دست داشت، گفت : دستهایمان را روی سرمان بگذاریم و پیاده شویم. دوریان گفت : همین طور که گفت عمل می کنیم. همه پیاده شدیم و در حالی که سربازی به زانو نشسته و لوله تفنگش بطرف ما بود، درجه دار دیگری پیش آمد و بمن گفت ، کارت شناسایی ، پیش از آن که من حرفی بزنم ، دوریان کارت عبور مجاز شبانه را به درجه دار نشان داد. کارت را گرفت ، نگاهی به کارت و دوریان انداخت و فتط پرسید، آقایان همه با شما هستند ؟ چون

صفحه 127

دوریان جواب مثبت داد، احترام نظامی گذاشت و اجازه عبور داد. سربازی که بسوی ما قراول رفته بود ، از جا برخاست و ما راهمان را ادامه دادیم . من باز در دنیایی از حیرت فرو رفته بودم که این زن ، این دوریان کیست که از پاریس تا قلب تهران ، از دادگستری فرانسه تا فرمانداری نظامی تهران ، همه جا نفوذ دارد ، به همه دستور می دهد و برای آخوندهای خمینی ، به آن سهولت خط و نشان می کشد؟ این بازرسی ها دو بار دیگر هم تکرار شد و هر بار به همان ترتیب خاتمه یافت . به راهنمایی دوریان وارد خیابان دولت در قلهک شدیم ودر کوچه ای بنام داراب مقابل يك خانه نسبتا شیک و مجلل ایستادیم. دوریان و قطب زاده چیزی نزدیک به بیست تا بیست و پنج دقیته با هم به انگلیسی صحبت کردند و بعد دوریان بمن گفت که با او پیاده شوم. قطب زاده گفت که 5-6 دقیته بیشتر تا 6 صبح نمانده و دیگر ترسی از ماموران فرمانداری نظامی نخواهد داشت و در ضمن گفت که شب دوباره او را با دوریان خواهیم دید. هنوز ما در آستانه ورود به آن خانه مجلل بودیم و دوریان داشت در را باز می کرد که اتومبیل قطب زاده از جا کنده شد و حرکت کرد ، وارد یک حیاط بزرگ که استخری هم داشت شدیم و بعد به درون ساختمان رفتیم. دوریان کیف و کفش خود را بسویی پرتاب کرد و در حالی که به مبل بزرگی اشاره می کرد که روی آن بنشینیم خودش بطرف تلفن رفت و بی اغراق بیشتر از یکساعت و نیم با چند مخاطب مختلف و همه هم با زبان انگلیسی صحبت کرد. ساعت هفت و نیم صبح گوشی تلفن را گذاشت و ضمن شوخی و خنده و یاد آوری ماجراهای پاریس و نوفل لوشاتو مرا به آشپزخانه برد و این بار در شکل یک خانم خانه دار به تدارک صبحانه پرداخت . باتفاق صبحانه مفصلی خوردیم در حالی که این زن خستگی ناپذیر و مرموز لحظه ای از شوخی و خندیدن باز نمی ماند. بعد هنگامی که مشغول جمع آوری وسائل صبحانه بود، گفت که هر دو خسته

صفحه 128

ایم و می توانیم تا دو بعد از ظهر بخوابیم . دست مرا کشید و به داخل یک حمام هل داد و گفت با حمام صبحگاهی ، نصف خستگی شما را خواهد گرفت . دوش آب گرم در آن صبح زمستانی براستی در رفع خستگی و بی خوابیم معجزه کرد. وقتی از حمام بیرون آمدم، دوریان با صدای بلند فریاد زد که به طبقه دوم بروم، از روی پله های فرش شده بالا رفتم و در داخل تنها اتاقی که درش باز بود، دوریان را دیدم که لخت مادرزاد ، از حمام بیرون آمده و دارد به تمام بدنش کرم می مالد، تصمیم گرفتم برگردم که صدا زد ، تو چرا این قدر کمرویی! هنوز نفهمیده ای که من اگر مثل شما مردها نبودم در اینهمه حادثه با شما ها کنار نمی آمدم؟ گفتم: چرا، ولی من هم شرم و حیای دهاتی خودم را دارم! دوریان خندید و گفت : پس چرا با پاتریسیا از این شرم و حیاهای دهاتی نداشتی؟ گفتم : لابد حالا باید فیلم خودم و پاتریسیا را تماشا کنم؟ در حالی که بشدت میخدندید و حوله خیسی را بطرفم پرتاب می کرد، گفت : نه ! تو براستی پسر خوبی هستی و همین طور که مشغول پوشیدن رب دشامش بود ، اضافه کرد ، پاتریسیا خودش برای من تعریف کرد که چقدر ترا دوست دارد. شاید اگر پاتریسیا این درد دلها را نمی کرد، خود من هم اگر وقت داشتم، عاشقت می شدم !!.

می دانستم که دروغ می گوید. دوریان از آن زنهایی بود که نمی توانست حرف راست بزند. شاید هم بخاطر شغلش بود . زن ماجراجویی بود که فقط از حادثه و قضا و بلا خوشش می آمد. بهر حال گفت که در اتاق پهلویی استراحت کنم و تا ساعت دو بعد از ظهر خیالم راحت باشد. بعد هم خودش تا گردن زیر لحاف رفت . من هم به اتاق پهلویی رفتم. اتاق مجلل و تمیزی بود که تمام در و دیوار آنرا عکسهای زننده سکسی پوشانده بود. نمی دانستم براستی این خانه متعلق به خود دوریان بود ، یا بطور امانت در اختیارش گذاشته بودند .

صفحه 129

photo_2017-08-01_11-01-06
دوریان مک گری به همراه خمینی ، اشراقی ، احمد خمینی

ساعت 12 از خواب بیدار شدم. دوریان باز مشغول صحبت کردن با تلفن بود. سرم کمی درد می کرد. دوریان پس از این که صحبتهای تلفنیش تمام شد، یک لیوان ویسکی برای من ریخت و خودش مشغول لباس پوشیدن شد. یک لحظه فکر کردم زن زیبایی است و خودش هم می داند که زیباست .او همیشه مرا غافلگير کرده بود . در جلسات و هنگام گفتگو با کسانی مثل سید احمد خمینی، بنی صدر ،قطب زاده ، سرهنگ تامسون امریکایی و یا مستر ساندرز انگلیسی به یک فرمانده نظامی بیشتر شباهت داشت تا به یک زن خوشگل و خوش برو رو . با خمینی که بود، زنانه، ساکت و آرام رفتار می کرد. مثل این که از مریدان خالص و مخلص اوست . در کلوب راسپوتین پاریس مثل یک زن بار رفتار می کرد . براحتی لخت مادرزاد مقابل من می ایستاد، اما وقتی چادر نماز مشکیش را بر سر می گرفت و سر و روی می پوشاند ، یک حاجیه خانم شصت هفتاد ساله را می دیدی که چقدر آداب و رسوم چادر بسر کردن را خوب بلد است . اینها را به این جهت می گویم که طی این خاطرات با او زیاد سر و کار خواهیم داشت و دوست دارم از خصوصیات او بیشتر آگاه باشید.

بهر حال آنروز هم پس از این که مثل همیشه آرایش مناسبی کرد و باتفاق ناهار مختصری خوردیم، ناگهان قیافه ای بسیار جدی گرفت و گفت : ببین جعفر نزدیک دو ماه از آشنایی من و تو می گذرد، اما من ترا خیلی زودتر از اینها می شناختم. تو مرا در پاریس شناختی اما من با طرز کار تو از دمشق آشنا بودم .تو یک چریک واقعی هستی . تو می توانی یک کارلوس باشی. اما مجبورم عیبهایت را هم بگویم و حتی بگویم برای پوشانیدن این عیبها چه باید بکنی . اینست که به تومی گویم، باید خیلی مواظب خودت باشی، تو دل و جرات داری، با هوشی، می توانی بسرعت عمل کنی، اما یک عیب بزرگ داری و آن این است که نه تحصیلات عالی

صفحه 130

photo_2017-08-04_23-05-43
جعفر شفیع زاده در کنار خمینی

بلکه حتی تحصیلات مناسبی هم نداری و این همه جا به ضرر توست . تو حتی اگر یک دیپلم داشتی، حواست را جمع کن ، نه مدرکش را ، سوادش را، بنظر من برای بسیاری از کارها مناسب تر از کسانی هستی که دور و بر این پیر مرد را گرفته اند، اما خوب ، همین است که هست ، فعلا هم کاریش نمی شود کرد . بنابراین باید این ضعف بیسوادی را با کارهای دیگر از بین ببری. مثلاً همین موضوع خارج کردن اشیای باستانی از موزه ایران باستان و موزه کاخ گلستان ، می تواند ، یکباره سرنوشت ترا عوض کند. ما تلاش می کنیم همه کارها باسم تو صورت بگیرد و تو پیش خمینی بعنوان طراح و عامل اصلی این کارها معرفی شوی. وقتی خمینی نقش ترا تایید کرد، دشمنان تو دیگر غلطی نمی توانند بکنند . حرافهایش که تمام شد، گفتم ، صحبت های شما آنقدر رک و صریح بود که راستش را بخواهید هنوز نتوانسته ام همه اش را بفهمم اما این موضوع دشمنان من ، یک کمی مرا ناراحت کرده است ۰ من هنوز کاری شروع نکرده ام موضوعی پیش نیامده که رقیب و دشمنی داشته باشم . دوریان گفت : اشتباه تو همین جاست ، تو در دنیای محدود خودت مانده ای در حالی که دیگران روی تو حساب می کنند. بسیاری از بر و بچه ها که برای دوره دیدن به دمشق رفته اند ، از زبان دوستان سوری تو حکایتهایی از زبر و زرنگی تو شنیده اند و تقریبا همه شان آن ماجرای اعدام افسران سوری را هم می دانند . بر این اساس تو برایشان یک غول بزرگ دنیای چریکی هستی. این مردک دیوانه که اسمش را ابوشریف گذاشته و از کودن ترین بچه های دمشق بوده، فعلاً خطرناکترین دشمن آقاست و بدش نمی آید که بعنوان شروع کار سر ترا با کارد آشپزخانه هم که شده برد!، بنا براین باید خیلی مواظب خودت باشی ، به کسی اعتماد نکنی، کمتر حرف بزنی و بیشترعمل کنی . تو باید کنار دست صادق باشی. این بچه هم حرف مرا گوش

 

آگهی‌ها

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.