در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 91- 100

photo

در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 91- 100

صفحه 91

من بارها بگوش خودم در ایران شنیدم که #هاشمی رفسنجانی، شبستری و #خامنه ای او را به این عنوان صدا می زدند. آسان می شود تصور کرد که چنین موجوداتی وقتی بقدرت برسند، چه کارها که نخواهند کرد . من خود از کسانی بودم که حالا دیگر می دانید از کجا به کجا رسیدم و نه همه چیز برایم در پول و قدرت خلاصه می شد، اما فراموش نکنید که من یک بچه قصاب کم سواد بودم و اینها هر یک #ملا و عمامه به سری که دم از بهشت و جهنم می زدند و خیلی تفاوت ها میان ما بود . بیش از دو هفته از ورود #خمینی به پاریس می گذشت که یک شب اقبال احمد مرا صدا زد و گفت آماده باشم که برای یک ماموریت شبانه، باید به خارج از نوفل لوشاتو بروم. #اقبال احمد توصیه کرد که مسلح باشم و به هر قیمتی که شده از شخصیت هایی که بهمراهشان خواهم بود، محافظت کنم .

14
جعفر شفیع زاده در نوفل لوشاتو

یک کلت کمری که مارک دولت #سوریه را داشت ، به من تحویل داد. پرسیدم ، اجازه تیراندازی خواهم داشت ؟ اقبال احمد گفت : البته که نه ! مگر اینکه جان آیت الله زاده براستی در معرض خطر باشد!.به این ترتیب معلوم شد که شخصیت مهم این ماموریت #سید احمد خمینی است . آن شب از شبهای شلوغ نوفل لوشاتو بود. اعتصاب کارکنان نفت در ایران شروع شده بود و هیئت هایی برای جلب رضایت #خمینی به #نوفل لوشاتو می آمدند تا پیرمرد را راضی به صدور یک اعلامیه مبنی بر شکستن اعتصاب کنند، تلویزیونها، فیلمهایی نشان می داد که مردم ایران را در صفهای طویل ، پشت مغازه های #نفت فروشی نشان می داد.

 

 

 

 

 

اظهارات تیمسار ازهاری در مورد اعتصابات , صفهای طولانی و واردات نفت از خارج

تلاشها، بی ثمر بود. کسانی که در #نوفل لوشاتو نشسته بودند، خوش خیال تر از آن بودند که بفکر سرمای تهران و دوستداران انقلاب باشند و یکی از آنها، همین آیت الله زاده #سید احمد خمینی بود. ساعت ده شب ، وقتی که با یک هیئت تازه از تهران رسیده ، به دیدار خمینی رفتند، اقبال احمد به من ماموریت داد

صفحه 92

که در معیت صادق قطب زاده بسوی انجام وظیفه بشتابم . این اولین یا دومین باری بود که پس از ورود #خمینی با #قطب زاده تنها می ماندم ۰ از روزی که #خمینی به #فرانسه آمده بود ، مسابقه ای فشرده در جلب محبت او ، بین #قطب زاده ، #یزدی و #بنی صدر شروع شده بود، هیچ یک حاضر نبودند ، حتی دقیقه ای از کنار امامی که خودشان ساخته بودند ، جدا شوند . #قطب زاده به محض آن که پشت فرمان اتومبیل نشست ، گفت : جعفر، خیلی باید مواظب بود پیرمرد راستی راستی باورش شده که #امام شده است !

1358-didar-ba-ghazafi-dar-libi-1
استقبال قذافی از هیات ایرانی به رهبری محمد منتظری، سال ۱۳۵۸

١٦ ميليون دلاړ پول زبان بسته را من از ارباب سابق تو قذافی گرقته ام ، حالا بنی صدر و یزدی خودشان را جلو انداخته اند و با این سنار و سه شاهی که از تهران می رسد . خیال می کنند کارها پیش می رود . #سلامتیان و #بنی صدر یک حساب به اسم خودشان باز کرده اند و هرچه از تهران می رسد یا زیر تشکچه آقا می رود، مستقیماً می رود توی این حساب , تازه یک رقم پنج میلیون تومانی هم این وسط گم شده است بهر حال تو یکی مواظب باش ، هنوز مرا نشناخته اند ! امشب هم هوش و گوشت را باز کن، داریم #سید احمد را به فسق و فجور و منکرات می بر بیم ! خودش خواست منهم ترتیب دادم. فقط یادت باشد، اگر تصادفاً دیدی کسی مشغول عکس گرفتن است، چریک بازی درنیار و شتر دیدی ندیدی ،یکدفعه خریت نکنی، یقه عکاس بیچاره را بگیری ، این جوری که بوش میاد، خیلی زود به این عکسها احتیاج داریم! ساعتی بعد در پاریس، 3 میهمان عزیز به ما پیوستند : #سید احمد خمینی ، #محمد منتظری و #بئاتریس معشوقه و منشی قطب زاده ، باور کنید که حضرات یعنی سید احمد و شیخ محمد منتظری با قیافه و لباس جدید، اصلا قابل شناسایی نبودند . سید احمد یک کت و شلوار ســــورمـه ای ابریشمی با دستمال گردن به تن داشت و #محمد

صفحه 93

منتظری با آن هیکل ریز و لاغرش یک دست کت و شلوار مشکی پوشیده بود . موها، مرتب و بوی ادوکلن بیداد می کرد! ظرفیت اتومبیل تکمیل بود. من و #قطب زاده جلو ، بئاتریس روی صندلی عقب بین سید احمد و شیخ محمد ، اتومبیل مرسدس بنز 450 از کمرکش خیابان معروف #فوش بسوی #کلیشی و دفتر #صادق قطب زاده در حرکت بود. ماموریت شبانه آغاز می شد ! در دفتر قطب زاده ، پاتریسیا انتظارمان را می کشید. بساط تریاک و منقل و وافور هم پیشاپیش جور شده بود. تا ساعت 11:30شب در دفتر #قطب زاده ، آقایان به تریاک کشی پرداختند و سپس همگی بسوی یک کلوب شبانه بنام #راسپوتین که در یک کوچه فرعی خیابان #شانزه لیزه قرار دارد، رفتیم. کلوب آشنایی که صادق قطب زاده در آنجا بر و بیایی داشت . زنان نیمه لخت و با سینه های برهنه بعنوان پیشخدمت از میهمانان تازه وارد پذیرایی می کردند. در همان نیمساعت اول ، قطب زاده با دو دختر جوان که در انتظار بودند، سر صحبت را باز کرد و آنها را کنار دست #سید احمد و #محمد منتظری نشاند . یک ساعت بعد سید احمد، منتظری و قطب زاده ، مست تر از آن بودند که متوجه حضور خانم دوریان مک گری، بشوند، اما من بسرعت او را که در یک لباس شیک شبانه، گوشه ای نشسته بود و با دو مرد آمریکایی صحبت می کرد ، شناختم. به محض این که متوجه حضور خانم دوریان مک گری در #کلوب شبانه راسپوتین شدم، با نگاه به جستجو پرداختم بلکه چهره های آشنای دیگری را هم ببینم ، اما ظاهرا بجز این زن مرموز آمریکایی ، کس دیگری که همراهان مرا بشناسد در آنجا حضور نداشت . چند دقیقه بعد وقتی دوریان از جا بلند شد و بطرف دستشویی براه افتاد، من هم با اندکی فاصله ای ، پاتریسیا را تنها گذاشتم و بدنبالش به راه افتادم ، دوریان با دربان کلوب صحبت کرد و بعد از یک در کنار دستشویی زنانه که روی آن علامت ورود ممنوع وجود داشت ،

صفحه 94

داخل محل ناشناخته ای شد. لحظه ای فکر کردم و تصمیم گرفتم او را تعقیب کنم . همین که سعی کردم در را باز کنم، ناگهان دستی به شانه ام خورد، سراسیمه برگشتم و با تعجب ، قطب زاده را دیدم. بلافاصله گفت : هی ، مگر قرار نبود بگذاری مردم کارشان را بکنند! گفت : این همان خانم آمریکایی است ! گفت : می دانم ! از خودمان است . نکته حیرت انگیز دیگر در این برخورد این بود که متوجه شدم قطب زاده به هیچ وجه مست نیست و تنها ادای مستها را در می آورد. لحظه ای بعد دوباره برگشتیم و #قطب زاده باز در جلد یک مست لایعقل رفت .ساعت 4 صبح در حالی که همه بجز من مست مست بودند و در حالی که دختران تازه آشنا شده به بهانه کمبود جا روی پاهای سید احمد و محمد منتظری نشسته بودند، با اتومبیل قطب زاده که براستی دیگر جای نفس کشیدن و لول خوردن هم در آن نبود، بسوی نقطه نامعلومی براه افتادیم. شاید حالا که این خاطرات را می گویم باور نکنید اما هنگامی که در همان خیابان معروف #فوش ، توقف کردیم تا داخل یک ساختمان بزرگ چند طبقه بشویم، دو دختر کلوب راسپوتین نیمه لخت بودند . بئاتریس که از مستی ، دست کمی از بقیه نداشت ، توجه می کرد که زیاد سر و صدا به راه نیندازیم . قطب زاده که همچنان ادای مست ها را در می آورد، به من چشمکی زد و من با عجله و تقریبا کشان کشان همه را وارد ساختمان کردم و بعد با آسانسور به طبقه ششم یک ساختمان بسیار مجلل رفتیم، بئاتریس ، در را باز کرد و لحظه ای بعد صدای قهقهه و خنده فضا را پر ساخت . چند دقیقه بعد، قطب زاده هم که اتومبیل را پارک کرده بود وارد شد و در حالی که از مستی خبری در او نبود . پرسید : این لرهای زن ندیده کجا هستند ؟ بئاتریس اطاق خوابها را نشان داد، #قطب زاده در حالی که به فرانسه، دستوراتی به #بئاتریس و #پاتریسیا می داد، به من گفت : پهلوان ! دنبال من بیا !

صفحه 95

من و قطب زاده به اتاق دیگری رفتیم که خانم دوریان مک گری و یک زن و مرد جوان دیگر هم آنجا بودند. دوریان ، #قطب زاده را بوسید و بعد به فارسی روانی بمن گفت که چرا در کلوب تعقیبش کرده ام ! اندکی بعد، پاتریسیا برایمان قهوه آورد . چیزی که همگی به آن احتیاج داشتیم و بعد همگی در همان اتاق روی صندلی های نرم و راحتش نشستیم تا به قول قطب زاده ، یک برنامه تلویزیونی ببینیم . من با تعجب پرسیدم ، حالا که تلویزیون برنامه ندارد ؟ دوریان گفت : چرا! تلویزیونهای صادق همیشه برنامه دارد.مرد جوان که دومینیک نام داشت، یک نوار ویدیو روی دستگاه گذاشت و لحظه ای بعد، تصاویری از #سید احمد و #منتظری که مشغول تعویض لباس آخوندی با لباسهای جدید بودند ، نشان داده شد . بطور خلاصه و در فیلم ویدیویی، ابتدا رفتار و کردار آقایان را پیش از ورود من و #قطب زاده به صحنه نشان می داد و بعد صحنه تریاک کشی در دفتر #قطب زاده و بعد هم ماجرای کلوب راسپوتین را ، نکته ای که برایم جالب بود و این بود که فیلم طوری تهیه شده بود که در هیچیک از صحنه ها ، من ، قطب زاده، … بئاتریس و پاتریسیا دیده نمی شدیم .قطب زاده و دوریان هر دو به دومینیک تبریک گفتند. من پرسیدم که آیا در این لحظه هم از اتاق خوابها فیلمبرداری می شود؟ دوریان خندید و قطب زاده گفت : پهلوان ! همه کارها را که یک شبه نمی توان انجام داد ! و بعد همه خندیدیم . قبل از این که به ادامه خاطرات بپردازم ، همین جا باید بگویم که با توسل به این فیلم بود که سید احمد در تهران تحت فشار قرار گرفت تا پدرش را راضی کند که قطب زاده داماد خانواده خمینی شود. این که شایع شده بود ، قطب زاده می خواهد شوهر نوه خمینی بشود ، همه و همه مربوط به همین فیلم بود و بخاطر همین فیلم هم قطب زاده

صفحه 96

کشته شد . ماجرایش را بموقع و در زمان خودش تعریف خواهم کرد . ساعت ۱۰ صبح ، وقتی باز به #نوفل لوشاتو بر می گشتیم، آیت الله زاده ها، باز عمامه و عبا بر سر و تن داشتند و چنین از قیافه شان بر می آمد که مدتهاست نماز صبحشان را خوانده اند ! وقتی به #نوفل لوشاتو رسیدیم، #قطب زاده، آهسته بمن گفت که امشب نه، ولی فردا شب آماده باش، نماز جماعت به مذاق آقایان خوش آمده است. ورود ما به نوفل لوشاتو، مصادف، با لحظه ای بود که خمینی می خواست از اندرونیش ، یعنی ساختمانی که خانواده اش در آن زندگی می کردند، به حیاط باغ سیب برود. در کمرکش کوچه ،ضمن دیدار کسانی که #خمینی را همراهی می کردند . در یک لحظه چشمم باز به خانم دوریان مک گری افتاد که چادر به سر امام را همراهی می کرد !.

صفحه 97

بعد از آن شب پر حادثه، هر دو سه شب یکبار برنامه فسق و فجور سید احمد خمینی و محمد منتظری باتفاق قطب زاده، بئاتریس و پاتریسیا ، آنهم زیر نظر خانم دوریان مك گری و البته با فیلمبرداریهای دومینیك و دستیارش ادامه پیدا می کرد۰ آیت الله زاده ها آنچنان حریصں و بی پروا شده بودند که براستی اعمال و کردارشان در محیط پاریس هم که این جور چیزها عادی است جلب توجه می کرد ، پایان این عیاشی ها، با حادثه ای رسوایی آفرین ، درست یک هفته پیش از ترک پاریس و پرواز بسوی تهران ، صورت گرفت. هنوز بدرستی نمیدانم که آنچه اتفاق افتاد یکی از توطئه های صادق قطب زاده علیه #سید احمد خمینی و #محمد منتظری بود یا نه ؟ به هر حال در این چند شب آخر برنامه عیاشی آیت الله زاده ها به این ترتیب بود که همگی باتفاق به یک هتل درجه یک که در کمرکش خیابان #فرانسوای اول قرار داشت و مرکز اجتماع فاحشه های بسیار گرانقیمت پاریس بود ، می رفتیم و آیت الله زاده ها زیر عنوان جعلی پرنس های عرب به شکار فاحشه ها می پرداختند و بعد آنها

.jpg
خانه قطب زاده در محله ورسای پاریس

صفحه 98

را سوار کرده به آپارتمان خیابان فوش می رفتیم ۰ ریخت و پاش های مالی که توسط آیت الله زاده ها صورت می گرفت، فاحشه های پاریسی را برای دلربایی از آنها، به مسابقه واداشته بود!. پولهای باد آورده بازاریان تهران ، فقط صرف عیاشی و خرید آقایان عمامه به سرها می شد و سایر هزینه های اقامت خمینی وهمراهان ، از محل همان 16میلیون دلاری که #قطب زاده از #قذانی گرفته بود، تأمین می شد. اینها را برای این می گویم که بازاریان تهران که حالا بشدت هم مورد سوء ظن #خمینی هستند ، بدانند که وجوه اهدایی آنها، بکار انقلاب نیامد، بلکه از محل همین پولها بود که #سید احمد خمینی ، جواهرات یکصد هزار فرانکی به #فاحشه های پاریس که قیمت معمولیشان حد اکثر هزار فرانک بود، هدیه می کرد.

آن شب ۰ یعنی آخرین شب این عیاشی ها، #سید احمد و #شیخ محمد منتظری با دو فاحشه بسیار زیبا و گران قیمت پاریسی که یک ایرانی فکل کراواتی باسم کامران ،فامیلش را فراموش کرده ام  ترتیب آشنایی آنها را داد و اسم یکی شان کارمن و دیگری سروین بود، روی هم ریختند و پس از صرف مشروب، همگی باتفاق راهی آپارتمان خیابان #فوش شدیم .

کارمن و سروین شرط کرده بودند که تا ساعت دو بعد از نیمه شب می توانند میهمان آقایان باشند و بعد از آن باید به خانه هاشان برگردند. توافق آنها نیز بر سر مبلغ ده هزار فرانک بود، رقمی که برای من و قطب زاده هم غیر قابل باور می آمد. همه چیز حکایت از یک شب خوب و خوش ، مثل شبهای دیگر می کرد و در واقع همینطور هم بود، کارمن و سروین ،به راستی در کار خود، یعنی در دلربایی و آتش به جان مرد زدن استاد بودند. آن شب ، برای اولین بار در این مدت، بساط تریاک کشی هم از دفتر #قطب زاده به آپارتمان خیابان #فوش منتل شده بود.شبی که با شادی و خنده و رقص و پایکوبی آغاز شده

صفحه 99

بود، در ساعت یک بعد از نیمه شب، بتدریج بسوی یک حادثه تغییر مسیر داد. کارمن و سروین که قرار بود، ده هزار فرانک فرانسه بگیرند، ناگهان نرخ خود را بالا برده و تقاضای دویست هزار فرانک فرانسه کردند . ابتدا موضوع به شوخی برگزار شد، اما حرکات و رفتار بعدی حکایت از جدی بودن قضیه می کرد . کارمن که در حقیقت متکلم وحده بود، در میان یک دنیا تهدید و دلبری که گاهی از این استفاده می شد و گاهی از آن، بالاخره آب پاکی را روی دست همه ریخت و گفت : ما بچه های احمتی نیستیم و شما را هم خوب می شناسیم و بنابراین فکر نمی کنیم که برای حفظ آبرویتان هم که شده ، دویست هزار فرانک مبلغ زیادی باشد . این چک و چانه زدنها، تا ساعت دو بعد از نصفه شب ادامه داشت . از این طرف سید احمد ، #محمد منتظری و #صادق قطب زاده زیر بار نمی رفتند و تهدید می کردند که به پلیس تلفن خواهند زد و از آن طرف #فاحشه ها، غش غش می خندیدند و اصرار می کردند که این تلفن زودتر صورت بگیرد!. در میان الدرم بلدرم های سید احمد به زبان فارسی که ما پرنس های عرب هستیم و مصونیت سیاسی داریم و غش غش خنده های کارمن ، ناگهان زنگ در آپارتمان به صدا درآمد. بئاتریس با یک حرکت سریع در را باز کرد و ناگهان 4 مرد قوی هیکل و مسلح با سرعتی باور نکردنی وارد آپارتمان شده ، به بهانه این که کارمن و سروین ، همسران و خواهران آنها هستند، فضایی از اضطراب ، نگرانی، ترس و تهدید و فحش و ناسزا، بجای آن شور و خنده ها گذاشتند. من حتی فرصت نکردم که به نحوی با مهاجمین مقابله کنم. سرعت عمل آنها از یک سو و مسخره بودن آن صحنه سازی به روش فیلمهایی که در گذشته بارها در سینماهای اصفهان دیده بودم، از طرف دیگر، آنچنان همه ما را مبهوت

صفحه 100

کرده بود که براستی کاری از دستمان بر نمی آمد. مهاجمین حرفه ای و گردن کلفت و قلدر بودند و آیت الله زاده ها تا حد نیمه مدهوش ، مست و لایعقل و بهوش بوده هایش هم که قطب زاده ، من ، بئاتریس و پاتریسیا باشیم، کاری از دستمان ساخته نبود. تنها دلخوشی من این بود که گمان کردم، خانم دوریان مک گری ، دومینیک و دستیارش در ساختمان هستند و بدون این که مهاجمین آگاه باشند، همه این صحنه ها را می بینند و اگر ساختگی نباشد، به کمکمان خواهند آمد. هنوز، چند دقیقه ای نگذشته بود که سه میهمان جدید نیز به جمع ما اضافه شدند. من یقین داشتم که پس از ورود آن چهار نفر مرد قوی هیکل مسلح ، در آپارتمان توسط یکی از آنها بسته شد، اما حالا وقتی سه نفر با لباس پلیس فرانسه وارد شدند ، در باز بود و تازه واردین نیازی به زنگ زدن نداشتند. پلیس ها که ابتدا گمان می کردم ساختگی و جزئی از برنامه هستند ، واقعی از آب در آمدند و بی درنگ بدست همه ما، زن و مرد، دستبند زدند و پس از تفتیش بدنی که اسلحه کمری من نیز بدستشان افتاد ، همه ما را به مرکز پلیس پاریس بردند . ندانستن زبان ، هر عیبی که داشته باشد ، این یک حسن را هم دارد که آدمی متوجه همه جریانهایی که روی می دهد، نمی شود. آن شب و آنروز هم، حال ما چنین بود. بجز قطب زاده و بئاتریس و پاتریسیا که فرانسه می دانستند، نه من و نه آیت الله زاده ها، هیچیک زبان فرانسه نمی دانستیم و بهمین جهت هم تا زمانی که همه با هم بودیم، نمی فهمیدیم که چه گفتگویی میان ماموران و صاحب منصبان پلیس و دستگیر شدگان فرانسوی انجام می شود. آنچه سهم گوشهای من بود، فغان و گریه و زاری آیت الله زاده ها بود که پس از نزدیک به یکماه و نیم عیاشی و خوشگذرانی، تازه با وضعیتی که روی داده بود، ترسی از آن داشتند که انقلاب پدر عزیزشان به خطر بیفتد. نزدیک به یکساعت پس از ورود به مرکز پلیس که در

آگهی‌ها

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.