در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 111- 120

photo

در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 111- 120

صفحه 111

aks-0000-hn-aks-108,1-33 - Copy
جعفر شفیع زاده به همراه خمینی در قم

خریداری شد و رژه ساختگی بدون حضور یک همافر واقعی و یا شرکت کسانی که دلشان به یکدست لباس و یک جفت کنش و نفری پنج هزار تومان خوش بود، انجام گرفت و کمر آن ارتشی غول آسا را شکست خاطرات ایام اقامت در پاریس و نوفل لوشاتو را نمی شود بدون اشاره به ماجرای دکتر کریم سنجابی و استعفای سید جلال تهرانی به پایان رسانید، بخصوص که قبلا قول داده بودم درباره هر دو موضوع صحبت کنم. اواسط ایام اقامت خمینی در نوفال لو شاتو بود که یک شب صادق قطب زاده مرا صدا زد و گفت : جعفر با دو نفر از بچه ها را که مورد اعتماد خودت باشند ، انتخاب کن که فردا صبح به فرودگاه بروید و یک شخصیت سیاسی عالی مقام را که از تهران می آید، استقبال کنید. پرسیدم، شما هم میایید؟ گفت : نه تنها من که بنی صدر ، حبیبی و بئاتریس هم خواهند آمد. من ، دو نفر از بچه ها را انتخاب کردم و صبح زود با 3 اتومبیل به فرودگاه رفتیم. میهمان تازه وارد دکتر کریم سنجابی، رهبر جبهه ملی بود که در سر راه سفر خود به کانادا برای شرکت در یک جلسه ، توقفی هم در پاریس داشت . سنجابی ابتدا بسیار متکبر و متفرن بود و اما همین که پایش به نوفل لوشاتو رسید و نهمید کسی برای او تره هم خورد نخواهد کرد ، به تدریج تغییر رفتار داد و به قول قطب زاده خاکی شد. خمینی ، مخصوصا دو روز او را معطل کرد و هر دو روز به بهانه های مختلف او را نپذیرفت . کسی که این بی اعتنایی ها را توصیه می کرد ،دکتر ابراهیم یزدی بود و من به گوش خود شنیدم که به سفارش مهندس بازرگان این کارها را انجام می داد. بالاخره ، بعد از دو روز سنجابی ، بنای اعتراض گذاشت و خطاب به حبیبی، بنی صدر و قطب زاده گفت : شما نمی توانید از پاریس کاری انجام دهید و تا جبهه ملی نخواهد ، در تهران کاری صورت نخواهد گرفت . این سه نفر خیلی سعی می کردند به سنجابی احترام بگذارند، اما دکتر یزدی

صفحه 112

بر خلاف اینها بالاخره حرف آخر را زد و گفت : آقای دکتر سنجابی؛ امام بسیار گرفتارند و نمی توانند ملاقات خصوصی داشته باشند ، اما شاید بتوان ترتیبی داد که شما هم همراه دیگران به حضور ایشان بروید. قیافه سنجابی پس از شنیدن این حرف تماشایی بود . پیر مرد عملا در حالتی شبیه سکته بود، اما بالاخره پس از چند ثانیه گفت : حالا که این طور است من هم بیش از این صبر نخواهم کرد و به کانادا خواهم رفت . قطب زاده که سعی می کرد سنجابی ناراحت نشود با او به اتاق دیگری رفتند و ماجرا به ظاهر تمام شد ، اما یک ساعت بعد من مامور شدم که آقای دکتر سنجابی را برای شرکت در یک جلسه از نوفل لوشاتو به آپارتمان خیابان فوش ببرم. سوار بر یک اتومبیل پژو باتفاق علی شاکری و دکتر سنجابی به آپارتمان خیابان فوش آمدیم. پاتریسیا، در را باز کرد و خوش آمد گفت و من به محض آن که چشمم به دکتر یزدی و خانم دوریان مک گری افتاد ، فهمیدم که باز بساط توطئه تازه ای پهن شده است دوریان مک گری ابتدا دکتر سنجابی و بعد مرا بوسید و بی آن که به علی شاکری اعتنایی کند، پرونده نسبتا قطوری را به سنجابی داد و گفت ، تا من ترتیب قهوه را بدهم جناب وزیر نگاهی به این پرونده بیندازند !. همین که پرونده در دست سنجابی قرار گرفت و ورق زدن و مطالعه آنرا آغاز کرد ،رنگ از رویش پرید. گفتم که پرونده نسبتا قطوری بود و سنجابی بسرعت مشغول ورق زدن شد و بعضی و قتها روی یک برگه معطل می ماند و این در حالی بود که پیر مرد در آن هوای سرد پاریسی مشغول عرق ریختن بود. آخر الامر هم مطالعه پرونده به پایان نرسید و سنجابی در حالی که آنرا می بست خطاب به یزدی گفت ، مثل این که امام حساب همه کارها را کرده اند ! و حالا بفرمایید با این ترتیب چه باید بشود؟. دکتر یزدی در حالی که می خندید، پرونده را از

ویدیوی مذاکرات سنجابی و خمینی در پاریس

صفحه 113

سنجابی گرفت و گفت : البته که شما به کانادا نخواهید رفت . این دستور حضرت امام است و در عوض فردا به حضور ایشان مشرف می شوید و بعد هم این اعلامیه را که حالا با نظر خودتان کم و زیادش می کنیم، امضا میفرمایید، تا به روزنامه ها و خبر گزاریها بدهیم. من، هرگز از آنچه در آن پرونده بود اطلاعی پیدا نکردم ، در حالی که قطب زاده خیلی اصرار داشت من به نحوی در جریان آن قرار بگیریم اما همین قدر می دانم که پس از مشاهده این پرونده بود که سنجابی آن اعلامیه معروف مربوط به غیر قانونی بودن سلطنت در ایران را امضا کرد . البته با توجه به وضع مشابهی که برای سید جلال تهرانی پیش آمد، می شود حدس زد که پرونده سنجابی هم چیزی در همان حال و هوا بوده است . و اما قضیه سید جلال تهرانی از این قرار بود که وی به عنوان رئیس شورای سلطنت به پاریس آمد تا با خمینی ملاقات کند . طبق قرار قبلی هیچ شرط و شروطی برای این ملاقات گذاشته نشده بود، اما پس از ورود او به پاریس و بدنبال یک جلسه شبانه که با حضور خمینی، یزدی، دوریان مک گری ، قطب زاده ، بروسری لینگن و سرهنگ تامسون صورت گرفت . اوضاع به صورت دیگری در آمد.

فیلم آپارتمان واقع در خیابان فوج در پاریس که اشخاص مورد نظر را به داخل آن میبردند و از آنها فیلمهای سکسی در حال مصرف مواد مخدر تهیه میکردند 

این بار، مامور بودم که سید جلال تهرانی را به آپارتمان خیابان فوش ببرم. با دریافت این دستور، باز بوی توطئه به دماغم خورد. فکر کردم باز، بازی پرونده است و این بار طعمه رئیس شورای سلطنت است . پاتریسیا در را باز کرد و این بار علاوه بر خانم دوریان ملک گری، سید احمد خمینی، سرهنگ تامسون ، شیخ شهاب اشراقی و محمد منتظری نیز حضور داشتند . از یزدی خبری نبود و علی شاکری هم که بینوا یك دله دزدی هزار فرانکی کرده بود، از این جور مسائل کنار گذاشته شده بود و سرش را جای دیگری گرم کرده بودند. پس از سلام علیک و دیده بوسی، شیخ شهاب اشراقی

فیلم استعفای سید جلال تهرانی در حضور خمینی

صفحه 114

گفت حالا که از قیل و قال نوفل لو شاتو فارغ شده ایم، بد نیست چند دقیقه ای یک فیلم خوب تماشا کنیم . چراغ اتاق خاموش شد و سرهنگ تامسون  یک دستگاه کوچک نمایش فیلم را بکار انداخت و لحظاتی بعد روی دیوار سفید اتاق ، فیلم مورد نظر به نمایش در آمد، شروع فیلم با نمایش بساط تریاک کشی همراه بود۰ جناب رئیس شورای عالی سلطنت ، سید جلال تهرانی روی تشکچه لمیده بود و تریاک دود می کرد. صحنه های بعدی از آن هم کثیف تر بود، حدود سه ربع ساعت همه ما شاهد عشقبازی پیرمرد با فاحشه های مو بور و همچنین همجنس بازی او بودیم . صحنه هایی که آدمی به حالت استفراغ می افتاد و قهرمان آن آقای سید جلال تهرانی بود. صحنه محل فیلمبرداری هم بنظر من آشنا آمد. همان دفتر کار قطب زاده در خیابان کلیشی بود و حالا دیگر تردید نداشتنم که از خود من هم چنین فیلمهایی تهیه شده است . صحنه های عشقبازی و همجنس بازی سید جلال تهرانی از مهوع ترین و مشمئز کننده ترین ، مناظری بود که من در عمر دیده بودم . پیر مرد نحیف و استخوانی ، لخت مادرزاد، شاید هم تحت تاثیر مواد مخدرآنچنان کارهای شنیعی انجام می داد که بیننده براستی از آنچه که می دید. دچار تنفر می شد!. فیلم که معلوم بود ، طی یک مدت طولانی تهیه شده ، حدود چهل و پنج دقیقه طول کشید و وقتی دوباره چراغهای اتاق روشن شد ، سید جلال تهرانی حالت یک موش آب کشیده را داشت و شیخ ملا شهاب اشراقی در حالی که غش غش خنده را سر داده بود ، گفت : فیلم جالبی بود، آقای تهرانی و حالا حضرت مستطاب عالی با چنین سابقه ای قصد تشرف به حضور حضرت امام را هم دارید ؟ تهرانی ، سر بزیر داشت و با صدای بلند گریه می کرد. چند دقیقه بعد، دوریان مک گری، روی دسته مبلی که سید جلال در آن فرو رفته بود نشست و در حالی که پیر مرد

صفحه 115

را می بوسید ، گفت فکرش را نکنید، بی توجهی از خودتان بوده است وگرنه از این نوع کارها در شبانه روز کم انجام نمی شود. شاید استعفای شما از ریاست شورای سلطنت به این وضعیت پایان دهد !. 10 دقیقه بعد ، باز این پاتریسیا بود که بساط منقل و تریاک و وافور را روبراه کرد و سید جلال و شیخ ملا شهاب پس از چسباندن چند بست ، مشغول تنظیم متن استعفانامه شدند !. قطب زاده ، بعدها برایم تعریف کرد که هنگام دیدار سید جلال تهرانی با خمینی ، خمینی به او گفته بود، شنیده ام قبل از نوشتن استعفا به سینما رفته اید! از این فیلمها در تهران نمایش نمی دهند، همینجا باشید برایتان بهتر است !. و به ین ترتیب سید جلال هرگز به تهران بازنگشت . خاطرات من از این ایام دیگر چیز مهمی نیست که قابل گفتن باشد و می خواهم تاکید کنم که اینها همه در واقع مقدمه خاطرات من بود، برای آن که به صحنه اصلی خاطرات که ایران باشد ، برسیم .

خواندن استعفای سید جلال تهرانی و اعلام غیر قانونی بودن سلطنت در ایران

صفحه 116

ماجراهای مربوط به سفر خمینی از پاریس به تهران ، همانی بود که تلویزیونها نشان دادند . نه در جمبو جت ایر فرانسی که ما را به ایران می آورد، جای توطئه بود و نه اگر بود در مقابل چشمان آنهمه خبرنگار ، می شد کاری صورت داد، اما با اینهمه می توان گفت ، حتی پیش از آن که چرخهای این هواپیما از فرودگاه پاريس کنده شود ، صف ها مشخص شده بود و اختلاف نظر بر سر دومسئله لفت و لیس های مالی در نوفل لو شاتو و همچنین تقسیم مقامات آینده در ایران، همه آنهایی را که من می شناختم . بحالت قهر کنار هم نشانده بود . توطئه ها و یارگیری ها از همان نخستین لحظات ورود به فرودگاه مهرآباد آغاز شد. قطب زاده ، بنی صدر . غضنقر پور ، دکتر ابراهیم یزدی و حسن ابراهیم حبیبی در راس گروههای توطئه بودند و چون طی چند ماه گذشته عادت کرده بودند در محیط نوفل لو شاتو و پاریس هر چه می خواستند بدون برخورد به هیچ مانعی انجام دهند ، تهران را هم همین گونه فرض کردند و چند روز اول را که باید

249297_332
پلاک خودرو به انگیلیسی بود و این خودرو متعلق به سفارت آمریکا در تهران بود

صفحه 117

صرف سفت کردن جای پای خود در تهران می کردند، عملاً به باد دادند و این فرصت بزرگی بود برای جناح عمامه بسر که بهشتی سر نخشان را بدست داشت و خمینی را آنچنان از یاران پاریسی خود جدا کرد، که دیگر حتی دیدار اینها با خمینی جز با خواهش و التماس و با پادرمیانی خانم دوریان مک گری امکان پذیر نبود. در میان این چند نفر ، بنظرمن صادق قطب زاده از همه با هوش تر بود . او دارای یک مغز کامل برای توطئه بود و صفات و مشخصاتی داشت که بقیه فاقد آن بودند. خودش هم می گفت که اینها بیشتر و بهتر از من درس خوانده اند، اما هیچ چیز نمی فهمند . درباره بنی صدر می گفت این آدم شوق خودنمایی دارد و چون کم هوش است ، دلش می خواهد به عنوان یک آدم باسواد مصرفی شود، آرزو به دلش مانده که اگر یک روز هم شده، در دانشگاه درس بدهد ، صحبت دکتر یزدی که می شد، می گفت : گاو پیش این آدم سقراط است ، کوچکترین استعدادی ندارد و هر چه امریکایی ها بگویند مثل یک سرباز عمل می کند. نظرش درباره حبیبی خوب بود. می گفت با هوش ، آب زیر کاه و محافظه کار است. و دیگران را هم به قول خودش داخل آدم نمی دانست ! .

2011-09-13_02.28.59_eshraghi008
جعفر شفیع زاده سرتیم محافظان خمینی

همین صادق قطب زاده که گفتم با هوش ترینشان بود و می دانست چه می خواهد بکند، همان روز ورودمان به تهران و بعد از مراسم بهشت زهرا، در اقامتگاه خمینی مرا صدا زد و گفت آماده باش تا باتفاق چریکهایت به حضور امام بروید! گفتم چه خبر است ؟ گفت : خبری نیست ، امام می خواهد از شماها تشکر کند و مثل این که سبیلتان را هم چرب کند . همین طور هم شد، خمینی کلی تعریف و تمجید از خدمات چریکهای من و شخصی من کرد و بعد هم گفت : می دانم در این دو ماهه چقدر در عذاب بوده آید و شنیده ام که چند سال هم از قوم و خویش هایتان دور بوده اید، چون

صفحه 118

.jpg
 کریم دستمالچی فرزند عبدالرحیم به جرم ایجاد اغتشاش در بازار مسلمین و به تعطیل کشاندن آن، کوشش در جهت بی اعتبار کردن جمهوری اسلامی ایران از طریق مصاحبه با تلویزیونهای خارج از کشور، ارتباط با سران جبهه ملی جهت راهپیمائی 25 خرداد، کمک مالی به گروهکهای ضد انقلاب، تصویب منشوری علیه جمهوری اسلامی ایران، به اعدام محکوم شد.حاج کریم دستمالچی را در تاریخ 22 تیر ماه 1360 اعدام کردند.بعد از این اتفاق سرای دستمالچی به سرای آزادی تغییر نام داد. سرای آزادی در انتهای بازار عباس آباد واقع گردیده و در صنف پارچه فعال است.

حالا بسلامتی همه به اینجا رسیده ایم و دیگر خطری متوجه ماها نیست و این جاها شلوغ است و ملاقات داریم وچه و چه … با نظر دکتر یزدی موافقم که پنج روز به مرخصی بروید و حتماً روز هیجدهم اینجا باشید که تازه کارها دارد شروع می شود. البته آقای جعفر آقا پنج روز زیادش است و صبح پانزدهم باید اینجا باشد !. از اتاق که بیرون آمدیم، آقایی بنام دستمالچی که از بازاریان تهران بود و شنیده ام خمینی او را هم تیرباران کرد ، یک میلیون تومان پول نقد ، در برابر یزدی و قطب زاده بمن داد که میان چریکهایم تقسیم کنم . موقع خداحافظی به قطب زاده گفتم نمی دانم ولی فکر می کنم ، کسانی هستند که دلشان تمی خواهد ما اینجا باشیم ، و خدا می داند این چند روز چه خواهد شد ؟ قطب زاده خندید و گفت : فعلاً که خبری نیست . خمینی است و این آخوند شپشوها! چه بهتر که استراحتی کنیم تا دور بعدی بازی برسد . تو هم با خیال راحت برو ببین این نامردها پولهایت را بالا نکشیده باشند و صبح پانزدهم هم اینجا باش ، ساعت از دو بعد از نصف شب روز پنجشنبه گذشته بود و در حقیقت وارد روز جمعه سیزدهم بهمن شده بودیم که با یک مرسدس بنز آخرین مدل که همان دستمالچی در اختیارم گذاشت بسوی اصنهان براه افتادم. در حالی که دلم شور می زد و این دور شدن از تهران را نوعی توطئه می دانستم، اما پیش خودم هم حساب کردم که جمعه شروع شده و من هم به گفته خمینی صبح پانزدهم یعنی روز یکشنبه باید در تهران باشم ، جمعه که تعطیل است و می ماند یک روز شنبه که طی یک روز هم کسی کاری نمی تواند بکند! و با این دلخوشی ساعت ۸ صبح به قهدریجان رسیدم ، وضع پدر و مادرم در قهدریجان نمونه بود. داود و خواهرم نیز وضعی استثنایی داشتند. مغازه قصابی بزرگتر و مدرن تر شده بود . حالا چند تا یخچال ویترینی هم

photo_2017-12-10_01-30-11
 بنز اهدایی حاج کریم دستمالچی بازاری که بدستور خمینی اعدام شد

صفحه 119

photo_2017-11-20_19-01-24
جعفر شفیع زاده در مدرسه رفاه به همراه سید احمد خمینی ، بازرگان ، یزدی

داشتیم. هم درامد مغازه خیلی بالا رفته بود و هم بهر حال ماهی ده هزار تومان نوع زندگی آنها را تغییر داده بود. مادرم مرتب قربان صدقه ام می رفت ، اما رفتار پدرم چندان صمیمانه و احترام آمیز نبود! . آخر سر هم طاقت نیاورد و همان شب وقتی که تنها شدیم. بنای سرزنش را گذاشت و گفت که نمی داند من چکار می کنم و این مدت کجا بوده ام و چکار کردہ ام، اما مطمئن است که راه شرافتمنداته ای را انتخاب نکرده ام ، این عین کلمات پیرمرد است ، می گفت : من خوب می دانم که در این دوره و زمانه این پولهای یا مفت را الکی به کسی نمی دهند و ترس از آن دارم که تو وارد کار قاچاق و این جور کارها شده باشی، پیر مرد همه را درست می گفت و برای اولین و آخرین بار در میان همه کسانی که تا آنروز در عمرم شناخت بودم، این تنها کسی بود که حتی پول گولش نمی زد. نمی دانم ، شاید هم چون من پسرش بودم، گول پول را نمی خورد. حوصله جر و بحث با پدرم را نداشتم ، خوابیدم و صبح با داود صحبت کردم بلکه بتوانم در زندان با سید مهدی هاشمی ملاقات کنم . تا زندان هم رفتیم ، داود طالب ملاقات شد که اسم من در میان نباشد، اما رئیس زندان که افسری بنام سرهنگ فدوی بود، زیر بار نرفت و به این ترتیبی سرخورده و مایوس یرگشتیم. سری به بانک زدم، که بعلت اعتصاب تعطیل بود و اما داود گفت که از بابت پول خیالت راحت باشد ، چون علی اکبر پرورش همه رسیدها را به او داده و چیزی نزدیک به دو میلیون و چهارصد هزار تومان موجودی دارم. دوباره به قهدریجان برگشتشم، پنجاه هزار تومان به مادرم و بیست هزار تومان هم به خواهرم و داود دادم و پیش از ظهر همانروز شنبه بسوی تهران برگشتم. احساس کردم، قهدریجان دیگر جای زندگی کردن من نیست .حدود ساعت شش بعد از ظهر به مدرسه رفاه رسیدم.

photo_2018-01-26_21-30-20

صفحه 120

قطب زاده ، بلافاصله مرا به کناری کشید و گفت : پهلوان حق با تو بود و خوب شد که زود برگشتی . اگر می توانی به بقیه هم اطلاع بده که منتظر هیجدهم نباشند و برگردند که این انقلاب با این مادر قحبه ها، بدون شما بروبچه های لیبی صفایی ندارد. خودت هم گوشت را باز کن ببین چه می گویم . اولاً از بغل دست من تکان نمی خوری ، دوما این شیخ صادق خلخالی یک گروه فدایی برای خمینی ترتیب داده که مثل آب خوردن سر می برند . دک کردن شماهم بهمین جهت بود، که البته من هم فریب خوردم و حق با تو بود . فعلاً شما هستید و این گروه بچه آخوندها که باید ضرب شصت نشان بدهی، سوماً من توانستم چايچی را همه کاره اینجا قرار بدهم و گفته ام که با تو مثل یک فرمانده رفتار کند، بنابراین حواست جمع باشد، گند نزنی، چهارما ساعت ده شب همین جا باش ، قرار است جایی برویم . بقیه حرفها را هم بعد می زنم . ساعت ده شب، قطب زاده آمد و گفت برویم ! پیش از ترک مدرسه رفاه، قطب زاده گفت : آخوندها دارند سعی می کنند، دور را از دست ما بگیرند، من هم دارم با آنها بازی می کنم ولی یادت باشد بیشتر کسانی که ما در اینجا می بینیم ، به کسانی که با خمینی از خارج آمده اند، یک جور دیگری نگاه می کنند. ما هم باید با مشت بسته بازی کنیم ، مثلا من هیچ دوست ندارم که تو مثل راننده ها پشت فرمان اتوموبیل بنشینی . تو فرمانده چریکها هستی و اینجا باید نقش یک فرمانده بسیار مهم را بازی کنی تا بقیه ماستها را کیسه کنند، اصلاً خودت را دست کم نگیر!.وقتی اتومبیلی با یک راننده آمد تا من و قطب زاده را ببرد و در را برایمان باز کردند و من و قطب زاده روی صندلی عقب نشستیم و راننده که یک استاد دانشگاه تهران بنام دکتر پرویز ساداتی بود ، بسوی زعفرانیه براه افتاد، تازه فهمیدم مقصود قطب زاده از کارهایی که می خواست من بکنم ، چیست؟

 

آگهی‌ها

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.